گذشته ى خود پشيمان شد،- زيدًا: زيد را پيش از گذشت وقت با نيزه زد،- الرَّجُلُ:
آن مرد تكبر كرد و دروغ بيش از حد گفت،- فلانٌ: فلانى توانگر شد،- لِفُلانٍ: فلانى را توانگر كرد،- بفلانٍ: فلانى را بسيار ياد كرد،- المَطَرُ: بيش از حد باران باريد،- تِ البِئْرُ و نحوُها: چاه و مانند آن ويران شد.
تَهَلُّبًا [هلب] الشعَرُ: موى كنده شد.
=تَهَلَّكَ-
تَهَلُّكًا [هلك] في مشيِهِ: در راه رفتن خود خميده شد،- في الْمَقَاوِز: در بيابانها سرگردان و حيران راه رفت.
=التَّهْلُكَة-
اين واژه مصدر (هَلَكَ) است، آنچه كه پايانش نابودى باشد.
=تَهَلَّلَ-
تَهَلُّلًا [هلّ] فلانٌ: چهره ى او از شادمانى درخشيد،- الوَجْهُ او السّحَابُ: چهره يا ابر درخشيد،- تْ دموعُهُ: اشكهاى او روان شد،- تِ العينُ: چشم اشك ريخت.
=التَّهْلُوك-
[هلك] : مترادف (الهَلاك) است.
=التُّهْمَة-
ج تُهَم و تُهَمَات [وهم] : اسم است از (الاتِّهَام) آنچه كه بدان متهم شوند.
=التُّهَمَة-
ج تُهَمْ و تُهَمَات [وهم] : مترادف (التُّهْمَة) است.
=تَهَمَّشَ-
تَهَمُّشًا [همش] الشي ءُ: آن چيز خورده و يا كنده شد،- مَنْبطُ البِئرِ: اولين آب چاه برآمد.
=تَهَمَّعَ-
تَهَمُّعًا [همع] الرجُلُ: آن مرد خود را به گريه درآورد،- الدَّمْعُ و نحوُهُ: اشك يا مانند آن روان شد.
=تَهَمَّكَ-
تَهَمُّكًا [همك] في الأَمر: در آن كار كوشيد و پافشارى كرد.
=تَهَمَّمَ-
تَهَمُّمًا [همّ] الشي ءَ: آن چيز را خواست؛ «ذَهَبْتُ اتَهَمَّمُهُ» : در پى جستجوى او رفتم،- رَأْسَهُ: از سر او شپش جُسْت.
=التَّهْمِيم-
[همّ] : مص باران سست و كم.
=تَهَنَّأَ-
تَهَنُّؤًا [هنأ] بهِ: به آن چيز شادمان شد،- بِالطَّعَامِ: غذا براى او گوارا شد.
=تَهَنَّفَ-
تَهَنُّفًا [هنف] : گريه كرد.
=التَّهْوَاد-
[هود] : صداى نرم و آهسته و ناتوان، نرمى و مهربانى.
=تَهَوَّجَ-
تَهَوُّجًا [هوج] الحرُّ: گرماى هوا بسيار سخت شد.
=تَهَوَّدَ-
تَهَوُّدًا [هود] : توبه كرد و به حق بازگشت، يهودي شد،- في المَنْطِق: سخن را به آرامى و ملايم بيان كرد.
=تَهَوَّرَ-
تَهَوُّرًا [هور] البناءُ: ساختمان ويران شد و فرو ريخت،- الرَّجُلُ: آن مرد در اثر بى باكى به دردسر افتاد،- الليلُ: شب بپايان رسيد يا بيشتر شب گذشت و تاريكى آن شكست،- الشِّتَاءُ: بيشتر فصل زمستان گذشت و سرماى آن كاسته شد.
=تَهَوَّسَ-
تَهَوُّسًا [هوس] : آن مرد ديوانه يا سبك مغز شد، بر روى زمين نرم سنگين راه رفت.
=تَهَوَّشَ-
تَهَوُّشًا [هوش] القومُ: آن قوم درهم آميختند،- القومُ على فلانٍ: آن قوم بر عليه فلانى گرد آمدند.
=تَهَوَّعَ-
تَهَوُّعًا [هوع] : خود را به قي كردن وادار كرد، خون قي كرد.
=تَهَوَّكَ-
تَهَوُّكًا [هوك] : سرگردان و متهور شد و بى باكانه در آن كار افتاد، در گفته ى خود سرگشته شد و بى رويه سخن گفت.
=تَهَوَّلَ-
تَهَوُّلًا [هول] الرجُلُ: آن مرد ترسناك شد،- مالَهُ: خواست تا به مال او چشم زخم زند.
=تَهَوَّمَ-
تَهَوُّمًا [هوم] : بر اثر چُرت زدن سر خود را تكان داد، كمى خوابيد.
=التَّهْوِيد-
[هود] : مص، صداى نرم و سست و ناتوان، وزش باد در شن زار و صداى نرم آن.
=التَّهْوِيل-
[هول] : مص، كارى هولناك، واحد (التَّهَاوِيل) است.
=تَهَيَّأَ-
تَهَيُّؤًا [هيأ] للأمر: براى آن كار آماده شد و به آن روى آورد،- الشي ءُ لِفُلانٍ: آن چيز براى فلانى آماده شد.
=تَهَيَّبَ-
تَهَيُّبًا [هيب] هُ: از او ترسيد، او را ترسانيد؛ «تَهَيَّبَنِي زَيْدٌ» : زيد مرا ترسانيد.
=تَهَيَّجَ-
تَهَيُّجًا [هيج] : به هيجان آمد، برانگيخته شد.
=تَهَيَّرَ-
تَهَيُّرًا [هور] : مترادف (تَهَوَّرَ) است.
=تَهَيَّضَ-
تَهَيُّضًا [هيض] العَظْمُ: استخوان پس از شكسته بندى دوباره شكست،- هُ المَرَضُ و نحوُهُ: بيمارى و مانند آن دوباره بروى عودت كرد.
=تَهَيَّعَ-
تَهَيُّعًا [هيع] الشي ءُ: آن چيز بر روى زمين گسترده شد.
=تَهَيَّلَ-
تَهَيُّلًا [هيل] الترابُ: خاك فرو ريخته شد.
=تَهَيَّمَ-
تَهَيُّمًا [هيم] فلانٌ: فلانى با روشى نيكو راه رفت،- الْهَوَى فلانًا: عشق فلانى را ديوانه كرد.
=التَّهِيم-
[وهم] : آنكه مورد تهمت قرار گرفته باشد.
=التَّوّ-
ج أَتْوَاء: فرد، مفرد، يك، ريسمان محكم تافته؛ «جَاءَ تَوًّا» : بطور مستقيم آمد.
=تَوَاءَمَ-
تَوَاؤُمًا [وأم] : موافق و مناسب و سازگار شد.
=التَّوَّاب-
[توب] : بسيار آمرزنده. از نامهاى خداوند متعال است.
=تَوَاتَرَ-
تَوَاتُرًا [وتر] تِ و الأشياءُ: آن چيزها با فاصله پياپي هم شدند.
=تَوَاثَبَ-
تَوَاثُبًا [وثب] القومُ: آن قوم بر يكديگر حمله كردند.
=تَوَاثَقَ-
تَوَاثُقًا [وثق] القومُ: آن قوم با هم پيمان بستند.
=تَوَاجَبَ-
تَوَاجُبًا [وجب] القومُ: آن قوم با هم بر سر چيزى رهن بستند و از هم گرو گرفتند.
=تَوَاجَدَ-
تَوَاجُدًا [وجد] : از خود عشق و شادى يا مهربانى و يا اندوه نشان داد.
=تَوَاجَهَ-
تَوَاجُهًا [وجه] الرجُلانِ أو المنزلانِ: آن دو مرد يا آن دو خانه روبروى هم قرار گرفتند.
=تَوَاحَى-
تَوَاحِيًا [وحي] القومُ: آن قوم يكديگر را به شتاب واداشتند.
=تَوَادَّ-
تَوَادًّا [ودّ] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را دوست داشتند.
=تَوَادَعَ-
تَوَادُعًا [ودع] القومُ: آن قوم با هم