فهرس الكتاب

الصفحة 806 من 1009

زنيكه شوهر خود را دوست دارد؛ «مُحِبٌّ للناسِ» : مردم را دوست دارد و بآنها كمك مى كند؛ «مُحِبٌّ لِذَاتِهِ» : خودپسند.

=المُحِبَّة-

[حبّ] : مؤنث (الْمُحِبّ) است؛ «امرأةٌ مُحبة لزوجها» : زنى كه شوهر خود را دوست دارد.

=المَحَبَّة-

[حبّ] : دوست داشتن، خواستن و ميل به چيزى.

=المَحْبُرَة-

[حبر] : دوات.

=المَحْبَرَة-

[حبر] : مرادف (المِحْبَرَة) است.

=المِحْبَرَة-

ج مَحَابر [حبر] : دوات.

=المَحْبَس-

[حبس] : انگشتر.

=المَحْبِس-

ج مَحَابِس [حبس] : بازداشتگاه، زندان.

=المَحْبَسَة-

ج مَحَابِس [حبس] : بازداشتگاه، زندان.

=المَحْبَك-

[حبك] : بستنگاه بند ازار و يا كمربند.

=المَحْبُوك-

[حبك] : محكم و استوار.

=المُحَّة-

[محّ] : مرادف (الْمُحّ) .

=المُحْتَاج-

ج مُحْتاجون [حوج] : نيازمند، مستمند.

=المُحْتَال-

[حول] : حيله گر و فريبكار.

=المُحْتَجَز-

[حجز] : جاى بستن بند ازار و جامه.

=المَحْتِد-

[حتد] : اصل و ريشه؛ «فُلانٌ كَرِيمُ المَحْتدِ» : فلانى داراى اصالت و بزرگوارى در ريشه و نسب است.

=المُحْتَدّ-

[حدّ] : خشمگين.

=المُحْتَرَف-

[حرف] : جا و محل كار و كسب، كارگاه.

=المُحْتَرِف-

[حرف] : استادكار، پيشه ور.

=المُحْتَرَم-

[حرم] : مورد احترام، اين كلمه در نامه نگارى بكار مى رود.

=المُحْتَسِب-

[حسب] : فا؛ «مُحْتَسِبُ الْبَلَدِ» :

آنكه از طرف دادگاه عهده دار ضبط اموال و مانند آن باشد.

=المُحْتَضَر-

[حضر] : كسيكه مُشرف بر مرگ باشد.

=المُحْتَضِر-

[حضر] : شهروند، شهرى.

=المُحْتَفل-

[حفل] : انجمن، گردهم آئى؛ «مُحْتَفَلُ الأَمرِ» : عمده كار؛ «الْمُحْتَفَل بهِ» :

كسيكه بافتخار او جشن مى گيرند.

=المُحْتَفِلُون-

[حفل] : شركت كنندگان در جشن يا در مناسبات عيد.

=المُحْتَمَل-

[حمل] : جايز، ممكن، محتمل.

=المُحْتَوَى-

ج مُحْتَويَات [حوي] : محتوى، مضمون؛ «مُحْتَوَياتُ الكتاب» : فهرست كتاب.

=المَحْتُوم-

[حتم] : بناچار، حتمى، بدون برگرد.

=المَحَجّ-

[حجّ] : جايگاه حج و زيارت.

=المِحْجَاج-

[حجّ] : كسيكه دشمن بسيار دارد و بسيار ستيزه گرى كند، ميل جرّاحى كه در پزشكى از آن استفاده مى شود.

=المِحْجَام-

[حجم] : كسيكه از شدت ترس همواره عقب نشينى كند.

=المَحَجَّة-

ج مَحَاجّ [حجّ] : ميان راه و خيابان؛ «مَحَجَّةُ الصواب» راه راست.

=المَحْجَر-

[حجر] : جاهاى ممنوع براى چرا مانند باغهاى اطراف روستا، قُرق، (الْمَحْجَرُ الصِّحِّي»: قرنتينه.

=المَحْجِر-

ج مَحَاجِر [حجر] : باغچه، چشمه سار.

=المِحْجَر-

ج مَحَاجر [حجر] : مرادف (الْمَحْجِر) است.

=المُحَجَّل-

[حجل] من الخيل: اسب كه چهار پاى آن سفيد باشد.؛ «يومٌ مُحَجَّلٌ» : روز روشن و خوش.

=المَحْجَم-

ج مَحَاجم [حجم] : جاى حجامت بر بدن انسان.

=المِحْجَم-

ج مَحَاجِم [حجم] : شاخ حجامت، شيشه حجامت.

=المِحْجَمَة-

ج مَحَاجم [حجم] : مرادف (المِحْجَم) است.

=المِحْجَن-

[حجن] : عصاى سر كج، هر چيز سركجى؛ «مِحْجَنُ الطّائر» : نوك پرنده.

=المِحْجَنَة-

[حجن] : عصاى سركج، هر چيز سر كجى.

=المَحْجُوج-

[حجّ] : آنكه در حُجّت و خصومت شكست خورده باشد، جايگاه حج و زيارت، مراد و مقصود و خواسته.

=المَحْجُور-

[حجر] عليهِ: موضوعى كه زير نظر و مراقبت باشد، كسى كه از تصرّف در اموال خود ممنوع شده باشد.

=المَحْجُول-

[حجل] من الخيل: اسبى كه چهار پاى آن سفيد باشد.

=المُحِدّ-

[حدّ] : «امرأةٌ مُحِدٌّ» : زنيكه پس از مرگ شوهرش ديگر آرايش نكند.

=المُحَدَّب-

[حدب] : محدّب،- مِن الخُطُوطُ: خط برجسته.

=المُحِدَّة-

[حدّ] : «امرأةٌ مُحِدَّةٌ» : مرادف (مُحِدٌّ) است.

=المُحْدَث-

ج مُحْدَثَات [حدث] : مفع، تازه و نو، آنچه كه در هيچ كتاب يا سنت يا مردمى معروف نيست.

=المُحَدِّث-

[حدث] : سخنگو، روايت كننده و خبر دهنده، كسيكه به آسانى سخن مى گويد.

=المُحْدَثون-

[حدث] : مردم زمان.

=المِحْدَج-

[حدج] : دهان باز كردن شتر، و نشانه اى از شتر.

=المَحْدِس-

[حدس] : درخواست، مطلب، مقصود.

=المُحْدِق-

[حدق] : «خَطَرٌ مُحْدِقٌ» : خطرى نزديك، خطرى كه تهديد مى كند، خطرى كه بزودى اتفاق مىفتد.

=المِحْدَلَة-

[حدل] : غلطك، سنگ غلطك؛ «مِحْدَلةُ الطرقِ» : ماشين غلطك.

=المَحْدُود-

[حدّ] : معيّن، كسيكه در زندگى محدود باشد، نوميد.

=المَحْدُوس-

[حدس] : كسيكه او را بر زمين زده اند.

=المَحْذُور-

[حذر] : آنچه كه از آن بترسند.

=المَحْذُوْرَة-

[حذر] : ترس، جنگ، پيشامد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت