فهرس الكتاب

الصفحة 370 من 1009

يارى و كمك به كسى خود را باز دارد.

=خارَ-

-خُؤُورًا [خور] : سست و ناتوان شد، شكسته شد،- تْ قُوَّةُ المريضِ: نيروى بدنى بيمار كاسته شد،- خُوَارًا البَقَرُ: گاو بانگ زد.

=خارَ-

-خَيْرًا [خير] : با خير شد،- اللّهُ لك في الأَمْرِ: خداوند در آن كار به تو خير دهد،- خِيرَةً و خِيَرَةً و خِيَرًا هُ: آن را برگزيد،- الشي ءَ على غيرِهِ: آن چيز را بر ديگر چيزها برترى داد.

=الخَارِب-

ج خُرَّاب: دزد، رُباينده ى اموال مردم.

=خارَجَ-

مُخارَجَةً [خرج] السيِّدُ عبدَهُ: ارباب و برده با هم پيمان بستند كه برده هر ماه مبلغى به ارباب بپردازد و در مقابل حق بيرون رفتن و آزادى كار داشته باشد.

=الخَارِج-

بيرون هر چيزى، اين واژه ضد (الداخِل) است؛ «فى الْخَارج» : خارج از كشور، در غربت؛ «الى الخَارِج» : به شهرهاى دور يا كشورهاى دور دست؛ «خَارِجًا» : در بيرون. ضد (فى الداخِل) است.

=الخَارِجَة-

ج خارِجَات: مؤنّث (الخَارِج) است؛ «خَارِجَةُ الإزَار» : روى بند شلوار، روى شلوار.

=الخَارِجىّ-

ضدّ (الداخِليّ) است، آنكه خود را بر خلاف واقع بزرگ يا دلير خواند در حاليكه ترسو است، آنكه با دولت و جامعه درافتد، آنكه عقيده به مذهب خوارج داشته باشد؛ «تلمِيذٌ خَارجِيٌّ» : دانش آموزى كه از مدرسه غذا نخورد و در آنجا شب را نخوابد، دانش آموز غير شبانه روزى.

=الخَارِجِيَّة-

مؤنث (الخارِجيّ) است، وزارت امور خارجه كه در رأس آن وزير خارجه قرار دارد.

=خارَشَ-

مُخَارَشَةً و خِرَاشًا [خرش] الكلبُ: سگ برانگيخته شد.

=خَارَفَ-

مُخَارَفَةً و خِرَافًا [خرف] هُ: با او در فصل پائيز معامله و خريد و فروش كرد.

=الخَارِق-

ج خَوَارِق: آنچه كه خارج از قاعده و عادت باشد، و در زبان متداول بر آنكه بسيار بخشنده باشد اطلاق مى شود؛ «خارقُ الطبِيعَة» : خارق العاده، شگفت انگيز؛ «الخَوَارِق» : معجزه ها.

=الخَارِم-

آنكه بى بند و بار باشد.

=الخَازّ-

[خزّ] : آنچه كه در آن كمى ترشى باشد.

=خازَى-

مُخَازَاةً [خزي] هُ: او را در ننگ و عار انداخت.

=الخَازِر-

آنكه از گوشه ى چشم نگاه كند.

=خازَمَ-

مُخَازَمَةً و خِزَامًا [خزم] هُ الطريقَ: هر يك از آن دو نفر راهى را برگزيدند و در يكجا بهم رسيدند.

=الخَازِن-

ج خَزَنَة و خُزَّان: فا، ذخيره كننده؛ «خازِنُ الأَمِيرِ» : آنكه مأمور حفظ و نگهدارى اموال حاكم و مخارج آن باشد.

=الخَازُوق-

ج خَوَازِيق [خزق] : ميله ى دراز و نوك تيزى است كه در مقعد مُجرم فرو كنند و در نتيجه بميرد؛ «هَذَا خَازُوقٌ» : اين چيز بدى است. اين كار بر خلاف ميل است.

=خاسَ-

-خَوْسًا [خوس] تِ الجيفةُ: بوى جيفه بر طرف شد،- تِ البِضَاعةُ: بازار فروش كالا كساد شد،- العهدَ و بِالعهدِ: پيمان را شكست،- بالوَعْدِ: خلاف وعده كرد،- بِفلانٍ: از فلانى عذر خواست.

=خاسَ-

-خَيْسًا [خيس] : كم شد،- البيعُ:

بازار فروش كساد شد،- اللحُم: گوشت گنديده و بد بوى شد،- الرجُلُ: آن مرد خوار و زبون شد، دروغ گفت،- الرجُلَ او الدابَّةَ:

آن مرد يا ستور را زبون كرد،- خيسًا و خَيَسَانًا بِالْعَهْدِ: عهد و پيمان را شكست و خيانت كرد،- بالوَعْدِ: وعده خلافى كرد.

=خاسَأَ-

مُخَاسَأَةً [خسأ] القومُ: آن قوم با زدن سنگ بر روى يكديگر به زد و خورد پرداختند.

=الخَاسِئ-

[خسأ] من الخنازير و الكلاب: سگها و خوكهاى رانده شده كه از مردم دور نگهداشته شده اند.

=الخَاسِر-

فا؛ «كَرَّةٌ خَاسِرةٌ» : حمله ى ناموفق و بيهوده.

=الخَاسِف-

ج خُسُف: فا، چشمهاى به گودى افتاده، لاغر، گرسنه اى كه غذا از او گرفته شده است، مردى كه تازه از بيمارى بهبودى يافته است.

الخَاشّ [خشّ] : واحد (الخَشّ) است بمعناى افراد پياده.

=الخَاشِع-

ج خُشَّع و خَشَعَة و خاشِعُون: زبون و فروتن؛ «جدارٌ خاشعٌ» : ديوار كج؛ «مَكَانٌ خَاشِعٌ» : جائيكه به آن نرسند و هدايت نشوند.

=الخَاشِعَة-

مؤنث (الخاشِع) است؛ «بلدةٌ خَاشِعَةٌ» : شهر بى خانه و كاشانه.

=خاشَنَ-

مُخَاشَنَةً [خشن] هُ: با او خشونت كرد، به سختى رفتار كرد. اين واژه ضدّ (لَايَنَ) است.

=الخَاشِي-

[خشي] : ترسو، بيمناك.

=الخَاشِيَة-

مؤنث (الخَاشِي) است.

=الخَاصّ-

[خصّ] : برگزيده. اين واژه ضد (العَام) است؛ «الخاصّ و العَامّ» : خصوصى و عمومى، يگانه، منفرد؛ «الخاصّ بكذا» :

ويژه ى چيزى؛ «الطبيبُ الخاصّ» : پزشك معالج، پزشك خانوادگى.

=الخَاصَّة-

ج خَوَاصّ [خصّ] : ضد (العامّة) است، آنچه كه ويژه ى كسى باشد،- من القوم: نيكان و بزرگان قوم؛ «خاصَّة الملكِ» : نزديكان و مقربان پادشاه؛ «خَاصَّةُ النّباتِ» : ويژه گى و خاصيت گياه.

=خاصَرَ-

مُخَاصَرَةً [خصر] هُ: بهنگام راه رفتن دست او را گرفت، در كنار او راه رفت، دست بر كمر او نهاد و راه رفت.

=الخَاصِرَة-

ج خَوَاصِر من الإنسان: لگن خاصره در انسان.

=خاصَلَ-

مُخَاصَلَة و خِصَالًا [خصل] هُ: در تيراندازى با او شرط بست و رقابت كرد.

=خاصَمَ-

خِصَامًا و مُخَاصَمَةً [خصم] : هُ: با او دشمنى و مجادله كرد.

=الخَاصِّيَّة-

ج خَاصِّيَّات و خَصَائِص: نسبت به (الخاصَّة) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت