مى كردند اندوهگين مباش.
ابْتِدَادًا [بدّ] الرجُلان فلانًا بالضرب: آن دو مرد فلانى را از دو طرف زدند.
=الابْتِدائيّ-
آغازين، اوّلى؛ «المحكمةُ الابْتِدائية» : دادگاه بدوى؛ «التَّعْلِيمُ الابْتِدَائِيّ» :
مرحله اول تعليمات عمومى؛ «الشّهادة الابْتِدَائية» : گواهينامه پايان تحصيلات ابتدائى (دبستان) .
=الابْتِداع-
به وجود آوردن چيزى نو، ابتكار، نيروى خلاق.
=ابْتَدَأَ-
ابْتِدَاءً [بدأ] الشي ءَ أو بهِ: به چيزى يا به كارى آغاز كرد، آن چيز را پيش از ديگران آغاز كرد،- بفلان: از فلانى آغاز كرد،- الشَّي ءَ: آن چيز را بوجود آورد.
=ابْتَدَرَ-
ابْتِدَارًا [بدر] : شتاب كرد؛ «ابْتَدر الى ... » : به چيزى يا كارى شتاب كرد؛ «ابْتَدَرَهُ قَائِلًا» : با شتاب در سخن بر او پيشى گرفت،- القومُ امرًا: آن قوم به كارى شتافتند و با هم به مسابقه پرداختند تا برنده شناخته شود.
=ابْتَدَعَ-
ابْتِدَاعًا [بدع] الشي ءَ: آن چيز را بوجود آورد يا ساخت.
=ابْتَدَهَ-
ابْتِدَاهًا [بده] الخطبةَ: بدون نوشته و ارتجالى سخنرانى كرد.
=الابْتِذال-
مص، مبتذل و بىرزش بودن چيزى.
=ابْتَذَلَ-
ابْتِذَالًا [بذل] : لباس كار پوشيد، بزرگى و پرهيزكارى را رها كرد،- الثوبَ:
جامه را هر روز يا هنگام كار پوشيد، او را به كار و كسب گماشت.
=أَبْتَرَ-
إِبْتارًا [بتر] هُ اللّهُ: خداوند او را بى فرزند گردانيد.
=ابْتَرَّ-
ابْتِرَارًا [برّ] : از ياران خود كناره گيرى كرد، گوشه نشينى اختيار كرد.
=الأَبْتَرْ-
م بَتْراء، ج بُتْر: هر چيزى كه بريده شده باشد، دم بريده، مار كوتاه و خطرناك، آنكه فرزندى ندارد.
=ابْتَرَى-
ابْتِرَاءً [بري] السهمَ و القلمَ: چوبه تير يا قلم را تراشيد.
=الأَبْتَران-
برده و گورخر، بدين نام خوانده، شده اند زيرا خيرى در آنها نيست.
=ابْتَرَدَ-
ابْتِرادًا [برد] : با آب سرد شستشو كرد.
=ابْتَرَكَ-
ابْتِرَاكًا [برك] فلانًا: فلانى را بر زمين افكند و زير سينه خود قرار داد،- فلانًا في عِرْضِهِ و عَلَيْهِ: فلانى را دشنام داد و به ناموس او ناسزا گفت.
=ابْتَزَّ-
ابْتِزَازًا [بزّ] منه الشي ءَ: آن چيز را با نيرنگ از او گرفت.
=ابْتَزَغَ-
ابْتِزَاغًا [بزغ] الربيعُ: بهار آمد، بهار آغاز شد.
=ابْتَزَلَ-
ابْتِزَالًا [بزل] الخمرَ: ظرف مى را سوراخ كرد،- الجَسَدُ: بدن خون چكانيد،- السّقاءُ: مشك از آنچه كه در آن بود چكه كرد.
=ابْتَسَرَ-
ابْتِسَارًا [بسر] الشي ءَ: آن چيز را تازه بدست آورد،- الحَاجةَ: حاجت را پيش از موقع خود خواست،- بِالامِر: آغاز به كار كرد.
=ابْتَسَلَ-
ابْتِسَالًا [بسل] نَفْسَهُ للموت: براى مرگ دلاورانه خود را آماده كرد.
=ابْتَسَمَ-
ابْتِسَامًا [بسم] : لبخند زد.
=ابْتَضَّ-
ابْتِضَاضًا [بضّ] القومَ: آن قوم را خسته و مستأصل كرد.
=ابْتَعَدَ-
ابْتِعَادًا [بعد] عنه: از او دور شد.
=ابْتَغَى-
ابْتِغَاءً [بغي] الشي ءَ: آن چيز را خواست، آن را طلبيد.
=ابْتُقِعَ-
ابْتِقاعًا [بقع] لونُه: رنگ چهره او از ترس يا اندوه دگرگون شد.
=الابْتِكار-
اختراع، چيزى نو بوجود آوردن؛ «ابتكارُ الْمَعاني» : بوجود آوردن معانى جديد در كلمات و تعبيرات، هر چيز تازه و نو، بدعت.
=ابْتَكَرَ-
ابْتِكَارًا [بكر] الشي ءَ: چيز تازه اى اختراع كرد،- الفَاكِهةَ: نوبر ميوه را خورد،- فلانًا و على فلان: بهنگام سپيده دم نزد فلانى آمد.
=ابْتَلَّ-
ابْتِلَالًا [بلّ] الثوبُ: جامه خيس شد،- من مَرَضِهِ: از بيمارى كه داشت بهبود يافت.
=ابْتَلَى-
ابْتِلَاءً [بلي] هُ: او را آزمايش كرد،- الشَّي ءَ: آن چيز را دانست و شناخت.
=الابْتِلَاء-
آزمون، آزمايش، امتحان.
=ابْتَلَعَ-
ابْتِلَاعًا [بلع] الشي ءَ: آن چيز را بلعيد.
=ابْتَهَى-
ابْتِهَاءً [بهي] بهِ: به او افتخار كرد.
=ابْتَهَجَ-
ابْتِهَاجًا [بهج] بهِ: به آن خورسند و شادمان شد.
=ابْتَهَرَ-
ابْتِهَارًا [بهر] : درباره چيزى مبالغه كرد، به دروغ گفت كارى كردم كه نكرده بود،- هُ: از عيبى كه داشت او را رسوا كرد،- السَّيفُ: شمشير دو نيم شد.
=ابْتَهَلَ-
ابْتِهَالًا [بهل] إلى: براى چيزى دعا و زارى كرد.
=ابْتَنَى-
ابْتِنَاءً [بني] بَيْنًا: خانه اى ساخت، الرّجُلَ: به آن مرد نكوئى كرد،- الرّجُلُ: آن مرد داراى فرزندان شد.
=الأَبَجّ-
م بَجَّاء [بجّ] : مرد فراخ چشم؛ «عينٌ بَجَّاء» : چشم فراخ.
=أَبْجَد-
نخستين لفظى است كه در آن حروف هجاء در زبان عربى به حساب (الجُمَّل) جمع آورى شده است. اين الفاظ عبارتند از: ابجَدْ، هَوَّز، حُطِّى، كَلِمَن، سَعْفَص، قَرشَتْ، ثَخِّذْ، ضَظِغْ، لا؛ «كتابُ الأبجديَة» :
كتاب آموزش قرائت زبان عربى.
جدول حساب (الجمّل) با معادل ارقام حسابى آن:
ا/ 1/ ح/ 8/ س/ 60/ ت/ 400 ب/ 2/ ط/ 9/ ع/ 70/ ث/ 500 ج/ 3/ ي/ 10/ ف/ 80/ خ/ 600 د/ 4/ ك/ 20/ ص/ 90/ ذ/ 700 ه/ 5/ ل/ 30/ ق/ 100/ ض/ 800 و/ 6/ م/ 40/ ر/ 200/ ظ/ 900 ز/ 7/ ن/ 50/ ش/ 300/ غ/ 1000
الأَبْجَل-
ج أَباجِل (ع ا) : رگ بزرگى كه در دست يا پاى مى باشد.
=أَبَحَّ-
إِبْحاحًا [بحّ] هُ: صداى او را خشن كرد.
=الأَبَحّ-
ج بُحّ، م بَحَّاء و بَحَّة: آنكه صدايش