جَوَادٌ»: زن سخاوتمند،- ج جِيَاد و أَجْيَاد و أَجَاويد: اسب تندرو؛ «فرسٌ جَوَادٌ» : اسب تيزرو؛ «سِرْتُ اليه جَوَادًا» : با شتاب به سوى او رفت.
[جود] : آنكه بسيار سخاوتمند باشد.
=الجُوَادَة-
[جود] : تشنگى.
=الجَوَار-
[جور] : آب بسيار گود و فراخ.
=الجِوَار-
[جور] : نزديكى؛ «بِجِوَاره» : نزديك او؛ «أَقامَ في جِوَارِه» : نزديك منزل وى سكونت كرد، امان و پيمان، زنهار دادن؛ «هُوَ في جِوَاري» : او در امان و زنهار من است.
=الجَوَارِح-
من الطيور: پرندگان شكارى؛ «جَوَارحُ النهار» : غم و اندوه روزگار؛ «نعوذُ باللّهِ مِنْ طَوَارِقِ الليلِ و جَوَارِح النهار» : از پيشامدهاى بد شب و اندوه روز به خدا پناه مى بريم؛ «بِكُلِّ جَوَارِحهِ» : با تمام نيرو و توان كه دارد.
=الجَوَارِش-
آنچه از دانه ها كه ريز شود مانند عدس و نُخود. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الجَوَاز-
ج أَجْوِزَة [جوز] : آسان گيرى؛ «مِنْ خُلُقي الجَوَاز» : آسانگيرى از اخلاق من است، امكان داشتن، آبى كه مسافر از سرچشمه اى تا سرچشمه ديگر با خود بَرَد،- ج أَجْوِزَة وَ جَوَازَات: گذرنامه، پاسپورت.
=الجَوَازِيّ-
[جزي] : جمع (الجَازِية) است؛ «جَزَتْكَ الجَوَازِي» : پاداش يا سزاى آنچه را كه كرده بودى گرفتى.
=الجَوَاسّ-
[جسّ] ؛ «جَوَاسُّ الإنْسَانِ» : حواس پنجگانه انسان است كه بوسيله دست و چشم و دهان و بينى و گوش بكار مى رود.
=الجَوَّاس-
[جوس] : آنكه در ميان مردم فساد افكند،- (ح) : شير
الجَوَّال-
[جول] : آنكه بسيار رفت و آمد كند، آنكه چيزى را كشف كند، پيشاهنگ.
=الجَوَالَة-
[جول] مِنَ الشي ءِ: بهترين هر چيزى.
=الجَوَّالَة-
[جول] : آنكه بسيار رفت و آمد كند، پيشاهنگانِ بزرگ.
=الجَوَالِح-
[جلح] (ز) : آنچه از نوك هاى نِى و مانند آن به گونه پنبه در نى زارها پخش و پراكنده باشد، قالب هاى يخ هنگاميكه مقدارى از آن آب شود.
=الجُوَالِق-
ج جَوَالِق و جَوَالِيق: بار پشم يا موى.
اين واژه فارسى است.
=الجِوَالِق-
ج جَوَالِق و جَوَالِيق: مترادف (الجُوَالِق) است.
=الجَوَانِب-
جمع (الجانب) است؛ «رَحْبُ الجَوَانِبْ» : نيك سيرت و خوش برخورد و معاشرت.
=الجَوَانِح-
[جنح] (ع ا) : دنده هاى پائين سينه؛ «بينَ جَوَانِحى» : ميان دنده هاى سينه ام.
=الجَوَّانيّ-
منسوب به (الجَوّ) است به معناى داخل خانه، اين واژه ضد (البَرَّاني) است يعنى بيرونى خانه.
=جَوَّبَ-
تَجْوِيبًا [جوب] الشي ءَ: ميان آن چيز را بُريد،- الثوبَ: براى جامه جيب دوخت.
=الجَوْب-
[جوب] : مص،- ج أَجْوَاب: پيراهن زن، سپر، آتشدان، دلو بزرگ.
=الجَوْبَة-
ج جَوَب [جوب] : گودال، فاصله يا گودال ميانه خانه ها.
=الجُوتِه-
أو قِنَّب كَلْكُوتا أو القِنَّب الهنديّ (ن) :
ريسمانهاى هندى كه در صنعت طناب و گونى بكار برده مى شوند.
=الجُوخ-
ج أَجْوَاخ: پارچه پشمى. اين واژه فارسى است.
=الجُوخَة-
يك قطعه پارچه پشمى.
=جَوَّدَ-
تَجْوِيدًا [جود] الشي ءَ: آن چيز را به خوبى انجام داد، آن چيز را خوب و زيبا كرد،- في عَدْوِه: در دويدن شتاب كرد،- القَارِئُ: قارى قرآن با تجويد قرائت كرد،- الفَرَسُ: آن اسب خوب و اصيل شد.
=الجُود-
[جود] : كَرَم، بخشندگى، سخاوت.
=الجَوْد-
[جود] : مص، باران بسيار.
=الجَوْدَة-
[جود] : تشنِگى.
=الجُوذُر-
ج جَوَاذِر (ح) : مترادف (الجُؤْذُر) است.
=الجَوْذَر-
ج جَوَاذِر (ح) : مترادف (الجُؤْذُر) است به معناى گوساله ى دشتى.
=جَوَّرَ-
تَجْوِيرًا [جور] هُ: او را به ستم كارى نسبت داد، او را بر زمين افكند.
=الجَوْر-
[جور] : مص، ستم كار، وصف است براى مصدر.
=جَوْرَب-
جَوْرَبَةً هُ: به پاى او جوراب پوشانيد.
=الجَوْرَب-
ج جَوَارِب و جَوارِيَة: جوراب، اين واژه را در زبان متداول (الكَلَسة) و (القَلْشِينَة) گويند. اين واژه فارسى است.
=الجُورَة-
ج جُوَر [جور] : زمين گود و فرو رفته، گودال.
=جَوَّزَ-
تَجْوِيزًا [جوز] الأَمْرَ: آن امر را اجازه داد و مُباح شمرد،- الْحُكْمَ: حُكم را جائز شمرد،- رأْيَهُ: رأى خود را اجراء كرد،- الإبِلَ: شتر را با خود كشانيد تا بگذرد،- الدراهِمَ: پولها را رايج كرد.
=الجَوْز-
[جوز] : مص،- (ن) : درخت گردو، ميوه گردو؛ «جوزُ الهِند» (ن) : درخت نارگيل كه از آن نارگيل بدست آيد و در مناطق گرمسيرى كِشت مى شود؛ «جَوزُ الشي ء» ج أَجواز: ميان و بيشترين هر چيزى؛ «قَطَعوا جَوْزَ الفلاة» : از ميان بيابان گذشتند؛ «مَضى جَوْزُ اللَيل» : بيشتر شب گذشت.
=الجَوْزَاء-
[جوز] (فك) : نام بُرجى است در آسمان، گوسفند سياه كه در ميان آن سفيدى باشد.
=الجَوْزَة-
(ن) : واحد (الجَوز) به معناى يك گردو است، ميوه گردو، يكبار آب نوشيدن؛ «جَوزَةُ العُنُق» : بر آمدگي جلوى گردن كه از غضروف تشكيل شده است.
=الجَوْزَل-
ج جَوَازِل: جوجه كبوتر.
=الجَوْسَق-
ج جَوَاسق و جَوَاسِيق: به معناى كاخ است. اين واژه فارسى است.
=الجَوْش-
[جوش] : سينه،- مِنَ اللَّيْل: پاسى از شب.
=الجَوْشَن-
ج جَوَاشِن [جشن] : سينه، زِرِه، زرهى كه بر روى سينه پوشند،- مِنَ اللّيلِ: