بوجود آمده باشد، آنكه دستش بريده و قطع شده باشد؛ «ظبيٌ مَيْدِيٌّ» : آهو كه دستش در دام افتاده باشد.
[مير] : مص، غذا.
[أمر] : امير و فرمانده. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=المِيراث-
ج مَوَارِيث [ورث] : ميراث، ارث.
=المِيرَة-
[أمر] : ماليات املاك.
=المِيرَة-
ج مِيَر [مير] : غذا و آذوقه ذخيره شده.
=المَيْرُوق-
[يرق] من الزرع و الناس (طب) :
آنچه از كِشت كه زردى گرفته و يا مردى كه به بيمارى يرقان (زردى) دچار شده باشد.
=المَيْرُون-
عند المسيحيِّين: روغن مقدس كه مؤمنين مسيحى در كليسا بر پيشانى خود مى كشند (اين كلمه يونانى است) .
=مَيَّزَ-
تَمْيِيزًا [ميز] الشي ءَ: چيزى را از ميان ساير چيزها برداشت، چيزى را بر ديگر چيزها ترجيح داد.
=المَيْز-
[ميز] : آنكه بازوى كلفت و محكم دارد.
=المَيِّز-
[ميز] : مرادف (المَيْز) است.
=المِيزَاب-
ج مَيَازِيب [وزب] : قناتى كه در آن آب جريان داشته باشد.- اين كلمه فارسى است-.
=المِيزَان-
ج مَوَازين [وزن] : ترازو، تراز بنائى، مقدار، عدل، امتحان حساب در جمع و ضرب.
=المِيزانِيَّة-
[وزن] : تعادل، بودجه دولت و يا شهردارى ...
=المِيزَة-
[ميز] : طبيعت، نشانه و علامت.
=مَيَّس-
تَمْيِيسًا [ميس] الثوبَ: براى جامه دامن دوخت و تهيه كرد.
=المَيْس-
[ميس] : پالان و رَحْل، چوب يوغ، نوعى كشمش؛ درختى است زينتى كه ميوه آن خورده مى شود ولى مطبوع نيست.
=المَيْسان-
ج مَيَاسِين [ميس] : مرادف (المَيَّاس) است، هر ستاره پر نور و درخشان.
=المِيسان-
[وسن] (للمذكَّر و المؤنَّث) : شخص خواب آلود كه همواره چُرت زند.
=المَيْسَة-
[ميس] (ن) : واحد (المَيْس) است.
=المَيْسِر-
[يسر] : بر هر قمارى اطلاق مى شود، بازى با تيرهاى قمار، شتر قربانى كه با آن قمار مى باختند.
=المَيْسُرَة-
[يسر] : آسانى، بى نيازى و دارائى.
=المَيْسَرَة-
ج مَيَاسِر [يسر] : سمت چپ، مرادف (المَيْسُرَة) است.
=المَيْسِرَة-
[يسر] : مرادف (المَيْسُرَة) است.
=المِيسَم-
ج مَيَاسِم [وسم] : آهن يا ابزارى كه با آن داغ كنند، زيبائى و خوشگلى.
=المَيْسُور-
ج مَيَاسِير [يسر] : آسان، سهل.
=المِيشار-
[وشر] : ارّه، مترادف (المِنْشَار) است.
=مَيَّطَ-
تَمْيِيطًا [ميط] بينَهما: ميان آن دو متردد شد و دو دل ماند.
=المِيطَدَة-
[وطد] : چوبى كه با آن اساس خانه را بكوبند تا محكم شود، دسته چوبى مته.
=المِيعَاد-
ج مَوَاعِيد [وعد] : زمان وعده، جاى وعده، بيكديگر وعده دادن؛ «على غير مِيعَاد» :
بدون قرار قبلى؛ «من غير مِيعادٍ» : غير قابل انتظار، ناگهانى.
=المَيْعَة-
[ميع] : روان شدن چيزى كه ريخته شده باشد، صمغى خوشبو كه از درختى تراوش كند و از عطر آن استفاده كنند،- السائلة (ن) : درخت زيبائى كه در داروسازى از آن استفاده كنند؛ «مَيْعَةُ الشي ءِ» : اصل و آغاز چيزى؛ «مَيْعَةُ الشباب» :
آغاز جوانى؛ «مَيْعَةُ الفرسِ» : اولين نشاط اسب در تك خويش.
=المِيفاق-
[وفق] : «مِيفَاقُ الهلالِ» : زمان بر آمدن هلال.
=المَيْفَعَة-
ج مَيَافِع [يفع] : زمين بلند.
=المِيقَات-
ج مَوَاقِيت [وقت] : وقت، قرار قبلى، وعده گاه.
=المِيقاف-
[وقف] : چوبى كه با آن ديگ غذا پزى را بهم زنند، نقص فنى در ابزارى كه باعث از كار افتادن آن شود.
=المِيقَان-
[يقن] : خوش باور، زود باور.
=المِيقَانَة-
[يقن] : مؤنث (الميقان) است.
=المِيقَعَة-
ج مَوَاقِع [وقع] : چكش، چوبى كه گازر با آن بر جامه ها كوبد، سوهان دراز كه با آن اشياء را تيز كنند؛ «مِيْقَعَة الطائِر» :
جائيكه پرنده در آن الفت گرفته باشد.
=المِيقَف-
[وقف] : چوبى كه با آن ديگ را بهم زنند تا جوشش آن بيفتد.
=المِيكرُوب-
ج مِيكروبات: ميكرب.
=مَيِلَ-
-مَيَلًا [ميل] : آن چيز در اصل خميده بود.
=مَيَّلَ-
تَمْيِيلًا [ميل] الشي ءَ: آن چيز را كج و خميده كرد،- فِى الأَمر: در كار خود شك كرد،- بينَ الأَمرين: ميان دو كار مردد و دو دل شد.
=المَيْل-
[ميل] مص،- ج مُيُول و أَمْيَال: جهت گرفتن، بسوى چيزى رفتن، هوا و هوس.
=المِيل-
ج أَمْيَال و أَمْيُل و مُيُول [ميل] : ميله سرمه دان، ميله پزشك جراح، منارى كه براى راهنمائى مسافران در دشتها بر پا مى شود، مسافتى كه حد معينى ندارد و گفته مى شود به اندازه يك چشم انداز است، چهار هزار ذرع،- الهاشمي: يكهزار باع.
=المَيِّل-
[مول] : بسيار پولدار و ثروتمند.
=المَيْلاء-
[ميل] : مؤنث (الأَمْيل) است، پشته هاى شن و ماسه محكم؛ «شجرةٌ مَيْلاء» : درخت انبوه از شاخ و برگ.
=المِيلَاد-
[ولد] : زمان تولد؛ «عيدُ الميلادِ» :
عيد تولد حضرت عيسى (ع) .
=المِيلَاه-
[وله] : بادهاى تند؛ «امرأَةٌ مِيلاهٌ» :
زن بسيار اندوهگين و نالان بر مرگ فرزند خود.
=المِيلَة-
ج مِيَل [ميل] : وقت و زمان.
=المِيلَغ-
ج مَيَالِغ [ولغ] : ظرفى كه سگ از آن آب خورد.
=المِيلَغَة-
ج مَيَالِغ [ولغ] : مرادف (المِيلَغ) است.
=المِيلَه-
[وله] : بيابانى كه انسان را گيج و