فهرس الكتاب

الصفحة 138 من 1009

زد و بريد.

=أَلطَّ-

إِلْطَاطًا [لطّ] عليهِ الأمرَ: امر را بر او پوشانيد،- بِالحِجَاب: حجاب و پرده انداخت،- الغريمُ: بدهكار حق را رد كرد و نپرداخت.

=الأَلَطّ-

[لطّ] : آنكه دندانهايش ريخته يا خورده شده و ريشه هاى آن باقيمانده است.

=الأَلْطَاف-

[لطف] : جمع (اللّطف) است، «هؤلاءِ الْطَافُ فلانٍ» : اينها ياران و خانواده ى فلان مى باشند.

=الأَلْطَع-

[لطع] : آنكه دندانهايش ريخته و ريشه هاى آن باقيمانده است.

=أَلْطَفَ-

إِلْطَافًا [لطف] السؤالَ: پرسش خود را با خوشروئى بيان كرد،- هُ بكذا: چيزى را به او تحفه داد و ارمغان كرد،- الشّي ءَ بجنْبِه: آن چيز را در اختيار خود گرفت و با خود همراه داشت.

=أَلْعَى-

إِلْعَاءً [لعو] تِ الأَرضُ: زمين گياه نرم و تازه رويانيد.

=أَلْعَبَ-

إِلْعَابًا [لعب] : مترادف (لَعِبَ) است،- هُ: او را وادار به بازى كرد يا اسباب بازى آورد تا با آن بازى كند،- الصبيُّ: از دهان كودك لعاب بيرون آمد.

=الأُلْعُبَان-

[لعب] : مرد بسيار بازيگر، آنكه بسيار شوخى و مزاح كند.

=أَلْعَجَ-

إِلْعَاجًا [لعج] النارَ في الحطب: در هيزم آتش افروخت.

=الأَلْعَس-

م لَعْسَاء، ج لُعْس [لعس] : آنكه رنگ لبش به سياهى زيبا زند،- مِنَ النَّبات: گياه بسيار انبوه و در هم پيچيده.

=أَلْعَقَ-

إلْعَاقًا [لعق] فلانًا العسلَ: فلانى را وادار به ليسيدن عسل كرد،- النَّسَّاجُ الثَّوْبَ:

بافنده بافت جامه را نازك گرفت.

=الأُلْعُوبَةِ-

ج أَلَاعِيب [لعب] : بازى، بازيچه.

=أَلْغَى-

إِلْغَاءً [لغو] الشي ءَ: آن چيز را ملغى كرد،- فلانًا: فلانى را نوميد كرد.

=الأَلْغَاز-

[لغز] : راههاى پُر پيچ و پست و بلند كه براى پيمودن سخت باشد.

=أَلْغَبَ-

إِلْغَابًا [لغب] السيرُ فلانًا: راه فلانى را بسيار خسته كرد،- فلانًا: فلانى را خسته و فرسوده كرد.

=أَلْغَزَ-

إِلْغَازًا [لغز] الكلامَ و في الكلام: سخن خود را با لُغز و معما گفت و آشكار نكرد،- اليربوعُ جُحْرَهُ: كلاكموش سوراخ لانه ى خود را پيچ در پيچ كند تا چيزى به داخل آن راه نيابد.

=أَلْغَطَ-

إِلْغَاطًا [لغط] القومُ: آن قوم صدا و همهمه كردند.

=أُلْغِمَ-

إلْغَامًا [لغم] الذهبُ و ما شابهه من كلّ جوهرٍ مذابٍ: طلا يا مانند آن از ساير فلزات ذوب شده در جيوه آميخته شد.

=أَلَفَ-

-أَلْفًا هُ: تعداد يكهزار چيزى به او داد.

=أَلِفَ-

-أَلْفًا هُ: با او معاشرت و دوستى كرد،- المكانَ: به آن مكان عادت كرد و مأنوس شد.

=أَلَّفَ-

تَأْلِيفًا الشي ءَ: قسمتهاى چيزى را بهم پيوست،- الأَلْفَ: شماره ى چيزى را به يك هزار رسانيد،- الكتابَ: كتاب را گردآورى و تأليف كرد،- الحكومةَ: دولت را تشكيل داد،- بينَهم: ميان آنها دوستى و محبت برقرار كرد.

=أَلَفَّ-

إلْفَافًا [لفّ] الطائرُ رأْسَهُ: پرنده سر خود را زير بالهايش گرفت،- الرّجُلُ رأسَهُ: آن مرد سر خود را زير جبه يا لباده خود گرفت.

=الأَلْف-

مص:،- ج أُلُوف و آلَاف (ع ح) :

عدد يكهزار است و چنين نوشته مى شود:

(1000) ؛ «أُلُوفٌ مُؤَلّفَةٌ» : هزاران هزار، تعداد بى شمار.

الالْف: دوست، همدم، دوستى.

الأَلِف:

حرف اول از حروف الفبائى، واحد هر چيزى، «كتابُ الأَلفِ بَاء» : كتابى كه با آن حروف الفبائى را آموزند، «الأَلِفُ و الياء» : اوّل و آخِر هر چيزى؛ «هذا الأَمْرُ هُو الأَلِف وَ اليَاء» : اين كار شامل همه ى چيزهاست.

=الأَلَفَّ-

م لَفَّاء، ج لُفّ [لفّ] : آنكه ابروانش بهم پيوسته باشند، آنكه رانهايش فربه باشند، آنكه زبانش سنگين و در آن لكنت باشد، كند و آهسته كار و ناتوان، رگى است در بازو، جاى درهم پيچيده و پر از جمعيت.

=أَلْفَى-

إلْفَاءً [لفو] هُ: او را يافت، پيدا كرد.

=الأُلْفَة-

دوستى و همدمى و همنشينى، اتحاد و بهم پيوستن.

=الأَلْفِيّ-

منسوب به (الأَلْف) است مانند «العدد الأَلْفِىّ» .

=الأَلْفِيَّة-

نام كتابى است كه در آن قواعد زبان عربى بگونه ى نظم درآمده است.

=أَلَق-

-أَلْقًا البرقُ: برق درخشيد.

=أَلْقَى-

إِلْقَاءً [لقي] الشي ءَ الى الارض: آن چيز را بر روى زمين افكند،- اليهِ القَوْلَ و بِالقَولِ:

سخن را به او ابلاغ كرد،- اليهِ السَّمْعَ: به سخن او گوش داد،- عليهِ القَوْلَ: سخن را بر او ديكته كرد يا ابلاغ كرد،- فيه الشي ءَ:

آن چيز را در آن قرار داد،- عنه الشّى ءَ: آن چيز را از او بركند،- بيانًا عن كذا: از چيزى سخن گفت،- مُحَاصرَةً: كنفرانس داد،- بِنَفْسِهِ في: خود را به چيزى انداخت،- القَنَابِلَ على: بمبها را بر ... فرو ريخت،- القَبْضَ على فُلانٍ: فلانى را دستگير كرد،- الرُّعْبَ في قلبِهِ: ترس در دل او انداخت،- على عاتِقِهِ شيئًا: او را مسئول كارى كرد،- المَسْؤُلِيَّة عليه: مسئوليت را بعهده او قرار داد.

=الأَلْقَاط-

[لقط] : مردم فرومايه و پست، افراد پراكنده از او باش.

=الْقَحَ-

إِلْقَاحًا [لقح] النخلةَ: نخل خرما را گرد افشانى كرد.

=أَلْقَمَ-

إلْقَامًا [لقم] هُ الطعامَ: از او خواست تا غذا را لقمه لقمه خورد، «الْقَمَهُ الحَجَرَ» :

بهنگام ستيز او را خاموش كرد.

=أَلْقَنَ-

إِلْقَانًا [لقن] الكلامَ: كلام و سخن را با شتاب حفظ نمود.

=الأُلْقِيَّة-

ج أَلَاقِيّ [لقي] : مُعَمّا، سخن پوشيده كه نياز به حلّ آن باشد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت