است).
(ت) : عوارض گمركى كه از كالاهاى داخلى و خارجى معمولًا گرفته مى شود، اداره گمرك. اين كلمه فارسى است و عربى آن (مَكْس) است.
=كَمَشَ-
-كَمْشًا هُ عند العامَّة: او را گرفت و يا دستگير كرد،- مِنَ الشَّى ءِ كَمْشَةً عندَ العامَة ايضًا: يك مشت پر از چيزى را گرفت.
=كَمْكَمَ-
كَمْكَمَةً [كمكم] الشي ءَ: آن چيز را پنهان كرد.
=كَمَلَ-
-كَمَالًا و كُمُولًا: آن چيز تمام و كمال شد.
=كَمِلَ-
-كَمَالًا و كُمُولًا: مُرادف (كَمَلَ) است.
=كَمُلَ-
-كَمَالًا و كُمُولًا: مُرادف (كَمَلَ) است.
=كَمَّلَ-
تَكْميلًا [كمل] الشي ءَ: آن كار يا آن چيز را تكميل و تمام كرد.
=الكَمَل-
به معناى (الكامِل) است.
=كَمَّمَ-
تَكْمِيمًا [كمّ] القميصَ: براى جامه دو آستين دوخت،- تِ النَّخْلَةُ: نخل خرما غلافهاى شكوفه هاى خود را بيرون آورد.
=كَمَنَ-
-كُمُونًا: آن مرد پنهان و مخفى شد، او در كارى كه نمى داند دخالت كرد.
=كَمِنَ-
-كُمُونًا: مُرادف (كَمَنَ) است، به بيمارى تورم پلك چشم يا خارش آن دچار شد،- تْ عَيْنُهُ: چشم آن مرد تاريك و كم سو شد.
=كُمِنَ-
كُمُونًا: به بيمارى تارى چشم دچار شد،- تْ عينُهُ: چشم او تار يا متورم شد.
=الكُمْنَة-
تارى چشم يا ورم پلك آن، خارش پلكهاى چشم كه باعث سرخى آنها شود.
=الكَمَنْجَة-
(مو) : كمانچه (موسيقى) - اين كلمه فارسى است.
=كَمِهَ-
-كَمَهًا: آن مرد كور يا شبكور شد،- بَصرُهُ: چشمش تاريك شد،- النَّهارُ: روز تاريك شد و گرد و غبار جلو آفتاب را گرفت،- الرَّجُلُ: رنگ چهره او تغيير كرد، عقل از سر او پريد.
=الكَمْهَاء-
مؤنّث (الأَكْمَه) است.
=الكَمُّون-
(ن) : گياه (زيره) كه در غذا از آن استفاده مى شود،- الحُلْو (ن) : گياه انيسون (باديان رومى) است.
=الكَمُّونَة-
(ن) : واحد (الكَمّون) است.
=الكَمِيّ-
ج كُمَاة و أَكْمَاة [كمي] : شجاع و قهرمان يا آنكه زره و كلاه خُود در بر كرده و بدست سلاح گرفته باشد، آنكه راز نگهدار است.
=الكَمِّيّ-
[كمّ] : منسوب به (كَمْ) است.
=الكُمَيْت-
من الخيل، ج كُمْت (للمذكّر و المؤنَّث) : اسبى كه رنگ آن سرخ مايل به سياهى باشد. اين كلمه تصغير (أكْمَت) بر خلاف قياس است، از نامهاى مي كه رنگ آن ميان سياهى و سرخى است.
=الكَمِّيَّة-
ج كَمِّيَّات [كمّ] : مؤنّث (الْكَمِّيّ) است، مقدار و اندازه، كميّت.
=الكَمِيد-
بيمار قلبى كه در اثر غم و اندوه مريض شده باشد.
=الكَمِيل-
به معناى (الكامِل) است.
=الكَمِين-
گروهى كه خود را در كمينگاه پنهان مى كنند تا ناگهان بر سر دشمن بتازند؛ «نَصَبَ لَهُ كَمِينًا» : براى او دام يا تله نصب كرد،- ج كُمَناء: آنكه در امرى كه نداند دخالت كند.
=كَنَّ-
-كَنًّا و كُنُونًا [كنّ] الشي ءَ: آن چيز را در جاى خود پنهان كرد و روى آن را پوشانيد و از تابش خورشيد محافظت كرد،- الْعِلْمَ وَ غَيْرَهُ في نَفْسِه: دانش و معلومات را در درون خود نگهداشت،- في اصْطِلاح العَامَّة: آرام شد؛ «كَنَّتِ الرِّيحُ» : وزش باد آرام شد.
=كَنَّنَ-
تَكْنِينًا [كنّ] الشي ءَ: مُرادف (كَنَّهُ) است،- الْعِلْمَ و غَيرَهُ في نَفسه: دانش و جز آن را براى خود نگهداشت.
=الكِنّ-
ج أَكْنَان و أَكِنَّة [كنّ] : خانه، پناهگاه پوشش و پرده.
=كَنَى-
-كِنَايَةً [كني] بالشى ءِ عن كذا: از فلان چيز به كنايه و پوشيده سخن گفت؛ «زَيْدٌ كَثِيرُ الرّماد» : كنايه از سخاوت و بخشش زيد است، به چيزى سخن گفت ولى مقصودش چيز ديگرى بود،- كُنْيَةً و كِنْيةً زيدًا: او را ابا فلان يا ابى فلان ناميد.
=كَنَّى-
تَكْنِيَةً [كني] زيدًا أَبا فلانٍ أو بأَبي فلانٍ:
زيد را ابو فلان ناميد.
=الكَنَّاد-
آنكه كفران نعمت كند، ناسپاس، بسيار برّان.
=الكَنّاد-
(عاميّة فارسيّة) : حاشيه جامه، كنار دريا، پيرامون هر چيزى.
=الكَنَّارَات-
ابزار موسيقى مانند عودها و دفها و طبلها و طنبورها.
=الكَنَّارَة-
واحد (الكَنَّارات و يا الكَنَانِير) است.
=الكِنَّارَة-
يك قطعه از پارچه كتانى (اين كلمه يونانى است) ، مُرادف (الكَنَّارة) است.
=الكَنَارِيّ-
(ح) : قنارى (پرنده اى كوچك و خوش صدا و زرد رنگ) اين واژه اسپانيايى است.
=الكِنَاز-
ج كُنُز و كِنَاز: مرد پر گوشت و توانا.
=الكَنَّاز-
آنكه بسيار مال و پول جمع آورى كند و نگهدارى كند.
=الكِنَاس-
ج أَكْنِسَة و كُنُس: لانه آهو.
=الكَنَّاس-
جاروب كش، رُفتگر.
=الكُنَاسَة-
آشغال و زباله، خاكروبه، زباله دان.
=الكُنَّاشَات-
بيخهاى درخت كه از آن شاخه ها بيرون آيد.
=الكُنَّاشَة-
واحد (الكُنّاشَات) است، دفترى كه در آن مسائل گزيده و فوائد و سخنان نادر و لطيفه ها نوشته مى شود.
=الكِنَافَة-
ج كِنَافَات (ط) : نوعى شيرينى كه در ميان آن پنير يا خامه نهند.
=الكِنَان-
ج أَكِنَّة [كنّ] : پوشش و حافظ هر چيزى.
=الكِنَانَة-
ج كَنَائِن و كِنَانَات [كنّ] : جعبه جاى تير كه معمولًا از پوست يا چوب ساخته مى شود، تركش.
=الكَنَانِير-
ابزار موسيقى مانند عودها و يا دايره ها و طبلها.
=و الكِنَاية-
[كنو و كني] : مص،- فى