پراكنده شدند، از پرخورى چاق و فربه شدند.
تَنَدُّلًا [ندل] بالمنديل: با دستمال دست خود را پاك كرد، دستمال را بگونه ى عمامه بر سر خود پيچيد.
=تَنَدَّمَ-
تَنَدُّمًا [ندم] على ما فَعَلَ: از كارى كه كرده بود پشيمان و اندوهناك شد.
=التَّنْدِيَة-
[ندو] : مص؛ «تَنْدِيَةُ الخَيْلِ» : لاغر كردن اسب و دوانيدن آن تا عرق كند و سستى آن برطرف شود.
=تَنَزَّى-
تَنَزِّيًا [نزو] الى الشرّ: با شتاب به سوى شرّ رفت.
=تَنَزَّرَ-
تَنَزُّرًا [نزر] الشي ءُ: آن چيز كم شد،- مِنَ الشّي ءِ: از آن چيز مقدارى كم شد.
=تَنَزَّعَ-
تَنَزُّعًا [نزع] اليهِ: بسوى او شتافت.
=تَنَزَّلَ-
تَنَزُّلًا [نزل] : آهسته فرود آمد،- فُلانًا:
فلانى را پائين آورد،- عَن الحَقِّ: از حق خود صرفنظر كرد.
=تَنَزَّهَ-
تَنَزُّهًا [نزه] فلانٌ: فلانى به گردش و تفريح پرداخت،- عن كَذَا: از چيزى دورى گزيد و خود را حفظ كرد.
=التَّنْزِيل-
[نزل] : مص، فرود آوردن چيزى از بالا به پائين، ترتيب.
=تَنَسَّبَ-
تَنَسُّبًا [نسب] الرجُلُ الَيْكَ: آن مرد خود را به تو نسبت داد.
=تَنَسَّرَ-
تَنَسُّرًا [نسر] : كركسها را شكار كرد،- الحَبْلُ: طناب گسسته شد،- الجَرْحُ: زخم ورم كرد و چركى از آن روان شد،- الثَّوبُ و نحوُهُ: جامه يا مانند آن بتدريج فرسوده شد،- تِ النِّعمَةُ عن فُلانٍ: نعمت از فلانى پراكنده شد.
=تَنَسَّسَ-
تَنَسُّسًا [نسّ] منهُ الأخبارَ: از او به اخبار پى برد و كوشيد تا بر آن آگاهى يابد.
=تَنَسَّفَ-
تَنَسُّفًا [نسف] في الصِّرَاع: در كشتى با دست خود حريف را گرفت و از جاى بركند و او را بر زمين زد.
=تَنَسَّقَ-
تَنَسُّقًا [نسق] تِ الأشياءُ: آن چيزها به هم پيوسته و آراسته شدند؛ «تَنَسَّقَ كَلَامُهُ» :
سخن او مرتب و منظم آمد.
=تَنَسَّكَ-
تَنَسُّكًا [نسك] : به زهد و عبادت پرداخت.
=تَنَسَّمَ-
تَنَسُّمًا [نسم] الرجُلُ: آن مرد نفس كشيد،- تِ الرِّيحُ: باد آهسته وزيد،- الرِّيحَ:
وزش باد را بوئيد،- المَكَانُ بِالطِّيب: آن مكان خوشبوى شد،- فُلانٌ العِلْمَ او الخَبَرَ:
دانش يا خبر را اندك اندك بسان وزش باد ملايم دريافت؛ «تَنَسَّمْتُ مِنْهُ عِلْمًا» : از او دانش آموختم،- الْوَلَدُ: بچه در شكم مادر تكامل يافت،- الجَمْرُ: آتش شعله ور شد.
=تَنَشَّى-
تَنَشِّيًا [نشو] : مست شد، الرِّيحَ: هوا را بوئيد.
=تَنَشَّأَ-
تَنَشُّؤًا [نشأ] الى حاجتهِ: بدنبال نيازمندى خود برخاست و رفت.
=تَنَشَّبَ-
تَنَشُّبًا [نشب] فيهِ: در او آويخت.
=تَنَشَّدَ-
تَنَشُّدًا [نشد] الأخبارَ: از مردم خواست كه اخبار را بدانند.
=تَنَشَّرَ-
تَنَشُّرًا [نشر] الشي ءُ: آن چيز پخش و گسترده شد.
=تَنَشَّطَ-
تَنَشُّطًا [نشط] : با نشاط شد،- لِلْعَمَلِ:
براى آن كار آماده شد و با نشاط به سوى آن روى آورد،- تِ النّاقَةُ في سَيْرِها: ماده شتر در سير خود تند رفت،- المَفَازَةَ: از بيابان گذشت.
=تَنَشَّفَ-
تَنَشُّفًا [نشف] الثوبُ العَرَقَ: پيراهن عرق بدن را بخود كشيد،- الرَّجُلُ: آن مرد بدن خيس خود را با حوله يا پارچه و مانند آن خشك كرد.
=تَنَشَّقَ-
تَنَشُّقًا [نشق] الماءَ في أَنفه: آب در بينى خود ريخت، استنشاق كرد،- الرّيحَ أو النشُوقَ: نسيم يا بوى خوش را بوئيد.
=تَنَشَّم-
تَنَشُّمًا [نشم] في الأمر: به آن كار آغاز كرد،- مِنْهُ عِلْمًا: از او دانشى آموخت.
=تَنَشْنَشَ-
تَنَشْنُشًا [نشنش] : مطاوع (نَشْنَشَ) است، با نشاط شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.،- المريضُ: بيمار بهبودى يافت. اين واژه نيز در زبان متداول رايج است،- الشجَرَ: پوست درخت را كند.
=تَنَصَّى-
تَنَصِّيًا [نصي] تِ المرأَةُ: آن زن موى پيشانى خود را شانه زد،- الشي ءُ بالشي ءِ:
آن چيز به آن چيز پيوست شد،- الرَّجُلُ القومَ: آن مرد با سرور زنان آن قوم ازدواج كرد.
=تَنَصَّبَ-
تَنَصُّبًا [نصب] : مطاوع (نَصَبَ) است،- الغُبارُ و نحوُهُ: گرد و غبار به سوى بالا پخش شد.
=تَنَصَّتَ-
تَنَصُّتًا [نصت] : خود را به خاموشى زد و به آن چيز گوش داد.
=تَنَصَّحَ-
تَنَصُّحًا [نصح] : بسيار نصيحت كرد، خود را همانند پند دهندگان درآورد،- الثَّوبَ: جامه را دوخت.
=تَنَصَّرَ-
تَنَصُّرًا [نصر] : آن مرد نصراني شد.
،- لهُ: در كمك و يارى به او كوشيد.
=تَنَصَّفَ-
تَنَصُّفًا [نصف] الشي ءَ: نيمى از آن چيز را گرفت،- الأَميرَ: از حاكم دادخواهى خواست،- من فلانٍ: از فلانى عدالت و انصاف خواست، حق خود را برابر او تا ميزان نيم آن چيز گرفت، از او انتقام گرفت،- الرَّجُلَ: به آن مرد خدمت كرد،- الشّيبُ فلانًا: پيرى سر فلانى را سفيد كرد،- تِ الجَارِيَةُ: آن زن روسرى بست.
=تَنَصَّلَ-
تَنَصُّلًا [نصل] الشي ءَ: آن چيز را بيرون كشيد،- آن چيز را برگزيد،- الرَّجُلَ: همه چيزهاى آن مرد را گرفت،- من كَذَا: از آن چيز بيرون شد،- الى فلان من الجِناية: از آن گناه و جنايت تبرئه شد،- تِ اللِّحْيَةُ:
ريش از خضاب درآمد،- كَمَدُ فلانٍ: غم و اندوه فلانى بپايان رسيد.
=تَنَضَّى-
تَنَضِّيًا [نضو] البعيرَ: شتر را لاغر كرد.
=التَّنْضَاح-
[نضح] : عرق بدن.
=التَّنْضُب-
ج تَنَاضِب
(ن) : درختى است تنومند كه داراى چوبهاى كلفت و سفت است و بنظر خشكيده مى رسد در حاليكه تر و تازه است. اين درخت خارهائى دارد كه حرباء با آن انس مى گيرد و بر روى آن مى نشيند.