خورانيد،- الرَّجُلُ: آن مرد پيش غذا خورد،- هُ مَالًا: به او پولي قرض داد، وام داد.
ج سِلْفان و سُلْفان (ح) : جوجه ى كبك.
ج سُلُوف و أَسْلُف: توشه دان.
ج أَسْلَاف: پوست؛ «سِلْفُ الرجُلِ» :
باجناق مرد؛ «هما سِلْفَانِ» : آن دو مرد باجناق يكديگرند؛ «سِلْفُ المرأةِ» :
برادر شوهر زن.
ج أَسْلَاف: نياكان، پدران و فاميل درگذشته، هر كار نيكوئى كه قبلًا انجام شده باشد، وام بدون اخذ سود يا قرض الحسنه؛ «مَذَاهِبُ السَّلَفِ» : مذاهب و روشهاى پيشينيان و گذشته گان؛ «سَلَفًا» :
مقدمًا.
ج أَسْلَاف: پوست، برادر شوهر زن؛ «رَجُلٌ سَلِفٌ» : مرد پيش كسوت، پيشى جوينده، پيشرفته.
=السُّلْفة-
ج سُلَف: زمينى كه با شانه صاف كن هموار شده باشد، پوست نازكى كه با آن كفش را آستر كنند، خوراك پيش از غذا، گروه پيشينيان.
=السِّلْفَة-
«سِلْفَةُ الامرأةِ» : زنِ برادرِ شوهر كه معمولًا به آن جاري گويند؛ «همَا سِلْفَتَانِ» :
آن دو زن با دو برادر ازدواج كرده اند يا آن دو جاري يكديگرند.
=السَّلِفَة-
«أَرْضٌ سَلِفَةٌ» : زمين كم درخت.
=سلَقَ-
-سَلْقًا البيضَ أو البقلَ: تخم مرغ يا باقلا را با آب جوشانيد و آب پز كرد،- اللَّحْمَ عن العَظْمِ: گوشت را از روى استخوان پاك و جدا كرد،- الشي ءَ بالماءِ الحَارِّ: موى يا كرك آن چيز را با آب داغ پاك كرد و زدود،- تِ الدابَّةُ الراكبَ: ستور كشاله ى ران سوار را خراشانيد،- البردُ النباتَ: سرما گياه را سوزانيد،- هُ بِالسَّوطِ:
او را با تازيانه زد تا پوستش كنده شد،- هُ بِالكلامِ: به او زخم زبان و سخن تند زد،- هُ بِالرُّمْحِ: با نيزه او را زد،- تِ القَدَمُ في الطَّرِيقِ: پاى در راه اثر گذاشت،- الرَّجُلَ: آن مرد را بر زمين انداخت و او را بر پشت خوابانيد،- العودَ في العُروَةِ: چوب را به درون دسته ى چيزى بُرد،- المَزَادَةَ: مشك را روغن مالى كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد بالاى ديوار رفت.
=سَلَّقَ-
تَسْلِيقًا- تِ المرأَةُ: آن زن سبزيهاى خوردنى را از روى زمين چيد و برداشت مانند گياه كاسنى و جز آن كه پخته يا نپخته خورند.
=السَّلْق-
اثر زخم.
=السِّلْق-
(ن) : چغندر يا لبو كه خوشخوراك و از قرنها قبل شناخته شده است،- ج سُلْقان: آبراهه،- ج سُلْقَان و سِلْقَان (ح) :
گرگ.
=السَّلَق-
اثر زخم.
=سَلْقَى-
سِلْقَاءً هُ: او را بر پشت به زمين افكند،- هُ بِالرُّمْحِ: با نيزه او را زد.
=السِّلْقَة-
ج سُلْقَان و سِلْقَان: زنِ سليطه و بد زبان، ملخ بهنگام تخم ريزى،- ج سِلْق و سِلَق (ح) : گرگ ماده.
=سَلَكَ-
-سَلْكًا و سُلُوكًا المكانَ: بدرون آن جاى رفت،- الشي ءَ فِي الشي ءِ: چيزى را درون چيزى كرد همانگونه كه نخ را داخل سوزن كنند،- هُ المكانَ و سَلَكَهُ فيه: او را داخل آن مكان كرد،- الطريقَ: به راه افتاد و آنرا پيمود.
=سَلَّكَ-
تَسْلِيكًا: هُ المكانَ و فيه و عليه: او را به درون آن مكان برد،- الغَزْلَ: نخ را بر چرخ نخ ريسى بست.
=السِّلْك-
ج سُلُوك و أَسْلَاك: نخ كه با آن مهره و مانندش را برشته درآورند، مِلاك و هَيْأت؛ «سِلْكُ القُضَاة» : مَسْلَك قاضيان و داوران؛ «السِّلك الدبلوماسيّ» : هَيْأت ديپلوماسى؛ «دَخَلَ السلْكَ العَسْكرِيَّ» : به داخل نظاميان درآمد؛ «السِّلْكُ الكهربائيّ» :
سيم برق.
=السُّلَك-
ج سِلْكَان (ح) : جوجه ى مرغ سنگخواره يا كبك.
=السِّلْكَة-
ج سِلَك و جج أَسْلَاك و سُلُوك: نخ خياطى و دوزندگى.
=السُّلكَة-
(ح) : مؤنث (السُّلْك) است.
=سَلَمَ-
-سَلْمًا الدلوَ: دلو را ساخت و استوار كرد،- الجِلْدَ: پوست را با گياه سَلَمْ دباغى كرد،-- سَلْمًا تِ الحَيَّةُ فُلانًا: مار فلانى را گزيد.
=سَلِمَ-
-سَلَامَةً و سَلَامًا من عَيْبٍ أو آفةٍ: از هر عيب يا آفت و بيمارى رهائى يافت و خوب شد،- لهُ المالُ: مال و دارائى ويژه ى او شد.
=سَلَّمَ-
تَسْلِيمًا هُ و سَلَّمَ عليه: به او (سَلَامٌ عَليكَ) گفت،- هُ من الآفةِ: از آن آفت وي را محافظت كرد،- بالأَمْرِ: به آن كار راضى و قانع شد،- اليه: از او فرمانبردارى كرد،- الشي ءَ: آن چيز را پاك و خالص كرد،- هُ الشي ءَ: آن چيز را به او تسليم كرد،- هُ الى فلانٍ: آن چيز را به فلانى داد.
=السَّلْم-
مص، لعنتى است در (السِّلْم) ،- ج اسْلُم و سِلَام: دلوى كه يك دسته داشته باشد؛ «قومٌ سِلْمٌ» : مردم صلح طلب.
=السِّلْم-
صُلح طلب؛ «قومٌ سِلْمٌ» : مردم صلح طلب، قومى صلح طلب كه از جنگ روى گردان باشند؛ «انا سِلمٌ لِمَنْ سَالَمَنِي و حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَنِي» : من در حال آشتى و صُلحم با هر كه با من آشتى باشد و جنگجويم با هر كس كه بخواهد با من بجنگد، اسلام، سلام، صلح.
=السَّلَم-
تسليم شدن، اسارت، اسير، سلام،- (ن) : درختى است از تيره ى قطانيها كه در سرزمينهاى گرم مى رويد.
ميوه ى اين درخت زردرنگ است و داراى دانه اى سبز مى باشد. از برگ اين درخت در كار دباغي استفاده مى شود.
=السُّلَّم-
ج سَلَالِم و سَلَالِيم: نردبان يا پلكان اعم از چوبى يا سنگى. اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد، وسيله يا سبب رسيدن به چيزى؛ «اتَّخَذَه سُلَّمًا الى حَاجتِهِ» : او را وسيله اى براى رفع نياز خود گرفت.