شده باشد.
[سلط] : «رجُلٌ مَسْلُوطٌ اللّحيةِ» :
كسيكه گونه هايش كم گوشت و لاغر باشد.
=المَسْلُوك-
[سلك] : مفع،- من الطُّرُق:
راهيكه در آن مردم رفت و آمد مى كنند.
=المَسْلُول-
[سلّ] : مفع، كسيكه به بيمارى سلّ دچار است.
=المُسَلِّى-
[سلو] : فا، اسب سوم در مسابقه اسب دوانى.
=المُسِمّ-
[سمّ] : «يَوْمٌ مُسِمٌّ» : روزيكه در آن بادهاى گرم و سوزان مى وزد.
=المُسَمَّى-
[سمو] : مفع، هر چيز معلوم و معينى.
=المِسْمَاة-
[سمو] : جوراب پشمى كه شكارچى مى پوشد و براى شكار آهو در نيمه روز به شكارگاه مى رود.
=المِسْمَاح-
ج مَسَامِيح [سمح] : سخاوتمند و رادمرد.
=المِسْمَار-
ج مَسَامير [سمر] : ميخ، ميخچه پا كه بعلت تنگى كفش ايجاد مى شود.
=المِسْمَاك-
[سمك] : ستون خيمه يا چادر، چوب دو شاخه كه زير چادر يا شاخه انگور گذارند و آنرا از زمين بلند كنند.
=المِسْمَح-
[سمح] : مرادف (المِسْمَاح) است.
=المُسَمْسَم-
[سمسم] : «رجُلٌ مُسَمْسَمُ الوجهِ» :
مردى كه بر صورتش نقطه هائى بشكل كنجد وجود داشته باشد.
=المُسَمَّط-
[سمط] : مفع،- من الشعر: شعرى كه با اجزاء عروضى خود بدون رعايت قافيه تنظيم شود. نام ديگر آن (المخمّس) است.
=المَسْمَع-
[سمع] : جائيكه صدا از آن شنيده مى شود؛ «هو مِنّى بِمَرأى و مَسْمَع» يعنى در جائى قرار دارد كه او را مى بينيم و صدايش را مى شنوم.
=المِسْمَع-
ج مَسَامِع [سمع] : گوش.
=المُسْمِعَة-
[سمع] : كنيزك آواز خوان.
=المِسْمَعَة-
ج مَسَامِع [سمع] : مرادف (المِسْمَع) است.
=المُسْمِن-
[سمن] : چاق و فربه.
=المَسْمَنَة-
ج مَسَامِن [سمن] عند العامَّة: كوزه روغن؛ «طعامٌ مَسْمَنَةٌ» : غذاى چرب.
=المَسْمُور-
[سمر] : كم گوشت و سخت استخوان، زندگى آشفته و پريشان.
=المَسْمُوع-
[سمع] : آنچه كه با گوش شنيده مى شود؛ «مسموعُ الكلمة» : شخص محترم كه گفته او بمورد اطاعت و اجراء در مىيد.
=المَسْمُوم-
[سمّ] : مفع؛ «يومٌ مسمُوم» : روزى با هواى مسموم و خفه كننده؛ «نَباتٌ مَسْمُوم» : گياهى كه برگهاى آن سوخته و خشك شده است.
=المُسِنّ-
ج مَسَانّ [سنّ] من الدوابّ: دام و ستور كهنسال.
=المِسَنّ-
[سنّ] : ابزار چاقو تيزكنى، چاقو تيزكن.
=المُسَنَّاة-
ج مُسَنَّوات و مُسَنَّيَات [سنو] :
آبگير، سيل گير.
=المُسْنَد-
[سند] : مفع، پسر خوانده، حرامزاده، روزگار، خطى كه بنو حِمْيَر (يكى از عشاير عرب) آنرا بكار مى برند،- ج مَسَانِد و مَسَانِيد مَن الْحَديث: آنچه از حديث كه به گوينده اش اسناد شود.
=المَسْنَد-
ج مَسَانِد [سند] : آنچه كه بدان تكيه كنند، بالش، تكيه گاه.
=المِسْنَد-
ج مَسَانِد [سند] : مرادف (المَسْنَد) است.
=المُسَنَّم-
[سنم] : مفع،- من الجِمال: شترى كه سوار آن نشوند.
=المَسْنُوَّة-
[سنو] من الأَراضي: زمينى كه با آب چاه آبيارى شود.
=المَسْنُون-
[سنّ] : مفع؛ «مَرْمَرٌ مَسْنُونٌ» :
سنگ مرمر صاف و نرم؛ «رَجُلٌ مَسْنُونُ الوجهِ» مردى كه داراى چهره دراز و نرم و يا بينى دراز و كشيده باشد؛ «حَمَأُ مَسْنُون» :
گل و لاى بد بو و گنديده.
=المَسْنِيَّة-
[سنو] من الأَراضي: زمين آبيارى شده از آب چاه.
=المِسْهَار-
[سهر] : شب زنده دار، كسى كه توان بيخوابى شب را دارد.
=المُسْهِب-
[سهب] في الكلام: كسيكه سخن بدرازا گويد.
=المُسْهَبَة-
[سهب] : «بئرٌ مُسْهَبَةٌ» : چاهى كه بعلت گودى زياد آب از آن بدست نيايد يا آب آن بته كشيده باشد.
=المُسَهَّد-
[سهد] : مرد كم خواب.
=المُسْهَم-
[سهم] : مرادف (المُسْهَب) است، اسب غير اصيل و سست نژاد.
=المُسْهِم-
[سهم] : فا، مرادف (المُسْهِب) است.
=المُسَهَّم-
[سهم] من الإِبل: شترى كه به بيمارى (سُهام) ناتوانى و ضعف دچار شود.
=المُسَهَّمَة-
[سهم] من الثياب: جامه اى كه بر روى آن نقش و نگار بشكل تير داشته باشد.
=المَسْهُوم-
[سهم] من الإِبل: مرادف (المُسَهّم) است.
=المِسْوَاك-
ج مَسَاويك [سوك] : خلال دندان.
=المَسْوَة-
[مسو] : ماده زرد رنگى كه از شكم بزغاله شيرخواره در مىورند و با موى آن خيسانده و سپس آب آنرا با فشار در شير مى چكانند تا از آن پنير بدست آيد. اين كلمه سريانى است و عربى فصيح آن:
(الْبَنْفَحَة و المِنْفَحَة و الإِنْفَحَة) است.
=المُسَوَّج-
[سوج] : مفع؛ «كِسَاءٌ مُسَوَّجٌ» :
رداىِ گرد و دائره اى.
=المُسَوَّدَة-
[سود] عند الكتَّاب و الطَّباعين:
چركنويس و يا پيشنويس نوشته اى كه سپس پاكنويس شود،- و در زبان متداول بر شيشه سياهرنگ اطلاق مى شود.
=المِسْوَر-
ج مَسَاوِر [سور] : تكيه گاهى از پوست، بالش چرمين.
=المَسُور-
؛ «طريقٌ مَسُورٌ» : راه كوبيده و هموار شده.
=المُسَوَّر-
[سور] : مفع، جاى دستبند و يا النگو در دست؛ «مَلِكٌ مُسَوَّرٌ» : سلطان پر قدرت.