فهرس الكتاب

الصفحة 629 من 1009

نامند و كسر دوري هرگاه بدون فاصله آيد آنرا بسيط نامند مانند 212121/ 5 و در غير اينصورت آنرا كسر آميخته متداول يا معمولى گويند.

=العُشْرِيَّة-

(ن) : نام درختى است كه شكوفه آن ده پَر دارد و در آمريكاى شمالى مى رويد.

=عَشَّشَ-

تَعْشِيشًا [عشّ] الطائرُ: پرنده براى خود لانه ساخت،- تِ النَّخْلَة: شاخه هاى نخل كم شد،- الكَلأ: گياه خشك شد.

=عَشِقَ-

-عِشْقًا و عَشْقًا و مَعْشَقًا هُ: دلباخته او شد،- بِالشّي ءِ: به آن چسبيد.

=العِشْق-

مص، افراط در دوستى چه با پاكدامنى و چه با تردامنى.

=العَشْوَاء-

ج عُشْى [عشو] : مؤنث (الأعْشَى) است، تاريكى. ماده شترى كه جلوى خود را نمى بيند؛ «هُو يَخبُطُ خَبْطَ عشواءَ» : او بدون درايت و بى رويه در كارها دخالت مى كند؛ «رَكِبَ العَشْواء» : در كار خود بى رويه و بدون بينش گام برداشت.

=العُشْوَة-

[عشو] : شعله آتش كه شب هنگام از دور نمايان شود، به كارى پوچ پرداختن.

=العَشْوَة-

[عشو] : يك چهارم اوّل شب، تاريكى، به كارى پوچ پرداختن.

=العِشْوَة-

[عشو] : مرادف (العُشْوَة) است.

=العَشُورَى-

[عشر] : مرادف (العَاشُوراء) است.

=العَشَوِيّ-

[عشو] : منسوب به (العَشِيَّة) است.

=عَشِيَ-

-عَشًا [عشو] : بينايى او در شبانه روز ضعيف شد يا اينكه در روز ديد و در شب نديد،- عَلَيْه: به او ستم كرد،- العَشَاءَ: شام خورد،- تِ الإِبل: شتران علوفه شامگاهى خوردند.

=العِشْى-

[عشو] : غذاى شب، شام شب.

=العَشِي-

[عشو] : كسيكه بينائى او در شبانه روز ضعيف باشد يا در روز ببيند و در شب نبيند.

=العَشِيّ-

[عشو] : مرادف (العِشَاء) است، «بَعِيرٌ عَشِيٌّ» : شترى كه شبانگاه به چرا ادامه دهد.

=العَشْيَان-

[عشي] : آنكه شام خورده باشد.

=العَشِيب-

مُرادف (العَشِب) است.

=العَشِيبَة-

من الأَراضي: زمين پر از گياه و علف.

=العَشِيَّة-

ج عَشِيّ و عَشَايَا و عَشِيَّات [عشو] : به معناى (العَشِيّ) است، ابر.

=العَشِير-

ج عُشَرَاء: دوست، فاميل نزديك، شوهر، زن، ايل،- ج اعْشِراء: يك دهم.

=العَشِيرَة-

ج عَشَائِر و عَشِيرَات: ايل؛ «عَشِيرَةُ الرَّجُل» : فاميل و خويشاوندان پدرى مرد.

=العَشِيق-

عاشق، معشوق.

=عَصَّ-

-عَصًّا و عصصًا [عصّ] : سفت و سخت شد.

=عَصَا-

-عَصْوًا [عصو] الرجُلَ: با چوب او را زد،- القَوْمَ: مردم را براى كارى خوب يا بد گِرد خود جمع كرد،- الجَرْحَ: روى زخم را بست.

=عَصَى-

-عَصْيًا و مَعْصِيَةً [عصي] سيّدَهُ: با مهتر خود مخالفت كرد و از او فرمانبردارى ننمود،- الْعِرْقُ: خونِ رگ بند نيامد گويا با بند آمدن مخالفت مى كند،- الطّائِرُ: پرنده پريد.

=العَصَا-

مص، و- ج عُصِيّ و عِصِيّ و أَعْصٍ و أَعْصَاء: عصا و چوب دستى، استخوان ساق پا، گرد آمدن افراد و مُتفق شدن، گروه مردم؛ «شَقَّ العَصا» : با گروه خود مخالفت كرد؛ «شَقَّ عَصَا الطَّاعَةِ» : مخالفت و نافرمانى كرد؛ «انْشَقَّتْ عَصَا الْقَوم» : ميان مردم اختلاف افتاد؛ «قَرَعَ لَهُ العَصَا» : به او هشدار داد؛ «فُلانٌ لَيّنُ العَصَا» : آن مرد نازك طبع و ملايم و سياستمدار است.

متضاد اين تعبير (صُلْبُ العَصَا) است؛ «الْقَى المُسافِرُ العَصَا» : سفر كننده به مقصد خود رسيد؛ «الْقى عَصَا الرِّحالِ» : رحل اقامت افكند.

=العَصَّاء-

ج عَصَّاؤُون [عصي] : مرادف (العَاصي) است.

=العِصَاب-

مص، آنچه كه بر پيشانى بندند.

=العِصَابَة-

ج عَصَائِب: عمامه، دستمال يا پارچه اى كه بر پيشانى و سر بندند،- ج عِصَابات: گروهى از مردم يا اسبان يا پرندگان؛ «حربُ العِصَابات» : جنگهاى چريكى.

=العُصَار-

چكيده آنچه كه كنسرو شده باشد.

=العِصَار-

زمان، گرد و غبار سخت.

=العُصَارَة-

مُرادف (العُصار) است، تُفاله ميوه بعد از گرفتن چكيده آن؛ «عُصارةُ النّباتِ» :

شيره درخت كه معمولا بسانِ شير سفيد رنگ است.

=العَصَّارَة-

آب ميوه گيرى.

=العُصَافَة-

آنچه را كه باد مىورد و پراكنده مى كند، آنچه كه از خوشه مىفتد مانند كاه.

=العِصَام-

ج أَعْصِمَة و عُصْم و عِصَام: پيمان،- مِنَ الْقِرْبَة: بند مشك،- مِن الوِعَاء: دسته ظرف.

=العِصَاميّ-

منسوب به (عِصَام) وزير ملك نعمان است، كسيكه متكى به خود است نه بر پدران و نياكان؛ «كُن عِصَامِيًّا لا عِظَامِيًّا» : به خود اعتماد كن نه بر پدران كه استخوان شده اند.

=عَصَبَ-

-عَصْبًا الشي ءَ: چيزى را بست، تا كرد، پيچاند،- القُطْنَ: پنبه را ريشت،- الرجُلُ بَيْتَهُ: در خانه نشست و از آنجا خارج نشد،- القَوْمُ به: مردم گرداگرد او جمع شدند،- الغُبَارُ رأسَهُ: گرد و خاك بر سرش نشست،- الرِّيقُ بِالْفَمِ: گلويش خشك شد،- عَصْبًا و عِصَابًا الشَّي ءَ: آن چيز را گرفت.

=عَصِبَ-

عَصَبّا اللحمُ: گوشت پر از پيه شد،- القَوْمُ بِهِ: مردم گرد او جمع شدند.

=عَصَّبَ-

تَعْصِيبًا [عصب] هُ: آنرا با پارچه بست، او را گرسنگى داد، او را نابود كرد،- فلانًا: او را مهتر و بزرگ مُعرفى كرد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت