زد و بريد.
إِلْطَاطًا [لطّ] عليهِ الأمرَ: امر را بر او پوشانيد،- بِالحِجَاب: حجاب و پرده انداخت،- الغريمُ: بدهكار حق را رد كرد و نپرداخت.
=الأَلَطّ-
[لطّ] : آنكه دندانهايش ريخته يا خورده شده و ريشه هاى آن باقيمانده است.
=الأَلْطَاف-
[لطف] : جمع (اللّطف) است، «هؤلاءِ الْطَافُ فلانٍ» : اينها ياران و خانواده ى فلان مى باشند.
=الأَلْطَع-
[لطع] : آنكه دندانهايش ريخته و ريشه هاى آن باقيمانده است.
=أَلْطَفَ-
إِلْطَافًا [لطف] السؤالَ: پرسش خود را با خوشروئى بيان كرد،- هُ بكذا: چيزى را به او تحفه داد و ارمغان كرد،- الشّي ءَ بجنْبِه: آن چيز را در اختيار خود گرفت و با خود همراه داشت.
=أَلْعَى-
إِلْعَاءً [لعو] تِ الأَرضُ: زمين گياه نرم و تازه رويانيد.
=أَلْعَبَ-
إِلْعَابًا [لعب] : مترادف (لَعِبَ) است،- هُ: او را وادار به بازى كرد يا اسباب بازى آورد تا با آن بازى كند،- الصبيُّ: از دهان كودك لعاب بيرون آمد.
=الأُلْعُبَان-
[لعب] : مرد بسيار بازيگر، آنكه بسيار شوخى و مزاح كند.
=أَلْعَجَ-
إِلْعَاجًا [لعج] النارَ في الحطب: در هيزم آتش افروخت.
=الأَلْعَس-
م لَعْسَاء، ج لُعْس [لعس] : آنكه رنگ لبش به سياهى زيبا زند،- مِنَ النَّبات: گياه بسيار انبوه و در هم پيچيده.
=أَلْعَقَ-
إلْعَاقًا [لعق] فلانًا العسلَ: فلانى را وادار به ليسيدن عسل كرد،- النَّسَّاجُ الثَّوْبَ:
بافنده بافت جامه را نازك گرفت.
=الأُلْعُوبَةِ-
ج أَلَاعِيب [لعب] : بازى، بازيچه.
=أَلْغَى-
إِلْغَاءً [لغو] الشي ءَ: آن چيز را ملغى كرد،- فلانًا: فلانى را نوميد كرد.
=الأَلْغَاز-
[لغز] : راههاى پُر پيچ و پست و بلند كه براى پيمودن سخت باشد.
=أَلْغَبَ-
إِلْغَابًا [لغب] السيرُ فلانًا: راه فلانى را بسيار خسته كرد،- فلانًا: فلانى را خسته و فرسوده كرد.
=أَلْغَزَ-
إِلْغَازًا [لغز] الكلامَ و في الكلام: سخن خود را با لُغز و معما گفت و آشكار نكرد،- اليربوعُ جُحْرَهُ: كلاكموش سوراخ لانه ى خود را پيچ در پيچ كند تا چيزى به داخل آن راه نيابد.
=أَلْغَطَ-
إِلْغَاطًا [لغط] القومُ: آن قوم صدا و همهمه كردند.
=أُلْغِمَ-
إلْغَامًا [لغم] الذهبُ و ما شابهه من كلّ جوهرٍ مذابٍ: طلا يا مانند آن از ساير فلزات ذوب شده در جيوه آميخته شد.
=أَلَفَ-
-أَلْفًا هُ: تعداد يكهزار چيزى به او داد.
=أَلِفَ-
-أَلْفًا هُ: با او معاشرت و دوستى كرد،- المكانَ: به آن مكان عادت كرد و مأنوس شد.
=أَلَّفَ-
تَأْلِيفًا الشي ءَ: قسمتهاى چيزى را بهم پيوست،- الأَلْفَ: شماره ى چيزى را به يك هزار رسانيد،- الكتابَ: كتاب را گردآورى و تأليف كرد،- الحكومةَ: دولت را تشكيل داد،- بينَهم: ميان آنها دوستى و محبت برقرار كرد.
=أَلَفَّ-
إلْفَافًا [لفّ] الطائرُ رأْسَهُ: پرنده سر خود را زير بالهايش گرفت،- الرّجُلُ رأسَهُ: آن مرد سر خود را زير جبه يا لباده خود گرفت.
=الأَلْف-
مص:،- ج أُلُوف و آلَاف (ع ح) :
عدد يكهزار است و چنين نوشته مى شود:
(1000) ؛ «أُلُوفٌ مُؤَلّفَةٌ» : هزاران هزار، تعداد بى شمار.
الالْف: دوست، همدم، دوستى.
الأَلِف:
حرف اول از حروف الفبائى، واحد هر چيزى، «كتابُ الأَلفِ بَاء» : كتابى كه با آن حروف الفبائى را آموزند، «الأَلِفُ و الياء» : اوّل و آخِر هر چيزى؛ «هذا الأَمْرُ هُو الأَلِف وَ اليَاء» : اين كار شامل همه ى چيزهاست.
=الأَلَفَّ-
م لَفَّاء، ج لُفّ [لفّ] : آنكه ابروانش بهم پيوسته باشند، آنكه رانهايش فربه باشند، آنكه زبانش سنگين و در آن لكنت باشد، كند و آهسته كار و ناتوان، رگى است در بازو، جاى درهم پيچيده و پر از جمعيت.
=أَلْفَى-
إلْفَاءً [لفو] هُ: او را يافت، پيدا كرد.
=الأُلْفَة-
دوستى و همدمى و همنشينى، اتحاد و بهم پيوستن.
=الأَلْفِيّ-
منسوب به (الأَلْف) است مانند «العدد الأَلْفِىّ» .
=الأَلْفِيَّة-
نام كتابى است كه در آن قواعد زبان عربى بگونه ى نظم درآمده است.
=أَلَق-
-أَلْقًا البرقُ: برق درخشيد.
=أَلْقَى-
إِلْقَاءً [لقي] الشي ءَ الى الارض: آن چيز را بر روى زمين افكند،- اليهِ القَوْلَ و بِالقَولِ:
سخن را به او ابلاغ كرد،- اليهِ السَّمْعَ: به سخن او گوش داد،- عليهِ القَوْلَ: سخن را بر او ديكته كرد يا ابلاغ كرد،- فيه الشي ءَ:
آن چيز را در آن قرار داد،- عنه الشّى ءَ: آن چيز را از او بركند،- بيانًا عن كذا: از چيزى سخن گفت،- مُحَاصرَةً: كنفرانس داد،- بِنَفْسِهِ في: خود را به چيزى انداخت،- القَنَابِلَ على: بمبها را بر ... فرو ريخت،- القَبْضَ على فُلانٍ: فلانى را دستگير كرد،- الرُّعْبَ في قلبِهِ: ترس در دل او انداخت،- على عاتِقِهِ شيئًا: او را مسئول كارى كرد،- المَسْؤُلِيَّة عليه: مسئوليت را بعهده او قرار داد.
=الأَلْقَاط-
[لقط] : مردم فرومايه و پست، افراد پراكنده از او باش.
=الْقَحَ-
إِلْقَاحًا [لقح] النخلةَ: نخل خرما را گرد افشانى كرد.
=أَلْقَمَ-
إلْقَامًا [لقم] هُ الطعامَ: از او خواست تا غذا را لقمه لقمه خورد، «الْقَمَهُ الحَجَرَ» :
بهنگام ستيز او را خاموش كرد.
=أَلْقَنَ-
إِلْقَانًا [لقن] الكلامَ: كلام و سخن را با شتاب حفظ نمود.
=الأُلْقِيَّة-
ج أَلَاقِيّ [لقي] : مُعَمّا، سخن پوشيده كه نياز به حلّ آن باشد.