فهرس الكتاب

الصفحة 326 من 1009

جَوَادٌ»: زن سخاوتمند،- ج جِيَاد و أَجْيَاد و أَجَاويد: اسب تندرو؛ «فرسٌ جَوَادٌ» : اسب تيزرو؛ «سِرْتُ اليه جَوَادًا» : با شتاب به سوى او رفت.

=الجَوَّاد-

[جود] : آنكه بسيار سخاوتمند باشد.

=الجُوَادَة-

[جود] : تشنگى.

=الجَوَار-

[جور] : آب بسيار گود و فراخ.

=الجِوَار-

[جور] : نزديكى؛ «بِجِوَاره» : نزديك او؛ «أَقامَ في جِوَارِه» : نزديك منزل وى سكونت كرد، امان و پيمان، زنهار دادن؛ «هُوَ في جِوَاري» : او در امان و زنهار من است.

=الجَوَارِح-

من الطيور: پرندگان شكارى؛ «جَوَارحُ النهار» : غم و اندوه روزگار؛ «نعوذُ باللّهِ مِنْ طَوَارِقِ الليلِ و جَوَارِح النهار» : از پيشامدهاى بد شب و اندوه روز به خدا پناه مى بريم؛ «بِكُلِّ جَوَارِحهِ» : با تمام نيرو و توان كه دارد.

=الجَوَارِش-

آنچه از دانه ها كه ريز شود مانند عدس و نُخود. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الجَوَاز-

ج أَجْوِزَة [جوز] : آسان گيرى؛ «مِنْ خُلُقي الجَوَاز» : آسانگيرى از اخلاق من است، امكان داشتن، آبى كه مسافر از سرچشمه اى تا سرچشمه ديگر با خود بَرَد،- ج أَجْوِزَة وَ جَوَازَات: گذرنامه، پاسپورت.

=الجَوَازِيّ-

[جزي] : جمع (الجَازِية) است؛ «جَزَتْكَ الجَوَازِي» : پاداش يا سزاى آنچه را كه كرده بودى گرفتى.

=الجَوَاسّ-

[جسّ] ؛ «جَوَاسُّ الإنْسَانِ» : حواس پنجگانه انسان است كه بوسيله دست و چشم و دهان و بينى و گوش بكار مى رود.

=الجَوَّاس-

[جوس] : آنكه در ميان مردم فساد افكند،- (ح) : شير

الجَوَّال-

[جول] : آنكه بسيار رفت و آمد كند، آنكه چيزى را كشف كند، پيشاهنگ.

=الجَوَالَة-

[جول] مِنَ الشي ءِ: بهترين هر چيزى.

=الجَوَّالَة-

[جول] : آنكه بسيار رفت و آمد كند، پيشاهنگانِ بزرگ.

=الجَوَالِح-

[جلح] (ز) : آنچه از نوك هاى نِى و مانند آن به گونه پنبه در نى زارها پخش و پراكنده باشد، قالب هاى يخ هنگاميكه مقدارى از آن آب شود.

=الجُوَالِق-

ج جَوَالِق و جَوَالِيق: بار پشم يا موى.

اين واژه فارسى است.

=الجِوَالِق-

ج جَوَالِق و جَوَالِيق: مترادف (الجُوَالِق) است.

=الجَوَانِب-

جمع (الجانب) است؛ «رَحْبُ الجَوَانِبْ» : نيك سيرت و خوش برخورد و معاشرت.

=الجَوَانِح-

[جنح] (ع ا) : دنده هاى پائين سينه؛ «بينَ جَوَانِحى» : ميان دنده هاى سينه ام.

=الجَوَّانيّ-

منسوب به (الجَوّ) است به معناى داخل خانه، اين واژه ضد (البَرَّاني) است يعنى بيرونى خانه.

=جَوَّبَ-

تَجْوِيبًا [جوب] الشي ءَ: ميان آن چيز را بُريد،- الثوبَ: براى جامه جيب دوخت.

=الجَوْب-

[جوب] : مص،- ج أَجْوَاب: پيراهن زن، سپر، آتشدان، دلو بزرگ.

=الجَوْبَة-

ج جَوَب [جوب] : گودال، فاصله يا گودال ميانه خانه ها.

=الجُوتِه-

أو قِنَّب كَلْكُوتا أو القِنَّب الهنديّ (ن) :

ريسمانهاى هندى كه در صنعت طناب و گونى بكار برده مى شوند.

=الجُوخ-

ج أَجْوَاخ: پارچه پشمى. اين واژه فارسى است.

=الجُوخَة-

يك قطعه پارچه پشمى.

=جَوَّدَ-

تَجْوِيدًا [جود] الشي ءَ: آن چيز را به خوبى انجام داد، آن چيز را خوب و زيبا كرد،- في عَدْوِه: در دويدن شتاب كرد،- القَارِئُ: قارى قرآن با تجويد قرائت كرد،- الفَرَسُ: آن اسب خوب و اصيل شد.

=الجُود-

[جود] : كَرَم، بخشندگى، سخاوت.

=الجَوْد-

[جود] : مص، باران بسيار.

=الجَوْدَة-

[جود] : تشنِگى.

=الجُوذُر-

ج جَوَاذِر (ح) : مترادف (الجُؤْذُر) است.

=الجَوْذَر-

ج جَوَاذِر (ح) : مترادف (الجُؤْذُر) است به معناى گوساله ى دشتى.

=جَوَّرَ-

تَجْوِيرًا [جور] هُ: او را به ستم كارى نسبت داد، او را بر زمين افكند.

=الجَوْر-

[جور] : مص، ستم كار، وصف است براى مصدر.

=جَوْرَب-

جَوْرَبَةً هُ: به پاى او جوراب پوشانيد.

=الجَوْرَب-

ج جَوَارِب و جَوارِيَة: جوراب، اين واژه را در زبان متداول (الكَلَسة) و (القَلْشِينَة) گويند. اين واژه فارسى است.

=الجُورَة-

ج جُوَر [جور] : زمين گود و فرو رفته، گودال.

=جَوَّزَ-

تَجْوِيزًا [جوز] الأَمْرَ: آن امر را اجازه داد و مُباح شمرد،- الْحُكْمَ: حُكم را جائز شمرد،- رأْيَهُ: رأى خود را اجراء كرد،- الإبِلَ: شتر را با خود كشانيد تا بگذرد،- الدراهِمَ: پولها را رايج كرد.

=الجَوْز-

[جوز] : مص،- (ن) : درخت گردو، ميوه گردو؛ «جوزُ الهِند» (ن) : درخت نارگيل كه از آن نارگيل بدست آيد و در مناطق گرمسيرى كِشت مى شود؛ «جَوزُ الشي ء» ج أَجواز: ميان و بيشترين هر چيزى؛ «قَطَعوا جَوْزَ الفلاة» : از ميان بيابان گذشتند؛ «مَضى جَوْزُ اللَيل» : بيشتر شب گذشت.

=الجَوْزَاء-

[جوز] (فك) : نام بُرجى است در آسمان، گوسفند سياه كه در ميان آن سفيدى باشد.

=الجَوْزَة-

(ن) : واحد (الجَوز) به معناى يك گردو است، ميوه گردو، يكبار آب نوشيدن؛ «جَوزَةُ العُنُق» : بر آمدگي جلوى گردن كه از غضروف تشكيل شده است.

=الجَوْزَل-

ج جَوَازِل: جوجه كبوتر.

=الجَوْسَق-

ج جَوَاسق و جَوَاسِيق: به معناى كاخ است. اين واژه فارسى است.

=الجَوْش-

[جوش] : سينه،- مِنَ اللَّيْل: پاسى از شب.

=الجَوْشَن-

ج جَوَاشِن [جشن] : سينه، زِرِه، زرهى كه بر روى سينه پوشند،- مِنَ اللّيلِ:

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت