انداخت، از او دلجوئى كرد، او را سرگردان كرد، او را به فتنه انداخت.
مص، حال و چگونگى، هنر، گونه؛ «العمرُ فَتْنانِ» : عمر انسان بر دو گونه است:
شيرين و تلخ.
=الفِتْنَة-
مص، ج فِتَن: اختلاف مردم در عقايد و آراء و آنچه كه باعث جنگ ميان آنان شود، آزمايش، گرفتارى، عبرت گرفتن، سختى، عذاب، بيمارى، ديوانگى، كفر و گمراهى، رسوائى، مال و فرزندان؛ «فِتنَةُ النَّهارِ» : گياهى است از رسته زنبقيات داراى گلهاى زيبا كه در روز باز و شبها بسته مى شود. اين گياه براى زينت در خانه ها پرورش داده مى شود.
=الفُتْوَى-
ج فَتَاوٍ و فَتَاوَى [فتو] : فتوى، رأى مرجع تقليد.
=الفَتْوَى-
ج فَتَاوٍ و فَتَاوَى [فتو] : اين اسم از (افْتَى العالِمُ) گرفته شده كه عالم حُكمى را بيان كند.
=الفَتُوت-
[فتّ] : مُرادف (الْمَفْتُوت) است به معناى چيزى كه ريزريز شده باشد.
=الفُتُوَّة-
[فتو] : جوانى، جوانمردى، سخاوتمندى و كرم.
=الفَتُوح-
ج فُتُح: اولين باران بهارى كه زمين را خيس كند.
=الفُتُوحَات-
شهرهائى كه با جنگ گرفته شود.
=الفَتُّوش-
(ط) : نوعى غذا كه با نان و پياز و گوجه و خيار تهيه كنند و بر روى آن سُماق پاشند.
=الفُتُوق-
آفتها مانند بيمارى و گرسنگى و تنگدستى و قرض و غيره.
=فَتِيَ-
-فَتًى [فتو] : او جوانمرد بود.
=الفَتِيّ-
ج فِتَاء و أَفْتَاء [فتو] : هر آنچه كه تازه و جوان باشد.
=الفُتْيَاء-
ج فَتَاوٍ و فَتَاوَى [فتو] : مُرادف (الفَتْوَى) است.
=الفَتِيت-
[فتّ] : مُرادف (الفَتُوت) است.
=الفَتِيَّة-
[فتو] : مؤنّث (الفَتِيّ) است،- (ن) :
نام گُلى است از نوع مركبات به رنگ سفيد يا بنفش كه معمولا در باغچه ها كاشته مى شود.
=الفَتِيتَة-
ج فَتائِت [فتّ] : پاره اى از چيز خُرده شده و يا كوبيده شده.
=الفَتِيق-
آنچه كه چاق و فربه شده باشد.
=الفَتِيل-
بافته شده، رشته سفيد رنگ كه در شكاف هسته خرماست؛ «هَذا لا يجديك فَتِيلًا» : اين به تو سودى نمى رساند و براى تو نفعى ندارد.
=الفَتِيلَة-
ج فَتَائِل و فَتِيلَات: مؤنّث (الفَتيل) است، فتيله چراغ.
=فَثَأَ-
-فَثأً و فُثوءًا: [فثأ] الغضبَ: جوش و خروش او آرام شد،- القِدْرَ: ديگ را از جوش انداخت.
=فَجَّ-
-فَجًّا [فجّ] ما بين رِجْليه: دو پاى خود را از هم باز كرد و فاصله داد،-- فَجَجًا: آن مرد هنگام راه رفتن ميان دو پاى خود را فراخ گرفت،- تِ النَّاقَةُ لِلْحَليب: ماده شتر براى دوشيدن شير ميان دو پاى خود را فراخ گرفت.
=الفَجّ-
ج فِجَاج: مُرادف (الفُجَاج) است: راه وسيع ميان دو كوه؛ (مِنْ كُلِّ فَجٍّ وَ صَوبٍ) : از هر سوى و جهت.
=الفِجّ-
[فجّ] من الفواكه و غيرها: ميوه نارس و جُز آن.
=الفَجَّاء-
[فجّ] : مؤنّث (الأَفَجّ) است.
=الفُجَاءَة-
[فجأ] : مص، آنچه كه ناگهان بر تو آيد.
=الفُجَاج-
[فجّ] : راه فراخ در ميان دو كوه.
=الفَجَاجَة-
[فجّ] : مُرادف (الفِجّ) است.
=الفِجَار-
راههاى وسيع ميان دو كوه.
=الفَجَّال-
تُرُبچه فروش.
=فَجَأَ-
-فَجْأً و فَجْأَةً و فُجَاءَةً [فجأ] الرجلَ: بر او حمله كرد و يا به او ناگهان ضربه زد، با شتاب بر او تاخت.
=فَجِئَ-
-فَجْأً و فَجْأَةً و فُجَاءَةً [فجأ] الرجُلَ:
مرادف (فَجَأَهُ) است.
=الفُجَّة-
[فجّ] : شكاف ميان دو كوه (دره) .
=فَجَرَ-
-فَجْرًا الماءَ: راه آب را باز كرد و آب در آن روان شد،- القَنَاةَ: قنات را باز كرد،- اللّهُ الفَجْرَ: خداوند روشنائى بامداد را نمايان كرد،- فُلانًا: از او نافرمانى كرد، او را تكذيب كرد،- فُجُورًا عَنِ الحَقّ: از حق روى گردان شد،- عَنْ سَرْجِه: از روى زين كج شد،- فَجْرًا و فُجُورًا: زِنا كرد، معصيت كرد، دروغ گفت، چشم او خسته و ناتوان شد،- أَمْرُهم: كار آنها باطل شد،- مِنْ مَرَضِهِ: از بيمارى بهبودى يافت.
=فَجِرَ-
-فَجَرًا: با تكلّف كرم نمود و بخشيد.
=فَجَّرَ-
تَفْجيرًا [فجر] الماءَ: راه آب را باز كرد و آب را روان ساخت،- الرَّجُلَ: آن مرد را به عمل منافى عفت نسبت داد.
=الفَجْر-
مص، روشنائى بامداد (سپيده دم) .
=الفَجَر-
دارائى بسيار، سَخا و كرم، بخشش، كار نيك.
=الفُجْرَة-
ج فُجَر: محل جوشش آب،- مِن الوَادِى: دره گسترده كه آب به سوى آن سرازير باشد.
=الفَجْرَة-
اسم مرّة از (فَجَرَ) است.
=فَجَعَ-
-فَجْعًا هُ: با گرفتن آنچه كه داشت وى را آزرده ساخت.
=فَجَّعَ-
تَفْجِيعًا [فجع] هُ: مرادف (فَجَعَهُ) است.
=الفَجْعان-
آنكه ميل بسيار به غذا خوردن داشته باشد.
=الفَجْعَة-
اسم است از (انْفَجَعَ) . اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفُجْل-
(ن) : تربچه، تُرُب.
=الفُجُل-
(ن) : مُرادف (الفُجْل) است.
=الفُجْلَة-
(ن) : يك دانه تُربچه.
=فَجَمَ-
-فَجْمًا هُ: كناره ظرف را سوراخ كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفَجْوَة-
ج فَجَوَات و فِجَاء [فجو] : فراخى ميان دو چيز، حياط خانه، زمين فراخ و