يَمْكَى مَكّا [مكو] تْ يدُهُ: در اثر كار زياد زير پوست دست او آب افتاد.
=المِكْيَال-
ج مَكَاييل [كيل] : پيمانه كه با آن كيل كنند.
=المَكِيدَة-
ج مَكَايد [كيد] : اسم است از (كاد) ، خباثت و مكر و فريب، گول زدن.
=المُكَيِّف-
[كيف] : فا؛ «مُكَيِّفُ الهواءِ» :
دستگاه تهويه.
=المَكِيل-
[كيل] : آنچه كه پيمانه شده است.
=المِكْيَل-
ج مَكَايِل [كيل] : مرادف (المِكْيَال) است، آنچه كه با آن پيمانه كنند.
=المِكْيَلَة-
ج مَكَايل [كيل] : مرادف (المِكْيل) است، آنچه كه با آن پيمانه كنند.
=المَكِين-
[كون] : آنكه داراى مقام و منزلت بزرگ است.
=المَكِين-
ج مُكَنَاء [مكن] : عاليمقام و مرتبت.
=المَكِينَة-
[مكن] : آرامى و آهستگى.
=المَكْيُول-
[كيل] : آنچه كه پيمانه شده باشد، و در زبان متداول بمعناى پيمانه است.
=مَلَّ-
-مَلًّا [ملّ] عليهِ السفرُ: مسافرت او دراز و طولانى شد،- الشّي ءَ في الجمر: چيزى را در آتش انداخت،- اللَّحْمَ و الخبزَ: گوشت يا نان را در خاكستر گداخته انداخت،- السَّهْمَ بالنّار: تير را با آتش راست و درست كرد،- في الشي ءِ: در چيزى شتاب كرد،- الثوبَ: جامه را كوك و بخيه زد،- مَلَلًا و مَلالًا و مَلَّةً و مَلَالَةً الشي ءَ و من الشي ءِ: از آن چيز خسته و دلتنگ شد- مَلًّا: دلتنگى و بيقرارى او را فرا گرفت، از فرط بيمارى يا اندوه متغير شد و مثل اينكه دلتنگ است،- المحمومُ: مرد تب دار خسته شد،- الشي ءَ: آنرا زير و رو كرد.
=المَلّ-
[ملّ] : مص؛ «رَجُلٌ مَلٌّ» : مرد خسته و دلتنگ.
=مَلَّى-
تَمْلِيَةً [ملو] هُ اللّهُ عُمْرَهُ: خداوند عمر او را دراز كند.
=المَلَا-
[ملو] : واحد (المَلَوَان) است،- ج امْلاءِ: بيابان، زمين پهناور، زمانى از گيتى، خاكستر داغ.
=المُلَّى-
[ملّ] : نانى كه در خاكستر گرم پخته شده باشد.
=المُلَاء-
[ملأ] : زكام و سرماخوردگى كه منشأ آن امتلاى معده باشد.
=المُلَاءَة-
مرادف (المُلَاء) است،- ج مُلَاء: جامه اى كه از دو تكه بهم دوخته باشند. دامن، جامه اى كه به دور رانها پيچند و آنرا بپوشانند.
=المُلَائِم-
[لأم] : مناسب و موافق،- للشي ءِ: متناسب با چيزى.
=المُلَاءَمَة-
[لأم] : مص، تناسب، توافق.
=المَلَاب-
[لوب] : عِطرى كه بسان زعفران است.
=المُلَابَسَة-
ج مُلَابَسَات [لبس] : مص؛ «المُلَابَسَات» : ظروف و هنگامها.
=المَلَاة-
ج مَلًا [ملو] : بيابان گرم.
=المَلَاث-
[لوث] : موضعى كه چيزى با آن مى چرخد،- ج مَلَاوِث و مَلَاوِثَة و مَلَاوِيثَ: مرد بزرگوارى كه مردم بسوى او گرايش نمايند؛ «هم مَلَاوِثُ» آنان بزرگان و بزرگوارانند.
=المُلَاح-
ج مُلَاحُون: مرد با نمك، شخص دوست داشتنى.
=المِلَاح-
بادى كه كشتى ها را بحركت در مىورد، سر نيزه، كت، توبره كاه ستور.
=المُلَّاح-
(ن) : نام گياهى از نوع مركبات است؛ «رجُلٌ مُلّاحٌ» ج مُلَّاحون: مرد بسيار ظريف و بذله گو.
=المَلَّاح-
مرادف (المُلَاح) است، نمك فروش يا نمكدار، ملوان؛- و در زبان متداول بمعناى يخ و تگرگى است كه در شب مى بارد؛ «مَلّاحُو الجَوّ» : خلبانان.
=المَلَاحَة-
نمك بودن چيزى، زيبا و ظريف شدن چيزى.
=المِلَاحة-
حرفه ملوان، فن دريانوردى و هوانوردى؛ «مِلَاحة نهرِيَّة و مِلاحَةٌ جويه» :
آب پيمائي و هواپيمائى.
=المُلَّاحَة-
(ن) : واحد (المُلّاح) است.
=المَلَّاحَة-
معدن نمك، جايگاه فروش نمك.
=المَلَاحِج-
[لحج] : تنگناها.
=المَلَاحِدَة-
[لحد] : گروهى از كافران كه به دهريان يا دهريه معروف مى باشند.
=المُلَاحَظَة-
ج مُلَاحَظَات [لحظ] : مص، ملاحظه، اظهار نظر.
=المُلَاحَم-
[لحم] : من الحبال: ريسمان محكم بافت.
=المُلَاحِيّ-
[ملح] : نوعى انگور سفيد و دراز، نوعى انجير.
=المُلَّاحِيّ-
مرادف (المُلَاحِى) است.
=المُلَّاحِيَّة-
شغل و حرفه ملاح.
=المَلَاحِيج-
[لحج] : راههاى باريك كوهستانى.
=المَلَاذ-
[لوذ] : پناهگاه و دژ.
=المَلَارْيا-
بيمارى مالاريا.
=المَلَاز-
[لوز] : پناهگاه.
=المَلَازَة-
[لوز] : «أَرْضٌ مَلَازَةٌ» : زمين پر از درخت بادام- بادامستان.
=المُلَازِم-
[لزم] (ا ع) : درجه ايست نظامى معادل ستوان است.
=المَلَّاسَة-
ماله و چوب زمين صاف كنى.
=المِلَاط-
ج مُلُط: گِل ساختمان.
=المَلَاع-
[ملع] : بيابانى كه در آن گياه و يا درختى نباشد.
=المُلَاعِب-
[لعب] : فا؛ «مَلَاعِبُ ظِلِّهِ» :
(ح) پرنده ايست داراى بالهاى دراز و گردنى كوتاه.
=المَلَّاق-
آنكه بسيار چابلوسى نمايد.
=المُلَاقِس-
[لقس] : آنكه بُردبار است.
=المَلَاك-
ج مَلَئِكَة و مَلَائِكَة و مَلَائِك [ملك] : اين كلمه مخفف (مَلْأَك) است و بمعناى فرشته آسمانى مى باشد.
=المِلَاك-
گِل، دست و پاى ستور و ستوران پيشرو ستوران ديگر، و در اصطلاح متداول دولتى بمعناى پايه و اساس كار و يا قوام كار است،؛ «مِلاكُ الأمر» : قوام امر.