فهرس الكتاب

الصفحة 284 من 1009

=تَنَضَّحَ-

تَنَضُّحًا [نضح] من فلانٍ: از فلانى دورى گُزيد،- تِ العينُ: چشم اشك ريخت.

=تَنَضَّدَ-

تَنَضُّدًا [نضد] تِ الأسنانُ و نحوُها:

دندانها و مانند آن رديف و منظّم شد.

=تَنَضَّضَ-

تَنَضُّضًا [نضّ] حَقَّهُ من فلان: حق خود را بتدريج از او گرفت،- الحَاجَةَ: نياز را برآورد،- فُلانًا: او را برانگيخت و تشويق كرد.

=تَنَضَّلَ-

تَنَضُّلًا [نضل] هُ: آن چيز را بيرون كرد.

=تَنَطَّسَ-

تَنَطُّسًا [نطس] : در گفتار و رفتار و پوشاك خود و جز آنها آراسته شد، در كارها نگريست و در شناخت آنها پيگيرى كرد.

=تَنَطَّعَ-

تَنَطُّعًا [نطع] في الكلام: در سخن خود فصيح و دقيق شد و خوشزبانى كرد،- الرّجُلُ: آن مرد غذا را به دهان خود درآورد، از خوردن غذا سير شد،- في شهواتِهِ:

در خواهشهاى نفسى خود دلبستگى نشان داد،- في عَمَلِه: در كار خود ماهر شد.

=تَنَطَّفَ-

تَنَطُّفًا [نطف] الرجُلُ: آن مرد آلوده شد،- مِنْ كَذَا: از چيزى متنفر شد،- تِ الْمَرأَةُ: آن زن گوشواره به گوش كرد.

=تَنَطَّقَ-

تَنَطُّقًا [نطق] : كمربند بست،- تِ الأَرضُ بِالجِبال: دور آن زمين را كوهها احاطه كردند،- تِ الْمَرأةُ: آن زن كمربند خود را بر كمر بست.

=تَنَظَّرَ-

تَنَظُّرًا [نظر] هُ: او را با چشم خود نگريست، بر آن چيز تأمل كرد و با فرصتى مناسب انتظار كشيد،- فُلانٌ: فلانى چيزى را كه انتظار مى كشيد توقع نمود.

=تَنَظَّفَ-

تَنَظُّفًا [نظف] الشي ءُ: آن چيز پاك و تميز شد،- الرَّجُلُ: آن مرد به پاكيزگى تظاهر كرد، از بديها پاك و مُنزّه شد.

=تَنَظَّمَ-

تَنَظُّمًا [نظم] اللُّؤْلُؤ و نحوُهُ: مرواريد و مانند آن به رشته درآمد و آراسته شد،- الأَمْرُ: آن كار استوار شد.

=تَنَعْنَعَ-

تَنَعْنُعًا [نعنع] الشي ءُ: آن چيز تكان خورد و كج شد،- عنهُ: از او دور شد و فاصله گرفت.

=تَنَعَّلَ-

تَنَعُّلًا [نعل] : كفش پوشيد،- الثَّوبَ: جامه را آماده كرد.

=تَنَعَّمَ-

تَنَعُّمًا [نعم] الرجُلُ: آن مرد از نعمتها و فراخ زندگى برخوردار شد، پاى برهنه راه رفت،- كفش دمپائى پوشيد،- الدَّابَّةَ:

ستور را پياپى راند،- فُلانًا بِالْمَكَانِ: فلانى را به آن مكان دعوت كرد.

=تَنَغَّرَ-

تَنَغُّرًا [نغر] الرجُلُ: درون آن مرد پر از خشم شد،- على فلانٍ: بر فلانى خشمگين و بد بين شد.

=تَنَغَّشَ-

تَنَغُّشًا [نغش] الشي ءُ: آن چيز تكان خورد و نابسامان شد.

=تَنَغَّصَ-

تَنَغُّصًا [نغص] العيشُ: زندگى تيره و ناپسند شد.

=تَنَغَّضَ-

تَنَغُّضًا [نغض] الشي ءُ: آن چيز جنبيد و تكان خورد.

=تَنَغَّمَ-

تَنَغُّما [نغم] الرجُلُ: آن مرد نغمه و آواز خواند.

=تَنَفَّجَ-

تَنفُّجًا [نفج] : بلند شد،- الرَّجُلُ: آن مرد به چيزى كه نداشت فخر فروشى كرد،- تِ الرِّيحُ على الْقَوْمِ: بر آن قوم ناگهان باد سخت همراه با گرد و خاك وزيد.

=تَنَفَّخَ-

تَنَفُّخًا [نفخ] : اين واژه مطاوع (نَفَخَ) است.

=تَنَفَّرَ-

تَنَفُّرًا [نفر] : رميد، متنفر شد.

=تَنفَّسَ-

تَنَفُّسًا [نفس] : نفس كشيد،- الصُّعَدَاءَ: از فرط خستگى يا اندوه نفس بلند كشيد، آه كشيد،- الصُّبْحُ: صبح روشن شد،- تِ القوسُ: كمان شكافته شد،- النَّهْرُ: آب رودخانه فراوان شد،- النّهارُ:

نيمه ى روز شد،- الرجُلُ: آن مرد سخن بدرازا گفت،- الرجُلُ في الإناءِ: بى آنكه دهانش را از ظرف آب جدا كند آب نوشيد.

=تَنَفَّشَ-

تَنَفُّشًا [نفش] الطائرُ: پرنده پرهاى خود را تكان داد،- تِ الهِرَّةُ: گربه موى خود را راست كرد و برافراشت،- تِ لإبِلُ: شتران بدون شتربان شبانه چريدند.

=تَنَفَّضَ-

تَنَفُّضًا [نفض] المكانَ براى شناسائى آن مكان به آنچه كه در آن بود نگاه كرد.

=تَنَفَّطَ-

تَنَفُّطًا [نفط] : خشمگين شد يا از شدت خشم سوخت،- تِ اليدُ: بر اثر بسيارى كار دست او پينه بست يا ميان پوست و گوشت دست آب افتاد.

=تَنَفَّقَ-

تَنَفُّقًا [نفق] اليَرْبوعَ: كلاكموش را از سوراخهايش بيرون آورد،- اليربوعُ:

كلاكموش از سوراخهايش بيرون آمد، به داخل سوراخهايش شد.

=تَنَفَّلَ-

تَنَفُّلًا [نفل] : نماز نافله خواند،- على اصْحَابِهِ: بيش از ياران خود غنيمت گرفت،- مِنْهُ الشّي ءَ: آن چيز را از او خواست.

=التَّنْفيذ-

[نفذ] : مص؛ «دَخَلَ في طَوْرِ (أو في حَيِّزِ) التَّنْفِيذِ» : آغاز به آن كار شد، آن حكم به اجرا درآمد؛ «تَنْفِيذُ الحُكْمِ» : تطبيق حكم، اجراى حكم.

=التَّنْفِيذِيّ-

[نفذ] : آنچه كه قابل اجرا باشد؛ «السُّلْطَةُ: التَّنْفِيذِيّة» : قوه ى اجرائى، دولت.

=تَنَقَّى-

تَنَقِّيًا [نقو] هُ: آن چيز را برگزيد،- العَظْمَ: مغز استخوان را بيرون كشيد.

=تَنَقَّبَ-

تَنَقُّبًا [نقب] عن الشي ء: در آن چيز كاوش بسيار كرد،- تِ الْمَرْأَةُ: آن زن نقاب بر چهره افكند.

=تَنَقَّحَ-

تَنَقُّحًا [نقح] شحمُه: پيه او كم شد.

=تَنَقَّدَ-

تَنَقُّدًا [نقد] الدراهمَ و غيرَها: درهمها و جز آن را نقد و خوب و بد آنرا جدا كرد.

=تَنَقَّذَ-

تَنَقُّذًا [نقذ] هُ من كذا: او را از آن چيز رهائى بخشيد و نجات داد.

=تَنَقَّرَ-

تَنَقُّرًا [نقر] الشي ءَ: از آن چيز بحث و كاوش كرد،- على الأَهْلِ أوِ الْمَال: بر خانواده و دارائى خود نفرين كرد.

=تَنَقَّشَ-

تَنَقُّشًا [نقش] جميعَ حَقِّهِ من فلانٍ:

تمام طلب خود را از فلانى گرفت.

=تَنَقَّصَ-

تَنَقُّصًا [نقص] فلانًا: از فلانى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت