تَنَضُّحًا [نضح] من فلانٍ: از فلانى دورى گُزيد،- تِ العينُ: چشم اشك ريخت.
=تَنَضَّدَ-
تَنَضُّدًا [نضد] تِ الأسنانُ و نحوُها:
دندانها و مانند آن رديف و منظّم شد.
=تَنَضَّضَ-
تَنَضُّضًا [نضّ] حَقَّهُ من فلان: حق خود را بتدريج از او گرفت،- الحَاجَةَ: نياز را برآورد،- فُلانًا: او را برانگيخت و تشويق كرد.
=تَنَضَّلَ-
تَنَضُّلًا [نضل] هُ: آن چيز را بيرون كرد.
=تَنَطَّسَ-
تَنَطُّسًا [نطس] : در گفتار و رفتار و پوشاك خود و جز آنها آراسته شد، در كارها نگريست و در شناخت آنها پيگيرى كرد.
=تَنَطَّعَ-
تَنَطُّعًا [نطع] في الكلام: در سخن خود فصيح و دقيق شد و خوشزبانى كرد،- الرّجُلُ: آن مرد غذا را به دهان خود درآورد، از خوردن غذا سير شد،- في شهواتِهِ:
در خواهشهاى نفسى خود دلبستگى نشان داد،- في عَمَلِه: در كار خود ماهر شد.
=تَنَطَّفَ-
تَنَطُّفًا [نطف] الرجُلُ: آن مرد آلوده شد،- مِنْ كَذَا: از چيزى متنفر شد،- تِ الْمَرأَةُ: آن زن گوشواره به گوش كرد.
=تَنَطَّقَ-
تَنَطُّقًا [نطق] : كمربند بست،- تِ الأَرضُ بِالجِبال: دور آن زمين را كوهها احاطه كردند،- تِ الْمَرأةُ: آن زن كمربند خود را بر كمر بست.
=تَنَظَّرَ-
تَنَظُّرًا [نظر] هُ: او را با چشم خود نگريست، بر آن چيز تأمل كرد و با فرصتى مناسب انتظار كشيد،- فُلانٌ: فلانى چيزى را كه انتظار مى كشيد توقع نمود.
=تَنَظَّفَ-
تَنَظُّفًا [نظف] الشي ءُ: آن چيز پاك و تميز شد،- الرَّجُلُ: آن مرد به پاكيزگى تظاهر كرد، از بديها پاك و مُنزّه شد.
=تَنَظَّمَ-
تَنَظُّمًا [نظم] اللُّؤْلُؤ و نحوُهُ: مرواريد و مانند آن به رشته درآمد و آراسته شد،- الأَمْرُ: آن كار استوار شد.
=تَنَعْنَعَ-
تَنَعْنُعًا [نعنع] الشي ءُ: آن چيز تكان خورد و كج شد،- عنهُ: از او دور شد و فاصله گرفت.
=تَنَعَّلَ-
تَنَعُّلًا [نعل] : كفش پوشيد،- الثَّوبَ: جامه را آماده كرد.
=تَنَعَّمَ-
تَنَعُّمًا [نعم] الرجُلُ: آن مرد از نعمتها و فراخ زندگى برخوردار شد، پاى برهنه راه رفت،- كفش دمپائى پوشيد،- الدَّابَّةَ:
ستور را پياپى راند،- فُلانًا بِالْمَكَانِ: فلانى را به آن مكان دعوت كرد.
=تَنَغَّرَ-
تَنَغُّرًا [نغر] الرجُلُ: درون آن مرد پر از خشم شد،- على فلانٍ: بر فلانى خشمگين و بد بين شد.
=تَنَغَّشَ-
تَنَغُّشًا [نغش] الشي ءُ: آن چيز تكان خورد و نابسامان شد.
=تَنَغَّصَ-
تَنَغُّصًا [نغص] العيشُ: زندگى تيره و ناپسند شد.
=تَنَغَّضَ-
تَنَغُّضًا [نغض] الشي ءُ: آن چيز جنبيد و تكان خورد.
=تَنَغَّمَ-
تَنَغُّما [نغم] الرجُلُ: آن مرد نغمه و آواز خواند.
=تَنَفَّجَ-
تَنفُّجًا [نفج] : بلند شد،- الرَّجُلُ: آن مرد به چيزى كه نداشت فخر فروشى كرد،- تِ الرِّيحُ على الْقَوْمِ: بر آن قوم ناگهان باد سخت همراه با گرد و خاك وزيد.
=تَنَفَّخَ-
تَنَفُّخًا [نفخ] : اين واژه مطاوع (نَفَخَ) است.
=تَنَفَّرَ-
تَنَفُّرًا [نفر] : رميد، متنفر شد.
=تَنفَّسَ-
تَنَفُّسًا [نفس] : نفس كشيد،- الصُّعَدَاءَ: از فرط خستگى يا اندوه نفس بلند كشيد، آه كشيد،- الصُّبْحُ: صبح روشن شد،- تِ القوسُ: كمان شكافته شد،- النَّهْرُ: آب رودخانه فراوان شد،- النّهارُ:
نيمه ى روز شد،- الرجُلُ: آن مرد سخن بدرازا گفت،- الرجُلُ في الإناءِ: بى آنكه دهانش را از ظرف آب جدا كند آب نوشيد.
=تَنَفَّشَ-
تَنَفُّشًا [نفش] الطائرُ: پرنده پرهاى خود را تكان داد،- تِ الهِرَّةُ: گربه موى خود را راست كرد و برافراشت،- تِ لإبِلُ: شتران بدون شتربان شبانه چريدند.
=تَنَفَّضَ-
تَنَفُّضًا [نفض] المكانَ براى شناسائى آن مكان به آنچه كه در آن بود نگاه كرد.
=تَنَفَّطَ-
تَنَفُّطًا [نفط] : خشمگين شد يا از شدت خشم سوخت،- تِ اليدُ: بر اثر بسيارى كار دست او پينه بست يا ميان پوست و گوشت دست آب افتاد.
=تَنَفَّقَ-
تَنَفُّقًا [نفق] اليَرْبوعَ: كلاكموش را از سوراخهايش بيرون آورد،- اليربوعُ:
كلاكموش از سوراخهايش بيرون آمد، به داخل سوراخهايش شد.
=تَنَفَّلَ-
تَنَفُّلًا [نفل] : نماز نافله خواند،- على اصْحَابِهِ: بيش از ياران خود غنيمت گرفت،- مِنْهُ الشّي ءَ: آن چيز را از او خواست.
=التَّنْفيذ-
[نفذ] : مص؛ «دَخَلَ في طَوْرِ (أو في حَيِّزِ) التَّنْفِيذِ» : آغاز به آن كار شد، آن حكم به اجرا درآمد؛ «تَنْفِيذُ الحُكْمِ» : تطبيق حكم، اجراى حكم.
=التَّنْفِيذِيّ-
[نفذ] : آنچه كه قابل اجرا باشد؛ «السُّلْطَةُ: التَّنْفِيذِيّة» : قوه ى اجرائى، دولت.
=تَنَقَّى-
تَنَقِّيًا [نقو] هُ: آن چيز را برگزيد،- العَظْمَ: مغز استخوان را بيرون كشيد.
=تَنَقَّبَ-
تَنَقُّبًا [نقب] عن الشي ء: در آن چيز كاوش بسيار كرد،- تِ الْمَرْأَةُ: آن زن نقاب بر چهره افكند.
=تَنَقَّحَ-
تَنَقُّحًا [نقح] شحمُه: پيه او كم شد.
=تَنَقَّدَ-
تَنَقُّدًا [نقد] الدراهمَ و غيرَها: درهمها و جز آن را نقد و خوب و بد آنرا جدا كرد.
=تَنَقَّذَ-
تَنَقُّذًا [نقذ] هُ من كذا: او را از آن چيز رهائى بخشيد و نجات داد.
=تَنَقَّرَ-
تَنَقُّرًا [نقر] الشي ءَ: از آن چيز بحث و كاوش كرد،- على الأَهْلِ أوِ الْمَال: بر خانواده و دارائى خود نفرين كرد.
=تَنَقَّشَ-
تَنَقُّشًا [نقش] جميعَ حَقِّهِ من فلانٍ:
تمام طلب خود را از فلانى گرفت.
=تَنَقَّصَ-
تَنَقُّصًا [نقص] فلانًا: از فلانى