فهرس الكتاب

الصفحة 392 من 1009

«جاؤوا خُمَاسَ» : پنج نفر پنج نفر آمدند. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.

=الخُمَاسِيّ-

دارنده ى پنج،- (ه) : شكل پنج ضلعى كه داراى اضلاع مساوى باشد.

=الخُمَاشَة-

ج خُمَاشَات: زخم سطحى، خراش جزئي.

=الخُمَال-

دردى است در مفصلهاى انسان.

=الخُمَالَة-

پر شترمرغ.

=الخَمَان-

(ن) : درخت بَيْلَسَان.

=الخُمَّان-

[خمّ] : مردم فرومايه، جنس نامرغوب از متاع يا درختان.

=الخَمَّان-

[خمّ] : مترادف (الخُمَّان) است.

=الخَمَّان-

[خمن] : مردم پست و فرومايه، نيزه ى سست.

=الخِمَّان-

[خمّ] : مترادف (الخُمَّان) است.

=الخِمَّة-

[خمّ] : زن ناسازگار. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=خَمْخَمَ-

خَمْخَمَةً [خمخم] : مترادف (خَنْخَنَ) است،- المَاءُ و غيرُهُ: آب و جز آن گنديده و فاسد شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=خَمَدَ-

-خَمْدًا و خُمُودًا تِ النارُ: شعله ى آتش فرو نشست ولى آتش آن خاموش نشد،- تِ الحُمَّى: تب فرو نشست و از سختى آن كاسته شد،- المريضُ: بيمار غش كرد، مرد.

=خَمِدَ-

-خَمْدًا و خُمُودًا: مترادف (خَمَدَ) است.

=خَمَرَ-

-خَمْرًا هُ: آنرا پنهان كرد،- الشهادة: گواهى و شهادت را كتمان كرد،- فُلانًا: از فلانى خجالت كشيد،- الرجُلَ: به آن مرد مي نوشانيد،- العجينَ: در خمير مايه قرار داد.

=خَمِرَ-

-خَمَرًا الشي ءُ: آن چيز از شكل و تركيب خود خارج شد،- عَنْهُ: از او دور و پنهان شد،- عنهُ الخبرُ: خبر از او پوشيده شد.

=خَمَّرَ-

تَخمِيرًا وجهَهُ: آن را پوشاند،- بَيْتَهُ:

ملازم خانه ى خود شد،- العجينَ: در خمير مايه نهاد.

=الخَمْر-

مي، هر نوشابه ى مست كننده كه خرد را از كار اندازد.

=الخَمَر-

گروهى از مردم و انبوهى آنها، آنچه از درخت و جز آن كه كسى را پنهان كند.

=الخَمِر-

«رَجُلٌ خَمِرٌ» : مردى كه خُمار و سردرد پس از مستى در او پديد آمده باشد.

=الخُمْرَة-

ج خُمَر: دردسر و كسالتى كه پس از خوردن مى در انسان پديد آيد، كف كه بر روى مى نشيند، ظرفى كه در آن شراب سازند، خُمره؛ «خُمْرَة اللَّبن» : طفار ماست كه از آن مايه ى ماست بر شير زنند تا زودتر ماست بندد.

=الخَمْرَة-

مترادف (الخَمْر) است.

=الخَمْرِيّ-

منسوب به (الخَمْر) است،- من الألْوَان: رنگ سياه مايل به سرخى؛ «القَصيدة الخَمْرِيَّة» : شعرى كه در وصف مي سروده شده باشد.

=خَمَسَ-

-خَمْسًا القومَ: پنجمين نفر آن قوم بود، يك پنجم مال آن قوم را گرفت،- الحَبْلَ: ريسمان را با پنج رشته از نخ بافت.

=خَمَّسَ-

تَخْمِيسًا الشي ءَ: آن چيز را در پنج ركن يا ضلع در آورد.

=الخُمْس-

ج أَخْمَاس: يك پنجم از چيزى؛ «ضَرَبَ اخْمَاسَهُ فِي اسْدَاسِهِ» يا «ضَرَبَ اخْمَاسًا لأَسْداس» : در مكر و فريب و خدعه كوشيد.

=الخُمُس-

مترادف (الخُمْس) است.

=الخَمْسَة-

(ع ح) : اسم عدد است براى معدود مذكر. و معدود مؤنث را (خَمْس) گويند.

=الخَمْسُون-

پنجاه. اين واژه عدد عقود است و از نظر اعراب ملحق به جمع مذكر سالم است كه رفع آن با واو، و نصب و جر آن با ياء است؛ «عيدُ الخَمْسِين» در اصطلاح مسيحيان عيد عنصره مى باشد.

=خَمَشَ-

-خَمْشًا و خُمُوشًا الوجهَ: چهره را خراشانيد و بر آن سيلى زد.

=خَمَّشَ-

تَخْمِيشًا هُ: آنرا بسيار خراشانيد.

=الخَمْش-

ج خُمُوش: مترادف (الخَدْش) است.

=خَمَصَ-

-خَمْصًا و خُمُوصًا الجرحُ: ورم زخم فرو كشيد و رفت،- خَمْصًا و خُمُوصًا و مَخْمَصَةً هُ الجوعُ: گرسنگى شكم او را كوچك و لاغر كرد،- البطنُ: شكم خالى و لاغر شد.

=خَمِصَ-

-خَمِيصًا البطنُ: شكم خالى و لاغر شد.

=خَمُصَ-

-خَمْصًا و خُمُوصًا و مَخْمَصَةً البطنُ:

مترادف (خَمِصَ) است.

=الخُمْصَان-

ج خِمَاص: «خُمْصانُ الحَشَى» :

آنكه داراى شكمى لاغر و كوچك باشد.

=الخَمْصَان-

ج خِمَاص: «خُمْصانُ الحَشَى» :

مترادف (الخُمصَان) است.

=الخُمْصَانة-

ج خُمْصَانَات: «خُمْصَانةُ الحَشَى» :

زنى كه داراى شكم و پهلوى لاغر است.

=الخَمْصَانة-

ج خَمْصَانَات: «خَمْصَانةُ الحَشَى» : مترادف (الخُمصَانة) است.

=الخَمْصَة-

مترادف (الجَوعَة) است.

=خَمَلَ-

-خُمُولًا ذكرُهُ أو صوتُهُ: نام او فراموش يا صداى او نرم و آهسته شد،- خَمْلًا البُسرَ:

غوره ى خرما را در كوزه و مانند آن نهاد تا نرم شود.

=خُمِلَ-

به بيمارى درد مفاصل دچار شد.

=الخَمْل-

خرده هاى موى يا پرزهاى پشم يا مانند آنها كه بهنگام بافت بر روى پارچه باشد، پر شترمرغ.

=الخَمْلة-

پيراهن مخمل، قطيفه يا حوله، و در زبان متداول به معناى حيرت و شگفتى يا افتادن در بلا و سختى مى باشد.

=خَمَنَ-

-خَمْنًا الشي ءَ: درباره ى آن چيز با حدس و گمان سخن گفت، آن چيز را تخمين زد و ارزيابى كرد.

=خَمَّنَ-

تَخْمِينًا الشي ءَ: مترادف (خَمَنَ) است.

=الخَمُّود-

جائيكه آتش را در آن ريزند تا خاموش شود.

=الخَمُوش-

(ح) : پشه.

=الخَمِير-

مايه ى خمير، نان كه خمير آن ترش شده باشد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت