يارى و كمك به كسى خود را باز دارد.
-خُؤُورًا [خور] : سست و ناتوان شد، شكسته شد،- تْ قُوَّةُ المريضِ: نيروى بدنى بيمار كاسته شد،- خُوَارًا البَقَرُ: گاو بانگ زد.
-خَيْرًا [خير] : با خير شد،- اللّهُ لك في الأَمْرِ: خداوند در آن كار به تو خير دهد،- خِيرَةً و خِيَرَةً و خِيَرًا هُ: آن را برگزيد،- الشي ءَ على غيرِهِ: آن چيز را بر ديگر چيزها برترى داد.
=الخَارِب-
ج خُرَّاب: دزد، رُباينده ى اموال مردم.
=خارَجَ-
مُخارَجَةً [خرج] السيِّدُ عبدَهُ: ارباب و برده با هم پيمان بستند كه برده هر ماه مبلغى به ارباب بپردازد و در مقابل حق بيرون رفتن و آزادى كار داشته باشد.
=الخَارِج-
بيرون هر چيزى، اين واژه ضد (الداخِل) است؛ «فى الْخَارج» : خارج از كشور، در غربت؛ «الى الخَارِج» : به شهرهاى دور يا كشورهاى دور دست؛ «خَارِجًا» : در بيرون. ضد (فى الداخِل) است.
=الخَارِجَة-
ج خارِجَات: مؤنّث (الخَارِج) است؛ «خَارِجَةُ الإزَار» : روى بند شلوار، روى شلوار.
=الخَارِجىّ-
ضدّ (الداخِليّ) است، آنكه خود را بر خلاف واقع بزرگ يا دلير خواند در حاليكه ترسو است، آنكه با دولت و جامعه درافتد، آنكه عقيده به مذهب خوارج داشته باشد؛ «تلمِيذٌ خَارجِيٌّ» : دانش آموزى كه از مدرسه غذا نخورد و در آنجا شب را نخوابد، دانش آموز غير شبانه روزى.
=الخَارِجِيَّة-
مؤنث (الخارِجيّ) است، وزارت امور خارجه كه در رأس آن وزير خارجه قرار دارد.
=خارَشَ-
مُخَارَشَةً و خِرَاشًا [خرش] الكلبُ: سگ برانگيخته شد.
=خَارَفَ-
مُخَارَفَةً و خِرَافًا [خرف] هُ: با او در فصل پائيز معامله و خريد و فروش كرد.
=الخَارِق-
ج خَوَارِق: آنچه كه خارج از قاعده و عادت باشد، و در زبان متداول بر آنكه بسيار بخشنده باشد اطلاق مى شود؛ «خارقُ الطبِيعَة» : خارق العاده، شگفت انگيز؛ «الخَوَارِق» : معجزه ها.
=الخَارِم-
آنكه بى بند و بار باشد.
=الخَازّ-
[خزّ] : آنچه كه در آن كمى ترشى باشد.
=خازَى-
مُخَازَاةً [خزي] هُ: او را در ننگ و عار انداخت.
=الخَازِر-
آنكه از گوشه ى چشم نگاه كند.
=خازَمَ-
مُخَازَمَةً و خِزَامًا [خزم] هُ الطريقَ: هر يك از آن دو نفر راهى را برگزيدند و در يكجا بهم رسيدند.
=الخَازِن-
ج خَزَنَة و خُزَّان: فا، ذخيره كننده؛ «خازِنُ الأَمِيرِ» : آنكه مأمور حفظ و نگهدارى اموال حاكم و مخارج آن باشد.
=الخَازُوق-
ج خَوَازِيق [خزق] : ميله ى دراز و نوك تيزى است كه در مقعد مُجرم فرو كنند و در نتيجه بميرد؛ «هَذَا خَازُوقٌ» : اين چيز بدى است. اين كار بر خلاف ميل است.
=خاسَ-
-خَوْسًا [خوس] تِ الجيفةُ: بوى جيفه بر طرف شد،- تِ البِضَاعةُ: بازار فروش كالا كساد شد،- العهدَ و بِالعهدِ: پيمان را شكست،- بالوَعْدِ: خلاف وعده كرد،- بِفلانٍ: از فلانى عذر خواست.
=خاسَ-
-خَيْسًا [خيس] : كم شد،- البيعُ:
بازار فروش كساد شد،- اللحُم: گوشت گنديده و بد بوى شد،- الرجُلُ: آن مرد خوار و زبون شد، دروغ گفت،- الرجُلَ او الدابَّةَ:
آن مرد يا ستور را زبون كرد،- خيسًا و خَيَسَانًا بِالْعَهْدِ: عهد و پيمان را شكست و خيانت كرد،- بالوَعْدِ: وعده خلافى كرد.
=خاسَأَ-
مُخَاسَأَةً [خسأ] القومُ: آن قوم با زدن سنگ بر روى يكديگر به زد و خورد پرداختند.
=الخَاسِئ-
[خسأ] من الخنازير و الكلاب: سگها و خوكهاى رانده شده كه از مردم دور نگهداشته شده اند.
=الخَاسِر-
فا؛ «كَرَّةٌ خَاسِرةٌ» : حمله ى ناموفق و بيهوده.
=الخَاسِف-
ج خُسُف: فا، چشمهاى به گودى افتاده، لاغر، گرسنه اى كه غذا از او گرفته شده است، مردى كه تازه از بيمارى بهبودى يافته است.
الخَاشّ [خشّ] : واحد (الخَشّ) است بمعناى افراد پياده.
=الخَاشِع-
ج خُشَّع و خَشَعَة و خاشِعُون: زبون و فروتن؛ «جدارٌ خاشعٌ» : ديوار كج؛ «مَكَانٌ خَاشِعٌ» : جائيكه به آن نرسند و هدايت نشوند.
=الخَاشِعَة-
مؤنث (الخاشِع) است؛ «بلدةٌ خَاشِعَةٌ» : شهر بى خانه و كاشانه.
=خاشَنَ-
مُخَاشَنَةً [خشن] هُ: با او خشونت كرد، به سختى رفتار كرد. اين واژه ضدّ (لَايَنَ) است.
=الخَاشِي-
[خشي] : ترسو، بيمناك.
=الخَاشِيَة-
مؤنث (الخَاشِي) است.
=الخَاصّ-
[خصّ] : برگزيده. اين واژه ضد (العَام) است؛ «الخاصّ و العَامّ» : خصوصى و عمومى، يگانه، منفرد؛ «الخاصّ بكذا» :
ويژه ى چيزى؛ «الطبيبُ الخاصّ» : پزشك معالج، پزشك خانوادگى.
=الخَاصَّة-
ج خَوَاصّ [خصّ] : ضد (العامّة) است، آنچه كه ويژه ى كسى باشد،- من القوم: نيكان و بزرگان قوم؛ «خاصَّة الملكِ» : نزديكان و مقربان پادشاه؛ «خَاصَّةُ النّباتِ» : ويژه گى و خاصيت گياه.
=خاصَرَ-
مُخَاصَرَةً [خصر] هُ: بهنگام راه رفتن دست او را گرفت، در كنار او راه رفت، دست بر كمر او نهاد و راه رفت.
=الخَاصِرَة-
ج خَوَاصِر من الإنسان: لگن خاصره در انسان.
=خاصَلَ-
مُخَاصَلَة و خِصَالًا [خصل] هُ: در تيراندازى با او شرط بست و رقابت كرد.
=خاصَمَ-
خِصَامًا و مُخَاصَمَةً [خصم] : هُ: با او دشمنى و مجادله كرد.
=الخَاصِّيَّة-
ج خَاصِّيَّات و خَصَائِص: نسبت به (الخاصَّة) است.