«جاؤوا خُمَاسَ» : پنج نفر پنج نفر آمدند. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود.
دارنده ى پنج،- (ه) : شكل پنج ضلعى كه داراى اضلاع مساوى باشد.
=الخُمَاشَة-
ج خُمَاشَات: زخم سطحى، خراش جزئي.
=الخُمَال-
دردى است در مفصلهاى انسان.
=الخُمَالَة-
پر شترمرغ.
=الخَمَان-
(ن) : درخت بَيْلَسَان.
=الخُمَّان-
[خمّ] : مردم فرومايه، جنس نامرغوب از متاع يا درختان.
=الخَمَّان-
[خمّ] : مترادف (الخُمَّان) است.
=الخَمَّان-
[خمن] : مردم پست و فرومايه، نيزه ى سست.
=الخِمَّان-
[خمّ] : مترادف (الخُمَّان) است.
=الخِمَّة-
[خمّ] : زن ناسازگار. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=خَمْخَمَ-
خَمْخَمَةً [خمخم] : مترادف (خَنْخَنَ) است،- المَاءُ و غيرُهُ: آب و جز آن گنديده و فاسد شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=خَمَدَ-
-خَمْدًا و خُمُودًا تِ النارُ: شعله ى آتش فرو نشست ولى آتش آن خاموش نشد،- تِ الحُمَّى: تب فرو نشست و از سختى آن كاسته شد،- المريضُ: بيمار غش كرد، مرد.
=خَمِدَ-
-خَمْدًا و خُمُودًا: مترادف (خَمَدَ) است.
=خَمَرَ-
-خَمْرًا هُ: آنرا پنهان كرد،- الشهادة: گواهى و شهادت را كتمان كرد،- فُلانًا: از فلانى خجالت كشيد،- الرجُلَ: به آن مرد مي نوشانيد،- العجينَ: در خمير مايه قرار داد.
=خَمِرَ-
-خَمَرًا الشي ءُ: آن چيز از شكل و تركيب خود خارج شد،- عَنْهُ: از او دور و پنهان شد،- عنهُ الخبرُ: خبر از او پوشيده شد.
=خَمَّرَ-
تَخمِيرًا وجهَهُ: آن را پوشاند،- بَيْتَهُ:
ملازم خانه ى خود شد،- العجينَ: در خمير مايه نهاد.
=الخَمْر-
مي، هر نوشابه ى مست كننده كه خرد را از كار اندازد.
=الخَمَر-
گروهى از مردم و انبوهى آنها، آنچه از درخت و جز آن كه كسى را پنهان كند.
=الخَمِر-
«رَجُلٌ خَمِرٌ» : مردى كه خُمار و سردرد پس از مستى در او پديد آمده باشد.
=الخُمْرَة-
ج خُمَر: دردسر و كسالتى كه پس از خوردن مى در انسان پديد آيد، كف كه بر روى مى نشيند، ظرفى كه در آن شراب سازند، خُمره؛ «خُمْرَة اللَّبن» : طفار ماست كه از آن مايه ى ماست بر شير زنند تا زودتر ماست بندد.
=الخَمْرَة-
مترادف (الخَمْر) است.
=الخَمْرِيّ-
منسوب به (الخَمْر) است،- من الألْوَان: رنگ سياه مايل به سرخى؛ «القَصيدة الخَمْرِيَّة» : شعرى كه در وصف مي سروده شده باشد.
=خَمَسَ-
-خَمْسًا القومَ: پنجمين نفر آن قوم بود، يك پنجم مال آن قوم را گرفت،- الحَبْلَ: ريسمان را با پنج رشته از نخ بافت.
=خَمَّسَ-
تَخْمِيسًا الشي ءَ: آن چيز را در پنج ركن يا ضلع در آورد.
=الخُمْس-
ج أَخْمَاس: يك پنجم از چيزى؛ «ضَرَبَ اخْمَاسَهُ فِي اسْدَاسِهِ» يا «ضَرَبَ اخْمَاسًا لأَسْداس» : در مكر و فريب و خدعه كوشيد.
=الخُمُس-
مترادف (الخُمْس) است.
=الخَمْسَة-
(ع ح) : اسم عدد است براى معدود مذكر. و معدود مؤنث را (خَمْس) گويند.
=الخَمْسُون-
پنجاه. اين واژه عدد عقود است و از نظر اعراب ملحق به جمع مذكر سالم است كه رفع آن با واو، و نصب و جر آن با ياء است؛ «عيدُ الخَمْسِين» در اصطلاح مسيحيان عيد عنصره مى باشد.
=خَمَشَ-
-خَمْشًا و خُمُوشًا الوجهَ: چهره را خراشانيد و بر آن سيلى زد.
=خَمَّشَ-
تَخْمِيشًا هُ: آنرا بسيار خراشانيد.
=الخَمْش-
ج خُمُوش: مترادف (الخَدْش) است.
=خَمَصَ-
-خَمْصًا و خُمُوصًا الجرحُ: ورم زخم فرو كشيد و رفت،- خَمْصًا و خُمُوصًا و مَخْمَصَةً هُ الجوعُ: گرسنگى شكم او را كوچك و لاغر كرد،- البطنُ: شكم خالى و لاغر شد.
=خَمِصَ-
-خَمِيصًا البطنُ: شكم خالى و لاغر شد.
=خَمُصَ-
-خَمْصًا و خُمُوصًا و مَخْمَصَةً البطنُ:
مترادف (خَمِصَ) است.
=الخُمْصَان-
ج خِمَاص: «خُمْصانُ الحَشَى» :
آنكه داراى شكمى لاغر و كوچك باشد.
=الخَمْصَان-
ج خِمَاص: «خُمْصانُ الحَشَى» :
مترادف (الخُمصَان) است.
=الخُمْصَانة-
ج خُمْصَانَات: «خُمْصَانةُ الحَشَى» :
زنى كه داراى شكم و پهلوى لاغر است.
=الخَمْصَانة-
ج خَمْصَانَات: «خَمْصَانةُ الحَشَى» : مترادف (الخُمصَانة) است.
=الخَمْصَة-
مترادف (الجَوعَة) است.
=خَمَلَ-
-خُمُولًا ذكرُهُ أو صوتُهُ: نام او فراموش يا صداى او نرم و آهسته شد،- خَمْلًا البُسرَ:
غوره ى خرما را در كوزه و مانند آن نهاد تا نرم شود.
=خُمِلَ-
به بيمارى درد مفاصل دچار شد.
=الخَمْل-
خرده هاى موى يا پرزهاى پشم يا مانند آنها كه بهنگام بافت بر روى پارچه باشد، پر شترمرغ.
=الخَمْلة-
پيراهن مخمل، قطيفه يا حوله، و در زبان متداول به معناى حيرت و شگفتى يا افتادن در بلا و سختى مى باشد.
=خَمَنَ-
-خَمْنًا الشي ءَ: درباره ى آن چيز با حدس و گمان سخن گفت، آن چيز را تخمين زد و ارزيابى كرد.
=خَمَّنَ-
تَخْمِينًا الشي ءَ: مترادف (خَمَنَ) است.
=الخَمُّود-
جائيكه آتش را در آن ريزند تا خاموش شود.
=الخَمُوش-
(ح) : پشه.
=الخَمِير-
مايه ى خمير، نان كه خمير آن ترش شده باشد.