از كثرت راه رفتن درد گرفت.
كسيكه پاى او پيچ خورده يا از بسيارى راه رفتن درد گرفته است.
=المِعْصَار-
[عصر] : دستگاه افشره گيرى، آبميوه گيرى.
=المِعْصَال-
ج مَعَاصِيل [عصل] : چوگان، عصاى سر كج كه با آن شاخه هاى درخت را فرو كشند.
=المُعَصَّب-
[عصب] : مفع، تاجدار، بزرگوارى كه بر سر تاج دارد، گرسنه، بينوا.
=المُعْصِر-
[عصر] : «امرأَةٌ مُعْصِرٌ» ج مَعَاصِر و مَعَاصِير: دخترى كه بحد بلوغ و جوانى رسيده است.
=المَعْصَر-
ج مَعَاصِر [عصر] : مرادف (الْمَعْصَرة) است.
=المِعْصَر-
ج مَعَاصِر [عصر] : مرادف (المِعْصَرة) است.
=المُعَصَّر-
[عصر] : مفع، پناهگاه.
=المُعْصِرات-
[عصر] : ابرهاى باران زا.
=المَعْصَرَة-
ج مَعَاصِر [عصر] : جاى فشردن.
=المِعْصَرَة-
ج مَعَاصِر [عصر] : آب ميوه گيرى.
=المُعْصِف-
[عصف] : «ريحٌ مُعْصِفٌ» ج مَعَاصِف: بادهاى سخت و تند.
=المُعْصِفَة-
[عصف] : «ريحٌ مُعْصِفَة» ج مَعَاصِف: باد تند و سخت.
=المِعْصَم-
ج مَعَاصِم [عصم] (ع ا) : مچ دست؛ «احاطَ به احاطةَ السّوار بالمِعْصَم» : بسان حلقه يا دستبند او را احاطه كرد.
=المَعْصُوب-
[عصب] : مفع، بسيار گرسنه، شمشير نازك.
=المَعْصُوم-
[عصم] : مفع، پاك و منزه؛ «مَعْصُوم من الضَّلال و مِنَ الزَّلَل» : پاك و منزه از هر گمراهى و اشتباه.
=المَعْصِيَة-
[عصى] : مص،- ج مَعَاصٍ:
گناه.
=المِعْصِيل-
ج مَعَاصِيل [عصل] : مرادف (المِعْصال) است.
=مَعِضَ-
-مَعَضًا من الأمر: در خشم شد و بر او ناگوار آمد.
=مَعَّضَ-
تَمْعِيضًا [معض] هُ: او را بخشم آورد، باو آسيب زد.
=المَعِض-
آنكه از چيزى در خشم و بر او ناگوار باشد.
=المِعْضَاد-
[عضد] : مرادف (المِعْضد) است، بازو بند، كارد قصابى.
=المِعْضَد-
ج مَعَاضِد [عضد] : داس كه با او درخت مى برند.
=المِعْضَدَة-
[عضد] : كيسه پول.
=المُعْضِل-
[عضل] : «داءٌ مُعْضِلٌ» : درد بى درمان.
=المُعْضِلَة-
ج مُعْضِلَات [عضل] : مؤنث (المُعْضِل) است، مسأله مشكل و پيچيده، كار مشكل كه خروج از آن سخت باشد؛ «المُعْضِلَات» : سختيها، بلاها.
=مَعَطَ-
-مَعْطًا الشي ءَ: چيزى را كشيد و گسترانيد،- بحقِّ فلانٍ: كار او را بتأخير انداخت،- السّيفَ: شمشير را كشيد،- الريشَ: پر را كند.
=مَعِطَ-
-مَعَطًا الذئبُ: موى گرگ ريخت.
=المَعِط-
شخص بى مو، كسيكه بر روى تن او موى نباشد.
=المَعْطَاء-
مؤنث (الأَمْعَط) است؛ «ارْضٌ مَعْطاءُ» : سرزمين خشك و بى آب و علف.
=المِعْطَاء-
ج مَعَاطٍ و مَعَاطِيّ [عطو] : بسيار بخشش كننده (اين كلمه براى مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .
=المِعْطَار-
[عطر] : شخص بسيار خوشبو (اين كلمه براى مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .
=المِعْطَاش-
[عطش] : شخص بسيار تشنه (اين كلمه براى مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .
=المِعْطَال-
[عطل] من النساء: زن بى زيور آلات كه با اين روش خو گرفته باشد.
=المُعْطَب-
ج مَعَاطِب [عطب] : جاى هلاك شدن و از ميان رفتن.
=المَعْطَس-
ج مَعَاطِس [عطس] : بينى.
=المَعْطِس-
ج مَعَاطِس [عطس] : مرادف (المَعْطَس) است.
=المَعْطَش-
ج مَعَاطِش [عطش] : هنگام تشنگى.
=المَعْطَشَة-
ج مَعَاطِش [عطش] : زمينى كه در آن آب نباشد.
=المَعْطِف-
ج مَعَاطِف [عطف] : گردن، پالتو، روپوش لباس، بارانى.
=المِعْطَف-
ج مَعَاطِف [عطف] : شمشير.
=المُعَطَّل-
[عطل] : اسم مفعول است، سرگردان، بلا تكليف.
=المُعَطَّلَة-
[عطل] : مؤنث (المُعَطَّل) است، پيروان مذهب تعطيل.
=المَعْطَن-
ج مَعَاطِن [عطن] : خوابگاه شتران و آغل گوسفندان نزديك آب.
=المَعْطِن-
ج مَعَاطِن [عطن] : مرادف (المَعْطَن) است.
=المُعْطَيَات-
[عطو] : مسائل اساسى و ريشه اى، مذاكرات مقدماتى پيرامون بحث و پژوهش.
=المِعْطِير-
[عطر] : شخص عطر آگين، كسيكه بر خود بسيار عطر زند (اين كلمه براى مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .
=المُعْظَم-
[عظم] : «مُعْظَمُ الشي ءِ» ج مَعَاظِم: بيشترين چيزى.
=المُعْظَمَة-
[عظم] : بلاى سخت و مصيبت شديد.
=المُعَفَّن-
[عفن] : «لحمٌ مُعَفَّنٌ» : گوشت گنديده و بد بو.
=المَعْفُور-
[عفر] : خاك آلود.
=المَعْفُون-
[عفن] : «لَحْمٌ مَعْفُونٌ» : مرادف (المُعَفَّنُ) است.
=المِعْقَاد-
[عقد] : گردن بند، مهره كه بر گردن كودك آويزند.
=المِعْقَار-
[عقر] من السروج: زينى كه پشت ستور را زخم كند.
=المُعَقِّبَات-
[عقب] : فرشته هاى شب و روز، تسبيحات پى در پى گويندگان.
=المَعْقِد-
ج مَعَاقِد [عقد] : جاى گره زدن،