فهرس الكتاب

الصفحة 839 من 1009

شده باشد.

=المَسْلُوط-

[سلط] : «رجُلٌ مَسْلُوطٌ اللّحيةِ» :

كسيكه گونه هايش كم گوشت و لاغر باشد.

=المَسْلُوك-

[سلك] : مفع،- من الطُّرُق:

راهيكه در آن مردم رفت و آمد مى كنند.

=المَسْلُول-

[سلّ] : مفع، كسيكه به بيمارى سلّ دچار است.

=المُسَلِّى-

[سلو] : فا، اسب سوم در مسابقه اسب دوانى.

=المُسِمّ-

[سمّ] : «يَوْمٌ مُسِمٌّ» : روزيكه در آن بادهاى گرم و سوزان مى وزد.

=المُسَمَّى-

[سمو] : مفع، هر چيز معلوم و معينى.

=المِسْمَاة-

[سمو] : جوراب پشمى كه شكارچى مى پوشد و براى شكار آهو در نيمه روز به شكارگاه مى رود.

=المِسْمَاح-

ج مَسَامِيح [سمح] : سخاوتمند و رادمرد.

=المِسْمَار-

ج مَسَامير [سمر] : ميخ، ميخچه پا كه بعلت تنگى كفش ايجاد مى شود.

=المِسْمَاك-

[سمك] : ستون خيمه يا چادر، چوب دو شاخه كه زير چادر يا شاخه انگور گذارند و آنرا از زمين بلند كنند.

=المِسْمَح-

[سمح] : مرادف (المِسْمَاح) است.

=المُسَمْسَم-

[سمسم] : «رجُلٌ مُسَمْسَمُ الوجهِ» :

مردى كه بر صورتش نقطه هائى بشكل كنجد وجود داشته باشد.

=المُسَمَّط-

[سمط] : مفع،- من الشعر: شعرى كه با اجزاء عروضى خود بدون رعايت قافيه تنظيم شود. نام ديگر آن (المخمّس) است.

=المَسْمَع-

[سمع] : جائيكه صدا از آن شنيده مى شود؛ «هو مِنّى بِمَرأى و مَسْمَع» يعنى در جائى قرار دارد كه او را مى بينيم و صدايش را مى شنوم.

=المِسْمَع-

ج مَسَامِع [سمع] : گوش.

=المُسْمِعَة-

[سمع] : كنيزك آواز خوان.

=المِسْمَعَة-

ج مَسَامِع [سمع] : مرادف (المِسْمَع) است.

=المُسْمِن-

[سمن] : چاق و فربه.

=المَسْمَنَة-

ج مَسَامِن [سمن] عند العامَّة: كوزه روغن؛ «طعامٌ مَسْمَنَةٌ» : غذاى چرب.

=المَسْمُور-

[سمر] : كم گوشت و سخت استخوان، زندگى آشفته و پريشان.

=المَسْمُوع-

[سمع] : آنچه كه با گوش شنيده مى شود؛ «مسموعُ الكلمة» : شخص محترم كه گفته او بمورد اطاعت و اجراء در مىيد.

=المَسْمُوم-

[سمّ] : مفع؛ «يومٌ مسمُوم» : روزى با هواى مسموم و خفه كننده؛ «نَباتٌ مَسْمُوم» : گياهى كه برگهاى آن سوخته و خشك شده است.

=المُسِنّ-

ج مَسَانّ [سنّ] من الدوابّ: دام و ستور كهنسال.

=المِسَنّ-

[سنّ] : ابزار چاقو تيزكنى، چاقو تيزكن.

=المُسَنَّاة-

ج مُسَنَّوات و مُسَنَّيَات [سنو] :

آبگير، سيل گير.

=المُسْنَد-

[سند] : مفع، پسر خوانده، حرامزاده، روزگار، خطى كه بنو حِمْيَر (يكى از عشاير عرب) آنرا بكار مى برند،- ج مَسَانِد و مَسَانِيد مَن الْحَديث: آنچه از حديث كه به گوينده اش اسناد شود.

=المَسْنَد-

ج مَسَانِد [سند] : آنچه كه بدان تكيه كنند، بالش، تكيه گاه.

=المِسْنَد-

ج مَسَانِد [سند] : مرادف (المَسْنَد) است.

=المُسَنَّم-

[سنم] : مفع،- من الجِمال: شترى كه سوار آن نشوند.

=المَسْنُوَّة-

[سنو] من الأَراضي: زمينى كه با آب چاه آبيارى شود.

=المَسْنُون-

[سنّ] : مفع؛ «مَرْمَرٌ مَسْنُونٌ» :

سنگ مرمر صاف و نرم؛ «رَجُلٌ مَسْنُونُ الوجهِ» مردى كه داراى چهره دراز و نرم و يا بينى دراز و كشيده باشد؛ «حَمَأُ مَسْنُون» :

گل و لاى بد بو و گنديده.

=المَسْنِيَّة-

[سنو] من الأَراضي: زمين آبيارى شده از آب چاه.

=المِسْهَار-

[سهر] : شب زنده دار، كسى كه توان بيخوابى شب را دارد.

=المُسْهِب-

[سهب] في الكلام: كسيكه سخن بدرازا گويد.

=المُسْهَبَة-

[سهب] : «بئرٌ مُسْهَبَةٌ» : چاهى كه بعلت گودى زياد آب از آن بدست نيايد يا آب آن بته كشيده باشد.

=المُسَهَّد-

[سهد] : مرد كم خواب.

=المُسْهَم-

[سهم] : مرادف (المُسْهَب) است، اسب غير اصيل و سست نژاد.

=المُسْهِم-

[سهم] : فا، مرادف (المُسْهِب) است.

=المُسَهَّم-

[سهم] من الإِبل: شترى كه به بيمارى (سُهام) ناتوانى و ضعف دچار شود.

=المُسَهَّمَة-

[سهم] من الثياب: جامه اى كه بر روى آن نقش و نگار بشكل تير داشته باشد.

=المَسْهُوم-

[سهم] من الإِبل: مرادف (المُسَهّم) است.

=المِسْوَاك-

ج مَسَاويك [سوك] : خلال دندان.

=المَسْوَة-

[مسو] : ماده زرد رنگى كه از شكم بزغاله شيرخواره در مىورند و با موى آن خيسانده و سپس آب آنرا با فشار در شير مى چكانند تا از آن پنير بدست آيد. اين كلمه سريانى است و عربى فصيح آن:

(الْبَنْفَحَة و المِنْفَحَة و الإِنْفَحَة) است.

=المُسَوَّج-

[سوج] : مفع؛ «كِسَاءٌ مُسَوَّجٌ» :

رداىِ گرد و دائره اى.

=المُسَوَّدَة-

[سود] عند الكتَّاب و الطَّباعين:

چركنويس و يا پيشنويس نوشته اى كه سپس پاكنويس شود،- و در زبان متداول بر شيشه سياهرنگ اطلاق مى شود.

=المِسْوَر-

ج مَسَاوِر [سور] : تكيه گاهى از پوست، بالش چرمين.

=المَسُور-

؛ «طريقٌ مَسُورٌ» : راه كوبيده و هموار شده.

=المُسَوَّر-

[سور] : مفع، جاى دستبند و يا النگو در دست؛ «مَلِكٌ مُسَوَّرٌ» : سلطان پر قدرت.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت