بندند، چربى كه اطراف قلب جمع شود، سيگار كه از توتون سازند.
دو پيراهن كه بهم وصل شوند هر يك از آن دو را لفاق نامند.
=اللِّفَام-
نقابى كه از دو طرف بينى بر چهره زنند.
=لَفَتَ-
-لَفْتًا الشي ءَ: آنرا پيچيد و بطرف راست و يا چپ انداخت،- فُلَانًا عَنْ رَأْيِه: او را از رأى خود منصرف كرد،- رِدَاءَهُ عَلَى عُنقِه: ردا را بر دوش افكند،- الْكَلامَ:
بى محابا سخن گفت،- النَّظَرَ: جلب توجه كرد،- اللِّحَاءَ عَنِ الشَّجَر: پوست درخت را كند،- الرّاعي الْمَاشِيَةَ: چوپان دام را خود سرانه زد.
=لَفَّتَ-
تَلْفِيتًا [لفت] الشي ءَ: آنرا پيچيد و تا كرد.
=اللِّفْت-
(ن) : شلغم كه به آن (السَّلْجم) نيز گويند.
=اللَّفَّة-
[لفّ] عند العامَّة: عمامه؛ «روضةٌ لَفَّةٌ» :
باغ پر از درختان انبوه.
=اللَّفْتَة-
ج لَفَتَات: اسم مرة از لَفَتَ است، حركت و كارى كه با شتاب صورت پذيرد؛ «هذه اللَّفْتَة الكريمة» اين بادره و شتاب خوب، و در زبان متداول بمعناى دو راهى مى باشد.
=لَفَحَ-
-لَفْحًا فلانًا بالسيف: با شمشير او را زد،- لَفْحًا و لَفَحَانًا تِ النَّارُ اوِ السُّمُومُ بِحَرِّهَا فُلَانًا: آتش چهره او را سوزانيد.
=لَفَظَ-
-لَفْظًا الشي ءَ و بالشي ءِ من فمهِ: چيزى را از دهان بيرون انداخت،- بالكلام: با آن سخن گفت،- فلانٌ نَفْسَهُ او عَصْبَهُ: بدرود زندگى گفت،- البَحْرُ دابَّةً: دريا حيوانى را به ساحل افكند.
=لَفِظَ-
-لَفْظًا: مرادف (لَفَظَ) است.
=اللَّفْظ-
مص،- ج الْفَاظ: آنچه از كلمات كه تلفظ شوند، گفتار؛ «لَفْظًا وَ مَعْنىً» :
عبارت و معنى.
=اللَّفْظَة-
ج لَفَظَات: اسم مره از لفظ، كلمه تلفظ شده.
=اللَّفْظيّ-
آنچه كه با لفظ ارتباط دارد.
=لَفَعَ-
-لَفْعًا تْهُ النارُ: شعله آتش او را گرفت،- الشَّيبُ رأسَهُ: موى سر او سفيد و پير شد.
=لَفَّعَ-
تَلْفِيعًا [لفع] : مرادف (لَفَعَ) است،- الْغُلامَ: او را بخود گرفت.
=لَفَّفَ-
تَلْفِيفًا [لفّ] : پيچيد و تا كرد، اين كلمه با تشديد گرفتن معناى مبالغه را مى رساند.
=اللَّفَف-
پيچ خوردن رگ دست كارگر هنگام كار كه باعث وقفه در كار او مى شود، اكثار و جورواجور غذا خوردن، آنچه كه مردم از اينجا و آنجا جمع كرده باشند.
=لَفَقَ-
-لَفْقًا الثوبَ: دو قسمت پيراهن را به هم وصل و خياطى كرد و آنرا دوخت.
=لَفَّقَ-
تَلْفِيقًا [لفق] الحديثَ: گفته را مزخرف نموده و آنرا با دروغ آميخت،- الشقَّتَين: دو قسمت از پارچه را به هم دوخت.
=اللِّفْق-
يك شقه از پيراهن دو شقه كه آن دو را لِفْقَان نامند مادامى كه بهم چسبيده باشند.
=لَفْلَفَ-
لَفْلَفَةً [لفلف] : كند زبان و دير سخن شد،- في ثوبِهِ: پيراهن را بخود پيچيد،- القَضِيَّةَ: موضوع را سر بسته و مسكوت گذارد.
=لَفَمَ-
-لَفْمًا تِ المرأَةُ: زن نقاب بر چهره افكند،- تِ الْمَرأة فَاهَا: زن بر دهان خود نقاب افكند.
=اللَّفُوت-
زنى كه چشم او بر يك موضع ثابت نمى ماند و در حركت است.
=اللَّفُوح-
«نارٌ لَفُوحٌ» : آتش سوزان.
=اللَّفِيظ-
آنچه مورد تلفظ قرار گيرد.
=اللَّفِيعَة-
مرادف (اللَّفَاعَة) است.
=اللَّفِيف-
[لفّ] : درختان بسيار كه در يك موضع گرد هم باشند، گروه بزرگى كه از افراد مختلف (بزرگوار، پست، مطيع، گناهكار، نيرومند، ناتوان) تشكيل شده باشد؛ «هو لفيفُ فُلانٍ» يعنى وى دوست اوست.
=اللَّفِيفَة-
ج لَفَائِف [لفّ] : مجموعه، سيگار، گوشت شتر.
=لَقَا-
-لَقْوًا [لقو] فلانًا: او را به لقوه دچار كرد (بيمارى لقوه كج شدن صورت بسوى گردن است) .
=لَقَّى-
تَلْقِيَةً [لقي] فلانًا الشي ءَ: چيزى را به او افكند.
=اللَّقَى-
ج أَلْقَاء [لقي] : چيز افتاده و طرح شده.
=اللِّقَاء-
[لقي] ؛ «الى اللقاءِ» : به اميد ديدار؛ «لقاءَ كذا» در مقابل يا بدل از آن.
=اللَّقَاح-
مص، واكسن بيمارى.
=اللُّقَاط-
خوشه اى كه درو كننده آنرا مىفكند و مردم آنرا بر مى دارند، آنچه كه بر زمين افتاده شده و آنرا بر مى دارند.
=اللَّقَاط-
مرادف (اللُّقاط) است.
=اللِّقَاط-
جمع (اللُّقاط) است.
=اللَّقَّاط-
كسى كه بسيار بر چيند؛ «طَائِرٌ لَقَّاطٌ» : پرنده كه دانه بر دارد.
=اللُّقَاطَة-
ج أَلْقاط: مرادف (اللُّقاط) است، آنچه كه بر روى زمين افتاده و ارزشى ندارد.
=اللَّقَّاطَة-
كسى كه چيزى را بسيار برداشته و بر چيده باشد.
=اللُّقَاع-
(ح) : مگس سبز كه مى گزد.
=اللَّقَّاع-
(ح) : مرادف (اللُّقَاعَ) است.
=اللُّقَاعَة-
(ح) : واحد (اللُّقَاع) است.
=اللَّقَّاعَة-
(ح) : واحد (اللّقاع) است.
=اللَّقَافَة-
مهارت.
=اللَّقَانَة-
مص، سرعت فهميدن.
=اللَّقَانِيَة-
مص، مرادف (اللَّقَانَة) است.
=لَقَّبَ-
تَلْقِيبًا [لقب] فلانًا بكذا: براى او لقب تعيين كرد.
=اللَّقَب-
ج أَلْقَاب: لقب كه اسم دوم شخص است، صفتى است كه معمولا بر برنده بازيهاى ورزشى اطلاق مى شود؛ «فَازَ بِلَقَبِ الْبُطُولَة» : لقب قهرمانى گرفت.
=لَقَحَ-
-لَقْحًا النحلَ: زنبور را با تلقيح پيوند زد،- هُ عَلَى الْأَرض: او را روى زمين انداخت.