و يونجه كه ستوران و چهارپايان خورند؛ «مَطَرُ الرَّبيعِ» : باران بهارى كه سبزه و گياه روياند.
باغ يا بوستان، سنگى كه با آن زورآزمائى كنند، كلاه خود، توشه دان.
=الرَّبِيعيّ-
منسوب به (الرَّبِيع) است،- مِنَ الْمَسَاكِن: خانه ى ييلاقى كه در آن استراحت كنند.
=الرَّبِيعِيَّات-
(ن) : گلهاى بهارى مانند شكوفه هاى بهار و گل مريم و جز آنها.
=الرَّبِيق-
آنكه با ريسمان بسته شده يا در آن افتاده است.
=الرَّبِيك-
مترادف (الرَّبِك) است.
=الرَّبِيكَة-
خامه يا كره كه آميخته با شير باشد، آب گِل آلود.
=الرَّتّ-
ج رتَتَة [رتّ] : هر چيز سخت و شديد، خوك نر و سخت،- (ح) : خوك وحشى و بيابانى.
=الرِّتَاج-
درب بزرگ، درب بزرگ بسته كه در وسط آن دريچه يا درى كوچك باشد.
=الرَّتَّاع-
آنكه با شتران خود در پي بدست آوردن چراگاههاى خوب باشد.
=الرِّتَاق-
دو جامه كه كناره ها آنها را به هم وصل كنند.
=رَتَبَ-
-رَتْبًا و رُتُوبًا الشي ءُ: ثابت و بى حركت شد، راست ايستاد.
=رتَّبَ-
تَرْتِيبًا هُ: آن را استوار كرد، او را در زمره و مرتبه ى خود قرار داد،- الأشْيَاءَ: آن چيزها را منظم و مرتب ساخت،- الأُمُورَ:
كارها را درست كرد.
=الرَّتْب-
شكاف ميان انگشت خنصر و بنصر، شكاف ميان انگشت بنصر و وسطى.
=الرَّتَب-
مترادف (الرَّتْب) است، سنگهاى ريز و درشت كه نزديك هم افتاده باشد، زمين بلند و برجسته، سختى و نابسامانى.
=الرُّتَبَاغَا-
(ن) : گونه اى گياه پيچ از تيره ى شلغم ها كه براى تغذيه ى دامها در روزگار فراخ بكار مى رود، اين گياه در روزگار سخت و قحطى غذاى انسان نيز مى باشد، مزه ى اين گياه شيرين است.
=الرُّتْبة-
ج رُتَب: رتبه، مقام، منزلت.
=الرَّتَبَة-
شكاف كه ميان انگشتان پديد آيد.
=رَتَجَ-
-رَتْجًا البابَ: درب را بست،- رَتَجَانًا الصبِيُّ: آن كودك راه افتاد.
=رَتِجَ-
-رَتَجًا الخطيبُ: سخن بر خطيب يا سخنران پيچيده و بسته شد.
=الرَّتَج-
مترادف (الرِّتَاج) است.
=رَتْرَتَ-
رَتْرَتَةً [رترت] : در تلفظ حرف (تاء) يا (راء) درماند و نتوانست تلفظ كند.
=رَتَعَ-
-رَتْعًا و رُتُوعًا و رَتَاعًا: در فراخ زندگى قرار گرفت و هر چه بخواهد بدست مىورد،- في المكانِ: در آن مكان با فراخ روزى زندگى كرد،- في مَالِ فُلانٍ: در مال فلانى تصرف كرد و خورد و نوشيد،- في لَحْمِ فلانٍ: فلانى را غيبت كرد.
=الرَّتِع-
آنكه در فراخ و نعمت بسر برد و هيچ كمبودى نداشته باشد؛ «كَلَأٌ رَتِعٌ» : گياهى كه براى چرنده كافى باشد.
=الرَّتْعَة-
فراخى در رزق و روزى.
=رَتَقَ-
-رَتْقًا الثوبَ: آن جامه را دوخت. اين واژه ضد (فَتَق) است،- الفَتْقَ: آن چيز را اصلاح كرد،- الشي ءَ: آن چيز را بست.
=الرَّتَقَة-
ج رَتَق: شكاف ميان انگشتان.
=رَتِلَ-
-رَتَلًا الشي ءُ: آن چيز نيكو و آراسته شد.
=رَتَّلَ-
تَرْتيلًا الكلامَ: سخن را نيكو گفت،- القُرآنَ: قرآن را با تأنّي و نيكو تلاوت كرد،- الصَّلَواتِ: نمازها را با آهنگ ويژه ى خود خواند.
=الرَّتَل-
مص، سخن نيكو و آراسته؛ «كَلَامٌ رَتَلٌ» : سخنى زيبا، هر چيز خوب و نيكو،- (ا ع) : صف سربازان كه پشت سر هم حركت كنند؛ «رَتَلٌ من السَّيَّارَاتِ» :
صف ماشينها كه در يك رديف حركت كنند؛ «ثَغْرٌ رَتَلٌ» : آراستگى لب و دندان.
=الرَّتِل-
هر چيز خوب و منظم و با ترتيب.
=رَتَمَ-
-رَتْمًا هُ: آن چيز را شكست يا كوبيد،- في بَنِي فُلانٍ: در ميان فلان قوم نشو و نما يافت.
=الرَّتَم-
توشه دان پر از آب، شرم و حيا، دليل، سخن پوشيده،- ن: گياهى است از رسته ى قرنيات و دانه هاى آن مانند عدس است.
=الرَّتْمَة-
ج رَتْم و رِتَام: رشته اى از نخ كه براى يادآورى بر انگشت بندند.
=الرَّتَمَة-
(ن) : واحد (الرَّتَم) است.
=الرَّتِيب-
(ا ع) : درجه ايست نظامى مانند ملازم و نايب و جز آنها كه در آرتش بكار برند.
=الرُّتَيْلَاء-
ج رُتَيْلَاوَات [رتل] (ح) : بر گونه هائى از حشرات مانند مگس و عنكبوت اطلاق مى شود،- (ن) : بوته گلى است داراى شكوفه هائى مانند شكوفه ى سوسن.
=الرَّتِيمَة-
ج رَتَائِم: مترادف (الرَّتْمَة) است.
=رَثَّ-
-رَثَاثَةً و رُثُوثَةً [رثّ] الثوبُ: جامه كهنه شد،- تْ هَيْئتُهُ: چهره ى او زشت و قبيح شد.
=الرَّث-
ج رِثاث: چيز كهنه و فرسوده، اثاث كهنه ى خانه؛ «رَثُّ الهَيْئَةِ» : بد قيافه و بد شكل، آنكه لباس كهنه و فرسوده پوشد.
=رَثَا-
-رَثْوًا [رثو] الميتَ: بر مرده گريست و نيكيهاى او را بر شمرد، براى مرده شعر گفت.
=رَثَى-
-رَثْيًا و رِثَاءً و رِثَايَةً و مَرْثَاةً و مَرْثِيَةً [رثي] الميتَ: مترادف (رَثَاه) است،- لَهُ: بر مرده مهربانى ورزيد و رحمت فرستاد؛ «شي ءٌ يُرْثى لهُ» : چيزى غم انگيز، آنچه كه مايه ى تأسف باشد،- رِثَايَةً عَنْهُ حَديثًا: از او سخن فرا گرفت و حفظ كرد.
=رَثَّى-
تَرْثِيَةً [رثي] الميتَ: به معناى (رَثَاه) است.
=الرِّثَاء-
[رثي] : مص، شعر و نوحه خوانى بر مرده.
=الرَّثَّاءَة-
[رثي] : زن گريه كننده يا نوحه گر بر مرده.