روزگار.
[هلّ] : اسم مرّه از (هَلَّ) است، واحد (الهَلَلُ) است، چراغ.
واحد (الهِلَل) است.
=هَلَجَ-
-هَلْجًا: از اخباريكه مورد يقين نيست خبر داد.
=الهُلْج-
خوابهاى آشفته.
=الهَلْج-
مص، خبرى كه صحيح نباشد و مورد اعتماد نيست، سبكترين خواب، مرادف (الهُلْج) است.
=الهَلَج-
درختى است خاردار، زقّوم.
=هَلَسَ-
-هَلْسًا هُ المرضُ: بيمارى او را ناتوان كرد.
=هُلِسَ-
به بيمارى سل دچار شد و عقل خود را از دست داد.
=هَلَّسَ-
تَهْلِيسًا [هلس] الرجُلُ: آن مرد لاغر شد.
=الهَلْس-
مص، باريكى و لاغرى، بيمارى سل، نعمت بسيار.
=الهُلُس-
آنانكه از بيمارى بهبود يافته اند، ناتوانان و ضعيفان.
=هَلِعَ-
-هَلَعًا: بى تابى كرد، گرسنه شد.
=الهُلَع-
آزمند.
=الهَلَع-
مص، ترس بهنگام روبرو شدن.
=الهَلِع-
غمگين، اندوهگين.
=الهَلَعَان-
ترس بهنگام روبرو شدن.
=الهُلَعَة-
آنكه زود بيتابى كند.
=الهِلْقَام-
[هلقم] : درشت و بلند، بزرگ و تنومندى كه با خونبهاها قائم باشد،- (ح) :
شير بيشه، شتر و مانند آن كه گوشه هاى دهانش فراخ باشد، پرخور.
=الهِلْقامَة-
[هلقم] : پرخور.
=الهِلِقَّامَة-
[هلقم] : پرخور.
=هَلْقَمَ-
هَلْقَمَةً [هلقم] الشي ءَ: آن چيز را بلعيد.
=الهِلْقِم-
[هلقم] : نيرومند، زن سالمند، آنكه گوشه هاى دهانش فراخ باشد؛ «بَحْرٌ هِلْقِمٌ» درياى پهناور كه گوئى آنچه در آن افكنده شود مى بلعد.
=الهُلَقِم-
[هلقم] : پرخور.
=الهِلْقَمّ-
[هلقم] : مرد بزرگ و تنومند كه با خونبهاها پا بر جا باشد، پرخور
هَلَكَ-
-هَلَاكًا و هُلْكًا و هُلُوكًا و تَهْلُوكًا و مَهْلُكًا و مَهْلَكًا و مَهْلِكًا و تَهْلُكَةً و تَهْلَكَةً و تَهْلِكَةً: نابود شد، مرد (با سخنى و ناراحتى) ،- تِ النّفسُ: در اصطلاح مسيحيان يعنى به جهنم رفت،- هلاكًا اليهِ او عَلَيْه: به آن آزمند و حريص شد.
=هَلَّكَ-
تَهْلِيكًا [هلك] هُ: او را نيست و نابود كرد.
=الهُلْك-
مرادف (الهَلاك) است.
=الهَلْك-
مرادف (الهَلاك) است.
=الهُلُك-
نفس هلاك شونده.
=الهَلَك-
مردار، سالهاى خشك و بى حاصل، ميان بالاى كوه و دامنه آن، هواى ميان دو چيز.
=الهَلْكَاء-
نيستى و نابودى.
=الهَلَكَة-
ج هِلَكٌ: اسم نوع از (هَلَكَ) است.
=الهَلَكَة-
ج هَلَكَات: مرادف (الهَلَاك) است، واحد (الهَلَك) : يك سال خشك و بيحاصل.
=الهَلَكُون-
سرزمين خشك اگر چه در آن آبى باشد، زمينى كه در آن سالها باران نيامده باشد.
=الهِلَكُون-
مرادف (الهَلْكُون) است.
=هَلَّلَ-
تَهْلِيلًا [هلّ] : تسبيح گفت، مسيحى (هَلِّلُويا) گفت، «لَا إله إلّا اللّه» گفت؛ «سَبَّحَ فُلانٌ و هَلَّلَ» فلانى تسبيح و تهليل گفت،- الكاتبُ: نويسنده كتاب نوشت،- الرّجُلُ:
ترسيد و گريخت،- عَنْ قِرْنِه: از حريف خود برگشت،- عن سَتْمِهِ: از دشنام به او باز ايستاد.
=الهَلَل-
[هلّ] : آغاز باران، بارانها، خانه عنكبوت، ترس.
=الهِلَل-
[هلّ] : بارانها.
=هَلِّلُويَا-
[هلّ] : اين كلمه عبرى است به معناى «سَبِّحوا الربّ» : خداوند را تسبيح گويند.
=هَلُمَّ-
اين كلمه بمعناى دعوت به چيزى است مانند (تَعالَ) كه در اين صورت لازم است و گاهى متعدي بكار مى رود مانند «هَلُمَّ شهداءَكم» گواهان خود را حاضر آوريد. اين كلمه اسم فعل است كه در آن مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود. و گاهى آنرا حذف مى كنند همانند فعل و به آن ضمير ملحق مى سازند كه مثناىِ آن (هَلُمّا) و مؤنث مفرد آن (هَلُمِىّ) و در جمع مذكر (هَلُمّوا) و در مؤنث (هَلْمُمنَ) . و گاهى ضمير را با (ل) وصل مى كنند مانند «هَلُمَّ لَكَ و هَلُمَّ لَكُما ... » .
=هَلْمَمَ-
هَلْمَمَةً [هلمم] بفلانٍ: او را دعوت كرد و به او «هَلُمَّ» گفت.
=الهَلْهَال-
[هلهل] : شعر رقيق يا جامه نازك.
=هَلْهَلَ-
هَلْهَلَةً [هلهل] النسَّاجُ الثوبَ: بافنده جامه را زشت بافت،- الشِّعْرَ: شعر را نادرست گفت، شعر را به بديهه و تصحيح نشده گفت،- الصوتَ: آواز را در گلو گردانيد،- الطّحينَ: آرد را ناجور غربال كرد،- الرجُلُ في الأمرِ: در كار تأمل و درنگ كرد،- بفرسِهِ: اسب خود را با لفظ (هَلّا) راند،- عَن الشّي ءَ: از آن چيز برگشت.
=الهُلْهُل-
[هلهل] : يخ.
=الهَلْهَل-
[هلهل] : پارچه بد بافت، شعر ناموزون يا جامه نازك و غير مقاوم.
=الهَلُوع-
آنكه زارى كند، آنكه از شير بترسد، خسته اى كه بر مصيبتها نتواند تحمل كند، آنكه مال اندوزى كند.
=الهِلَّوْف-
[هلف] : مرد سنگين و تندخوى، دروغگو، آنكه داراى ريش بلند است، پر موى، ريش كلفت و پر پشت، روزى كه ابر خورشيد را بپوشاند، پيرمرد سالمند و سالخورده، شتر سالخورده و پر كرك،- (ح) :
خوك وحشى.
=الهِلَّوْفَة-
[هلف] : دروغگو، پير فرتوت، ريش انبوه و پر موى.