زنيكه شوهر خود را دوست دارد؛ «مُحِبٌّ للناسِ» : مردم را دوست دارد و بآنها كمك مى كند؛ «مُحِبٌّ لِذَاتِهِ» : خودپسند.
[حبّ] : مؤنث (الْمُحِبّ) است؛ «امرأةٌ مُحبة لزوجها» : زنى كه شوهر خود را دوست دارد.
[حبّ] : دوست داشتن، خواستن و ميل به چيزى.
=المَحْبُرَة-
[حبر] : دوات.
=المَحْبَرَة-
[حبر] : مرادف (المِحْبَرَة) است.
=المِحْبَرَة-
ج مَحَابر [حبر] : دوات.
=المَحْبَس-
[حبس] : انگشتر.
=المَحْبِس-
ج مَحَابِس [حبس] : بازداشتگاه، زندان.
=المَحْبَسَة-
ج مَحَابِس [حبس] : بازداشتگاه، زندان.
=المَحْبَك-
[حبك] : بستنگاه بند ازار و يا كمربند.
=المَحْبُوك-
[حبك] : محكم و استوار.
=المُحَّة-
[محّ] : مرادف (الْمُحّ) .
=المُحْتَاج-
ج مُحْتاجون [حوج] : نيازمند، مستمند.
=المُحْتَال-
[حول] : حيله گر و فريبكار.
=المُحْتَجَز-
[حجز] : جاى بستن بند ازار و جامه.
=المَحْتِد-
[حتد] : اصل و ريشه؛ «فُلانٌ كَرِيمُ المَحْتدِ» : فلانى داراى اصالت و بزرگوارى در ريشه و نسب است.
=المُحْتَدّ-
[حدّ] : خشمگين.
=المُحْتَرَف-
[حرف] : جا و محل كار و كسب، كارگاه.
=المُحْتَرِف-
[حرف] : استادكار، پيشه ور.
=المُحْتَرَم-
[حرم] : مورد احترام، اين كلمه در نامه نگارى بكار مى رود.
=المُحْتَسِب-
[حسب] : فا؛ «مُحْتَسِبُ الْبَلَدِ» :
آنكه از طرف دادگاه عهده دار ضبط اموال و مانند آن باشد.
=المُحْتَضَر-
[حضر] : كسيكه مُشرف بر مرگ باشد.
=المُحْتَضِر-
[حضر] : شهروند، شهرى.
=المُحْتَفل-
[حفل] : انجمن، گردهم آئى؛ «مُحْتَفَلُ الأَمرِ» : عمده كار؛ «الْمُحْتَفَل بهِ» :
كسيكه بافتخار او جشن مى گيرند.
=المُحْتَفِلُون-
[حفل] : شركت كنندگان در جشن يا در مناسبات عيد.
=المُحْتَمَل-
[حمل] : جايز، ممكن، محتمل.
=المُحْتَوَى-
ج مُحْتَويَات [حوي] : محتوى، مضمون؛ «مُحْتَوَياتُ الكتاب» : فهرست كتاب.
=المَحْتُوم-
[حتم] : بناچار، حتمى، بدون برگرد.
=المَحَجّ-
[حجّ] : جايگاه حج و زيارت.
=المِحْجَاج-
[حجّ] : كسيكه دشمن بسيار دارد و بسيار ستيزه گرى كند، ميل جرّاحى كه در پزشكى از آن استفاده مى شود.
=المِحْجَام-
[حجم] : كسيكه از شدت ترس همواره عقب نشينى كند.
=المَحَجَّة-
ج مَحَاجّ [حجّ] : ميان راه و خيابان؛ «مَحَجَّةُ الصواب» راه راست.
=المَحْجَر-
[حجر] : جاهاى ممنوع براى چرا مانند باغهاى اطراف روستا، قُرق، (الْمَحْجَرُ الصِّحِّي»: قرنتينه.
=المَحْجِر-
ج مَحَاجِر [حجر] : باغچه، چشمه سار.
=المِحْجَر-
ج مَحَاجر [حجر] : مرادف (الْمَحْجِر) است.
=المُحَجَّل-
[حجل] من الخيل: اسب كه چهار پاى آن سفيد باشد.؛ «يومٌ مُحَجَّلٌ» : روز روشن و خوش.
=المَحْجَم-
ج مَحَاجم [حجم] : جاى حجامت بر بدن انسان.
=المِحْجَم-
ج مَحَاجِم [حجم] : شاخ حجامت، شيشه حجامت.
=المِحْجَمَة-
ج مَحَاجم [حجم] : مرادف (المِحْجَم) است.
=المِحْجَن-
[حجن] : عصاى سر كج، هر چيز سركجى؛ «مِحْجَنُ الطّائر» : نوك پرنده.
=المِحْجَنَة-
[حجن] : عصاى سركج، هر چيز سر كجى.
=المَحْجُوج-
[حجّ] : آنكه در حُجّت و خصومت شكست خورده باشد، جايگاه حج و زيارت، مراد و مقصود و خواسته.
=المَحْجُور-
[حجر] عليهِ: موضوعى كه زير نظر و مراقبت باشد، كسى كه از تصرّف در اموال خود ممنوع شده باشد.
=المَحْجُول-
[حجل] من الخيل: اسبى كه چهار پاى آن سفيد باشد.
=المُحِدّ-
[حدّ] : «امرأةٌ مُحِدٌّ» : زنيكه پس از مرگ شوهرش ديگر آرايش نكند.
=المُحَدَّب-
[حدب] : محدّب،- مِن الخُطُوطُ: خط برجسته.
=المُحِدَّة-
[حدّ] : «امرأةٌ مُحِدَّةٌ» : مرادف (مُحِدٌّ) است.
=المُحْدَث-
ج مُحْدَثَات [حدث] : مفع، تازه و نو، آنچه كه در هيچ كتاب يا سنت يا مردمى معروف نيست.
=المُحَدِّث-
[حدث] : سخنگو، روايت كننده و خبر دهنده، كسيكه به آسانى سخن مى گويد.
=المُحْدَثون-
[حدث] : مردم زمان.
=المِحْدَج-
[حدج] : دهان باز كردن شتر، و نشانه اى از شتر.
=المَحْدِس-
[حدس] : درخواست، مطلب، مقصود.
=المُحْدِق-
[حدق] : «خَطَرٌ مُحْدِقٌ» : خطرى نزديك، خطرى كه تهديد مى كند، خطرى كه بزودى اتفاق مىفتد.
=المِحْدَلَة-
[حدل] : غلطك، سنگ غلطك؛ «مِحْدَلةُ الطرقِ» : ماشين غلطك.
=المَحْدُود-
[حدّ] : معيّن، كسيكه در زندگى محدود باشد، نوميد.
=المَحْدُوس-
[حدس] : كسيكه او را بر زمين زده اند.
=المَحْذُور-
[حذر] : آنچه كه از آن بترسند.
=المَحْذُوْرَة-
[حذر] : ترس، جنگ، پيشامد