،- الشَّهرَ: در آن ماه روزه گرفت،- النَّهَارُ:
روز بوقت ظهر رسد،- تِ الشّمسُ: خورشيد در وسط آسمان قرار گرفت،- تِ الرِّيحُ: باد از وَزِش افتاد.
فا، شير دَلمه شده،- مِنَ الْمَالِ:
زر و سيم؛ «المالُ النَّاطِقُ» : بر حيوانات اطلاق مى شود؛ «مَا لَهُ ناطِقُ و لَا صَامِت» چيزى ندارد.
=صامَدَ-
صِمَادًا و مُصَامَدَةً [صمد] هُ: با او زد و خورد كرد و مقاومت نمود.
=الصَّامِد-
فا، باقيمانده چيزى كه از دست رفته، چيز گرانبها كه نگهدارى شده باشد.
=الصَّامِغَانِ-
(ع ا) : دو طرف دهان و ملتقاى دو لب.
=صانَ-
-صَوْنًا و صِيَانًا و صِيَانَةً [صون] هُ: آنرا نگهدارى نمود،- الثَّوبَ أَوِ العِرْضَ: جامه و يا آبروى خود را حفظ كرد.
=صانَعَ-
مُصَانَعَةً [صنع] الرجُل: با او دوستى كرد، مدارا نمود،- هُ عَنِ الشّي ء: او را گول زد و سخن خلاف واقع باو گفت.
=الصَّانِع-
ج صُنَّاع: فا، سازنده و صنعتگر، كارگر، و در اصطلاح متداول به معناى خدمتگزار است.
=الصَّانِعَة-
مؤنّث (الصَّانِع) است، عِنْدَ العامِّة:
و در زبان روز بمعناى زن خدمتگزار است.
=صاهَرَ-
مُصَاهَرَةً [صهر] القومَ و في القوم: دامادِ آنها شد.
=الصَّاهِل-
ج صَوَاهِل: فا، اسب، همانگونه كه به سگ (النَّابِح) گويند.
=الصَّاهِلَة-
ج صَوَاهِل: مؤنث (الصّاهِل) است.
=صاوَلَ-
مُصَاوَلَةً و صِيَالًا و صِيَالَةً [صول] هُ: به يكديگر حمله كردند.
=صايَحَ-
مُصَايَحَةً و صِيَاحًا [صيح] القومُ: آن قوم يكديگر را صدا زدند،- بِهِ: او را صدا زد.
=صايَفَ-
مُصَايَفَةً و صِيَافًا [صيف] هُ: با او قرارداد تابستانى مانند حقوق ماهانه تنظيم كرد.
=صَأَى-
يَصْئِي و يَصْأَى صُئِيًّا و صَئِيًّا و صِئِيًّا [صأي] الفَرخُ أو العقربُ: جوجه يا عقرب آواز داد. اين ضرب المثل (يَلْذَع وَ يَصْئِى) درباره كسى گفته مى شود كه ظلم كند و در عين حال شكايت نمايد.
=الصُّوَّابة-
ج صُوَّاب و صِئْبان [صأب] : تخم شپش (رشك) .
=صَئِبَ-
-صَأَبًا [صأب] من الشرابِ: از شراب سيراب شد،- الرَّأْسُ: در موى سر شپش پديد آمد و يا پر از شپش شد.
=صَأْصَأَ-
صَأْصَأَةً [صأصأ] الرجُلُ: ترسيد،- مِنْهُ: از او ترسيد،- لَهُ: خوار و منقاد او شد،- الجَرْوُ: توله سگ آغاز به چشم باز كردن نمود.
=الصَّئْصِئَة-
[صأص] : «صِئْصِئَةُ الديكِ» :
پنجه خروس.
=الصَّوُّول-
[صول] من الرجال: كسيكه مردم را مى زند و بر آنها دست درازى مى كند.
=صَبَّ-
-صَبًّا [صبب] الماءُ: آب ريخته شد،-- الْمَاءَ: آب را ريخت،- التمثالَ: مجسمه را قالب ريزى كرد،- فِى الْوادِي: آب در دره سرازير شد،- اللّهُ عَلَيْهِ صَاعِقَةً: خدا صاعقه بر او فرستاد،- الدِّرْعَ: زره پوشيد،- الدِّرعَ عَلَى فُلانٍ: زِرِه را بر او پوشانيد،- صَبَابَةً الَيْهِ: او را بسيار دوست داشت و به وى عشق ورزيد.
=الصُّبّ-
غذاى ريخته شده و مانند آن.
=الصَّبّ-
مص، آب ريختن، ريختن چيزى در قالب؛ «ماءٌ صَبّ» : آب ريخته شده،- ج صَبُّون: عاشق دلباخته؛ «رَجُلٌ صَبُّ» : مرد عاشق.
=صَبَا-
-صَبْوًا و صُبُوًّا و صِبًا و صَبَاءً [صبو] : به سوى افراد نادان و بچه ها گرايش كرد،- صَبْوَة و صُبْوةً و صُبُوّا الَيهِ و لَهُ: به او اظهار عشق و محبّت كرد،- صَبَاءً و صُبُوًّا تِ الرّيحُ: باد از سمت مشرق وزيد.
=الصَّبَا-
[صبو] : مص،- مثناى آن صَبَوان و صَبَيَان ج صَبَوَات و اصْبَاء: بادى كه از سمت مشرق مى وزد و متضاد آن (الدَّبُور) است.
=الصِّبَا-
[صبو] : اشتياق، كودكى؛ «رَأَيْتُهُ في صَبَاه» : او را در كودكيش ديدم.
=الصَّبَاء-
[صبو] : كودكى.
=الصَّبَاؤُوت-
[صبأ] : جمع صِبئى بمعناى شتران و بزرگى است. اين كلمه (عبرى) است.
=الصُّبَابَة-
ج صُبَابَات [صبب] : باقيمانده آب و مانند آن در ته ظرف و يا ليوان؛ «لَم أُدْرِكْ مِن العِيشَ إلّا صُبَابَةً» : از زندگى خود لذتى بجز اندكى نبرده ام.
=الصَّبَابَة-
[صبب] : اشتياق و محبت و عشق بسيار.
=الصُّبَاح-
ج صِباح: شعله چراغ؛ «غلامٌ صُباحٌ» : جوان خوشگل.
=الصَّبَاح-
صبح، بامداد كه متناقض با (المَسَاء) يعنى اوّل شب است و اصطلاح (صَبَاحَ الْخَير) به معناى صبح به خير و يا روزتان خوش مى باشد؛ «اتَيتُهُ ذا صَباح» : در آغاز روز نزد او آمدم؛ «فِي الصَّبَاحِ» :
سپيده دم.
=الصُّبَاحَة-
شعله چراغ.
=الصَّبَاحة-
زيبايى.
=الصَّبَاحِيّ-
كسيكه صبح زود از خواب بيدار شود، سحرخيز.
=الصَّبَاحِيَّة-
زيبايى، آنچه كه به مناسبت روز اوّل سال به كودكان عيدى داده مى شود و به آن (البِسْتَرِيْنة) گويند. آنچه كه بعنوان رونما در صبح روز عروسى به عروس داده مى شود.
=الصِّبَار-
ميوه ترش درخت مانند تمرهندى، در پوش شيشه.
=الصَّبَّار-
بسيار شكيبا،- (ن) : درختى است بسان كاكتوس كه در آمريكاى مركزى بويژه (مكزيك) روئيده مى شود،- (ن) : گياه صبر زرد.؛ «امُّ صَبَّار» : بلا و پيشامد سخت.
=الصُّبَارَة-
سنگ نرم.
=الصَّبَارَة-
كفالت، سنگ نرم و صاف، سرماى سخت.
=الصَّبَارَّة-
سختى سرما.