نامند؛ «نَظِيرُ السَّمت» در علم ستاره شناسى نقطه مقابل سمت الرأس است؛ «مَنقطع النظير» : بمعناى بى مانند، يگانه و بى همتاست.
للمفرد و الجمع مذكَّرًا و مؤَنَّثًا: بزرگ و سرور و برگزيده قوم،- ج نظائر: مؤنث (النَّظِير) براى مانند و همتا و مساوى است؛ «نَظِيرةُ القومِ او الجيشِ» پيشرو قوم يا پيشقراول لشكر.
=النَّظِيف-
ج نُظَفَاء: پاك و تميز.
=النَّظِيفَة-
: مؤنث (النّظِيف) است.
=النَّظِيم-
: شعر منظوم و مانند آن.
=نَعَا-
-نُعَاءً [نعو] السنَّورُ: گربه آواز داد.
=نَعَى-
-نَعْيًا و نَعِيًّا و نُعْيَانًا [نعي] لنا و إلينا فلانًا:
خبر مرگ او را به ما داد؛ «نَعَاهُ بِمَوتِ فُلانٍ» خبر مرگ فلانى را به او داد،- هُ الشي ءَ: به چيزى او را آگاه نمود،- القومَ:
مردم را به دفن مرده از دست رفته اش دعوت نمود،- عَلى الْقَوم شَهواتهم: قوم را از شهوات و خواسته هاى آنها نكوهش كرد،- فلانٌ: در زبان متداول بمعناى شكايت از روزگار و بدى حال است.
=النَّعَائِم-
(فك) : يكى از منازل قمر كه بشكل شترمرغ است و عبارت از هشت ستاره آسمانى است.
=النَّعَّاب: صيغه مبالغه بر وزن (فَعّال) است،- (ح) : جوجه كلاغ.
=النَّعَّابَة-
«ناقةٌ نَعَّابةٌ» : شتر تندرو.
=النِّعَاج-
«نِعاجُ الرَّمْلِ» : گاو.
=النَّعَّار-
: فتنه انگيز، آنكه بسيار سعايت و فتنه انگيزى كند، آنكه بسيار فرياد كشد،- (ح) : پرنده اى كوچك بشكل قنارى سبز، رگ يا زخمى كه از آن خون جارى باشد.
=النَّعَّارَة-
: مؤنث (النَّعَّار) است، آبخورى سفالى كه هنگام نوشيدن آب از آن آواز دهد؛ «امرأةٌ نَعّارة» : زن بد زبان و سليطه.
=النُّعَاس-
: چرت زدن قبل از خواب، آغاز خواب رفتن.
=النَّعَّاسَة-
«امرأَةُ نَعَّاسَةٌ» : بمعناى (ناعِسَة) است.
=النَّعَّاق-
: كلاغ پر بانك و صدا.
=النَّعَّال-
: كفاش، كفشدوز.
=نَعَامْ-
: بمعناى (نَعَمْ) آرى و بله مى باشد.
=النَّعَام-
: اسم شبه جمع است كه مفرد آن (النَّعَامَة) باشد، بيابان پهناور و بىب؛
«النَّعَام-
الصّادر»: در علم ستاره شناسى نام چهار ستاره از منازل قمر است؛ «النَّعَّام الوَارِد» : نيز نام چهار ستاره ديگر از منازل قمر است.
=النُّعَامَى-
ج نَعَائم: باد جنوب.
=النَّعَامَة-
: بخشش، شادى و خورسندى، راه روشن و آشكار، پرچم يا نشانى كه براى راهنمائى مردم در بيابان بر پا كنند، هر بنا يا ساختمانى كه بر روى كوه بر پا شده باشد، صخره اى كه در كنار چاه قرار گرفته باشد، پوسته مغز سر، نَفْس، تاريكى، كف پا، ناداني، گروه مردم،- ج نَعَام و نَعَامَات و نَعَائِم (ح) : شتر مرغ. (اين كلمه در مذكر و مؤنث كاربرد يكسان دارد) ، مذكر اين پرنده را (الظَّلِيم) و گروه آنرا (بَناتُ الهَيْق) نامند. اين جانور پر زيبائى دارد كه در آرايش و زينت بكار برده مى شود. و كلمه (النَّعامة) نيز ضرب المثلى است در گريختن و نفرت و خنگى و نادانى؛ «ابنُ النّعامة» : بر استخوان ساق پا اطلاق مى شود؛ «نَفَرَتْ نَعَامَتُهُ» : بدرود زندگى گفت؛ «جاءَ كالنَّعَامَة» : مأيوس و زيان ديده آمد؛ «اصَمُّ عن نعامةٍ» : سختتر از نَعَامَة است، زيرا شتر مرغ هر چه را كه به بيند از آن مى گريزد.
=نَعَبَ-
-نَعْبًا و نُعَابًا و نَعِيبًا و نَعَبَانًا و تَنْعَابًا الغرابُ:
كلاغ آواز داد، بنا بقولى كلاغ خبرى بد داد،- المُؤَذِّنُ: اذان گو موقع اذان گردن خود را كشيد و سر خود را بحركت در آورد،-- نَعْبًا تِ الإِبلُ: شتران در راه خود گردنها را كشيدند.
=النَّعْب-
مص، «ريحٌ نَعْبٌ» : بادى كه تند بوزد.
=نَعَتَ-
-نَعْتًا هُ: او را توصيف به خوبى و نيكى كرد،- الكَلِمَةَ: براى كلمه صفت آورد.
=نَعِتَ-
-نَعَتًا: در وصف ديگرى مبالغه و تكلّف نمود.
=نَعُتَ-
-نَعَاتَةً الرجُلُ: آن مرد همواره سرشت او با صفات حسنه و اخلاق نيكو بوده است،- الفرسُ: اسب نيك نژاد و پيشتاز بود.
=النَّعْت-
مص،- ج نُعُوت: صفت،- مِنَ الْخَيْل: اسبان پر سابقه در مسابقه ها كه مورد ستايش زبانها باشند؛ «شَي ءٌ نَعْتٌ» : چيزى بسيار خوب.
=النُّعْتَة-
يقال «هو نُعْتَةٌ» : در نهايت بزرگى و بلند مقامى يا زيبائى است.
=النَّعْتَة-
من الخيل: مرادف (النَّعْت) است.
=نَعَجَ-
-نَعَجًا و نُعُوجًا اللونُ: رنگ سفيد خالص و پاك شد،- تِ النَّاقَةُ فِى سَيْرِها: شتر ماده سريع و تند راه رفت.
=نَعِجَ-
-نَعَجًا و نُعُوجًا اللونُ: بمعناى (نَعَجَ) است،- نَعَجًا الرجُلُ: گوشت ميش خورد و ثقل كرد و قلب او ناراحت شد.
=النَّعَج-
مص، سفيدى خالص.
النَّعِج: آنكه گوشت ميش بخورد و به امتلاء معده دچار شود.
=النَّعْجَة-
ج نِعَاج و نَعَجَات (ح) : گوسفند ماده.
=نَعَرَ-
-نَعِيرًا و نُعَارًا الرجُلُ: نعره كشيد،- العِرْقُ بالدّم: خون از رگ بيرون و روان شد يا خون با صدا بيرون آمد و روان شد،-- نَعْرًا فِى الْبِلَاد: روانه شهرها شد،- الى فُلانٍ: نزد او آمد،- في الْأَمْر: بپا خاست و كوشش كرد،- القومُ: قوم بهيجان شدند و گرد هم در آمدند،- الرَّجُلُ: آن مرد مخالفت و امتناع نمود.
=نَعِرَ-
-نَعَرًا الحمارُ أو الفرسُ: خرمگس در بينى خر يا اسب داخل شد و آنرا ناراحت كرد.
=نَعَّرَ-
-تَنْعِيرًا [نعر] السهمَ: تير را با انگشت چرخانيد تا به قوام آن پى ببرد.
النَّعِر: مردى كه در يكجا همواره بند نشود