فهرس الكتاب

الصفحة 858 من 1009

از كثرت راه رفتن درد گرفت.

=المَعِص-

كسيكه پاى او پيچ خورده يا از بسيارى راه رفتن درد گرفته است.

=المِعْصَار-

[عصر] : دستگاه افشره گيرى، آبميوه گيرى.

=المِعْصَال-

ج مَعَاصِيل [عصل] : چوگان، عصاى سر كج كه با آن شاخه هاى درخت را فرو كشند.

=المُعَصَّب-

[عصب] : مفع، تاجدار، بزرگوارى كه بر سر تاج دارد، گرسنه، بينوا.

=المُعْصِر-

[عصر] : «امرأَةٌ مُعْصِرٌ» ج مَعَاصِر و مَعَاصِير: دخترى كه بحد بلوغ و جوانى رسيده است.

=المَعْصَر-

ج مَعَاصِر [عصر] : مرادف (الْمَعْصَرة) است.

=المِعْصَر-

ج مَعَاصِر [عصر] : مرادف (المِعْصَرة) است.

=المُعَصَّر-

[عصر] : مفع، پناهگاه.

=المُعْصِرات-

[عصر] : ابرهاى باران زا.

=المَعْصَرَة-

ج مَعَاصِر [عصر] : جاى فشردن.

=المِعْصَرَة-

ج مَعَاصِر [عصر] : آب ميوه گيرى.

=المُعْصِف-

[عصف] : «ريحٌ مُعْصِفٌ» ج مَعَاصِف: بادهاى سخت و تند.

=المُعْصِفَة-

[عصف] : «ريحٌ مُعْصِفَة» ج مَعَاصِف: باد تند و سخت.

=المِعْصَم-

ج مَعَاصِم [عصم] (ع ا) : مچ دست؛ «احاطَ به احاطةَ السّوار بالمِعْصَم» : بسان حلقه يا دستبند او را احاطه كرد.

=المَعْصُوب-

[عصب] : مفع، بسيار گرسنه، شمشير نازك.

=المَعْصُوم-

[عصم] : مفع، پاك و منزه؛ «مَعْصُوم من الضَّلال و مِنَ الزَّلَل» : پاك و منزه از هر گمراهى و اشتباه.

=المَعْصِيَة-

[عصى] : مص،- ج مَعَاصٍ:

گناه.

=المِعْصِيل-

ج مَعَاصِيل [عصل] : مرادف (المِعْصال) است.

=مَعِضَ-

-مَعَضًا من الأمر: در خشم شد و بر او ناگوار آمد.

=مَعَّضَ-

تَمْعِيضًا [معض] هُ: او را بخشم آورد، باو آسيب زد.

=المَعِض-

آنكه از چيزى در خشم و بر او ناگوار باشد.

=المِعْضَاد-

[عضد] : مرادف (المِعْضد) است، بازو بند، كارد قصابى.

=المِعْضَد-

ج مَعَاضِد [عضد] : داس كه با او درخت مى برند.

=المِعْضَدَة-

[عضد] : كيسه پول.

=المُعْضِل-

[عضل] : «داءٌ مُعْضِلٌ» : درد بى درمان.

=المُعْضِلَة-

ج مُعْضِلَات [عضل] : مؤنث (المُعْضِل) است، مسأله مشكل و پيچيده، كار مشكل كه خروج از آن سخت باشد؛ «المُعْضِلَات» : سختيها، بلاها.

=مَعَطَ-

-مَعْطًا الشي ءَ: چيزى را كشيد و گسترانيد،- بحقِّ فلانٍ: كار او را بتأخير انداخت،- السّيفَ: شمشير را كشيد،- الريشَ: پر را كند.

=مَعِطَ-

-مَعَطًا الذئبُ: موى گرگ ريخت.

=المَعِط-

شخص بى مو، كسيكه بر روى تن او موى نباشد.

=المَعْطَاء-

مؤنث (الأَمْعَط) است؛ «ارْضٌ مَعْطاءُ» : سرزمين خشك و بى آب و علف.

=المِعْطَاء-

ج مَعَاطٍ و مَعَاطِيّ [عطو] : بسيار بخشش كننده (اين كلمه براى مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .

=المِعْطَار-

[عطر] : شخص بسيار خوشبو (اين كلمه براى مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .

=المِعْطَاش-

[عطش] : شخص بسيار تشنه (اين كلمه براى مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .

=المِعْطَال-

[عطل] من النساء: زن بى زيور آلات كه با اين روش خو گرفته باشد.

=المُعْطَب-

ج مَعَاطِب [عطب] : جاى هلاك شدن و از ميان رفتن.

=المَعْطَس-

ج مَعَاطِس [عطس] : بينى.

=المَعْطِس-

ج مَعَاطِس [عطس] : مرادف (المَعْطَس) است.

=المَعْطَش-

ج مَعَاطِش [عطش] : هنگام تشنگى.

=المَعْطَشَة-

ج مَعَاطِش [عطش] : زمينى كه در آن آب نباشد.

=المَعْطِف-

ج مَعَاطِف [عطف] : گردن، پالتو، روپوش لباس، بارانى.

=المِعْطَف-

ج مَعَاطِف [عطف] : شمشير.

=المُعَطَّل-

[عطل] : اسم مفعول است، سرگردان، بلا تكليف.

=المُعَطَّلَة-

[عطل] : مؤنث (المُعَطَّل) است، پيروان مذهب تعطيل.

=المَعْطَن-

ج مَعَاطِن [عطن] : خوابگاه شتران و آغل گوسفندان نزديك آب.

=المَعْطِن-

ج مَعَاطِن [عطن] : مرادف (المَعْطَن) است.

=المُعْطَيَات-

[عطو] : مسائل اساسى و ريشه اى، مذاكرات مقدماتى پيرامون بحث و پژوهش.

=المِعْطِير-

[عطر] : شخص عطر آگين، كسيكه بر خود بسيار عطر زند (اين كلمه براى مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .

=المُعْظَم-

[عظم] : «مُعْظَمُ الشي ءِ» ج مَعَاظِم: بيشترين چيزى.

=المُعْظَمَة-

[عظم] : بلاى سخت و مصيبت شديد.

=المُعَفَّن-

[عفن] : «لحمٌ مُعَفَّنٌ» : گوشت گنديده و بد بو.

=المَعْفُور-

[عفر] : خاك آلود.

=المَعْفُون-

[عفن] : «لَحْمٌ مَعْفُونٌ» : مرادف (المُعَفَّنُ) است.

=المِعْقَاد-

[عقد] : گردن بند، مهره كه بر گردن كودك آويزند.

=المِعْقَار-

[عقر] من السروج: زينى كه پشت ستور را زخم كند.

=المُعَقِّبَات-

[عقب] : فرشته هاى شب و روز، تسبيحات پى در پى گويندگان.

=المَعْقِد-

ج مَعَاقِد [عقد] : جاى گره زدن،

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت