سخت.
مُشَاقَاةً [شقو] فلانًا: در رنج و سختى بر او برترى يافت،- هُ عَلى كَذَا: در شكيبائي به چيزى بر او پيشى گرفت،- في الْحَرْبِ و نَحْوِها: او را در جنگ و مانند آن به سختى كشانيد،- هُ عِند العَامة: و در زبان متداول به معناى آن چيز را با دست خود گرفت و به هوا پرتاب كرد و سپس آنرا از هوا گرفت و باز تا چند بار پرتاب كرد مى باشد.
=الشَّاقُوف-
(ب) : پتك آهنگرى. فصيح اين واژه (المِلْطَاسُ) يا (المِلْطَسُ) است و آرامي است.
=الشَّاقُول-
شاقول، ميزان بنايان و ستاره شناسان. اين واژه عبرى است.
=شاكَ-
-شَوْكًا [شوك] : خار و سختى آن نمايان شد،- هُ: در تن او خار فرو كرد،- هُ بِالشَّوْكَةِ: با خار تن او را آزار داد،- تهُ الشوكَةُ: خار در بدن او فرو رفت،- الشَّوكَ:
بر روى خار افتاد،-- شَاكَةً و شِيكَةً: در خار افتاد.
=الشَّاكّ-
[شكّ] في الأمر: آنكه در كارى شكّ و دودلى داشته باشد؛ «شَاكُّ السِّلَاح» :
آنكه سراپا مُسلّح باشد.
=شاكَى-
مُشَاكَاةً [شكو] هُ: از آن چيز شكايت كرد، از درد و رنجى كه بر او وارد شده خبر داد.
=الشَّاكَّة-
ج شَوَاكّ [شكّ] : مؤنث (الشَّاكّ) است،- (طب) : ورمى است كه در گلو پديد مىيد.
=شاكَرَ-
مُشَاكَرَةً [شكر] هُ: سپاسگزارى خود را به او بيان كرد،- هُ الحَديثَ: سخن را با وى آغاز كرد.
=الشَّاكِر-
ج شاكِرُون و شُكَّر: سپاسگزار، شكرگزار.
=الشَّاكِرِيّ-
ج شَاكِرِيَّة: خدمتگزار، چاكرى.
اين واژه فارسى است.
=الشَّاكِرِيَّة-
حقوق يا مزد خدمتگزار، و در زبان متداول بر چاقوهاى سر كج اطلاق مى شود و نيز در زبان متداول خوراكى است كه از گوشت پخته با شير تهيه مى شود.
=شاكَسَ-
مُشَاكَسَةً [شكس] هُ: با او مخالفت و سرسختى كرد.
=شاكَلَ-
مُشَاكَلَةً [شكل] هُ: شبيه و همانند او شد، موافق و مطابق او شد.
=الشَّاكِل-
همسان، همانند؛ «فيهِ شَاكِلٌ مِن ابيهِ» : در او شباهتى به پدرش مى باشد.
=الشَّاكِلَة-
ج شَوَاكِل: مؤنث (الشّاكِل) است؛ «على شَاكِلَتِهِ» : به شكل او، همانند او، چهره، شكل، پهلو، ناحيه و جانب، نيت، مذهب و روش، نيازمندى.
=الشَّاكُوش-
[شكش] : چكش. اين واژه در زبان متداول رايج است و فارسى است.
=الشَّاكِي-
[شكو] : آنكه شكايت كند، دادخواه، آنكه به بيمارى سبكى دچار شود؛ «رجُلٌ شَاكِي السِّلَاحِ» : آنكه سراپا مسلّح باشد. اين واژه در اينجا مقلوب (شَائِكٌ) است.
=شالَ-
-شَوْلًا و شَوَلَانًا [شول] الذنَبُ و غيرُهُ: دُم و جز آن بلند شد،- المِيزَانُ: يك كفه ى ترازو بلندتر از ديگرى شد،- تِ القِرْبَةُ او الزّقُّ:
پايه هاى مشك يا خيك بر اثر پر شدن يا نفخ كردن در آن بلند شد،- الشي ءَ و بِالشَي ءِ: آن چيز را بلند كرد.
=شالَ-
-شَيْلًا [شيل] الشي ءَ: آن چيز را از جاى خود بركند و بلند كرد،- دُودَ القَزِّ: كرم ابريشم پرورانيد.
=الشَّال-
ج شِيلَان و شالات [شول] : شال ردائى است كه بر دوش افكنند يا بر كمر بندند. اين واژه فارسى است.
=الشَّالُوح-
چوبي دراز. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الشَّالُوف-
عند العامَّة: آبى كه از بالاى بلندى بر سرآشيبى فروريزد، آبشار، جاى يا مكان ويژه.
=شامَ-
-شَيْمًا [شيم] : بر پوست بدن او خال درآمد،- البَرْقَ: نگاه بر برق انداخت تا بداند به كجا مى رود و در كجا مى بارد،- شَيْمًا و شُيُومًا الرجُلُ: آن مرد حمله را در جنگ استوار كرد،- الشي ءَ: آن چيز را تخمين زد،- في الشي ءِ: به آن چيز درآمد،- الشي ءَ في الشيْ ءِ:
چيزى را در چيزى ديگر پنهان كرد.
=شَامَّ-
مُشَامَّةً [شمّ] الرجُلانِ: آن دو مرد يكديگر را بوئيدند.
=الشَّامِت-
ج شُمَّات: فا، آنكه از بلا و اندوه كه بر ديگران آيد شادمان شود، شماتت گر.
=الشَّامَة-
ج شامٌ و شَامَات [شيم] : خال يا دانه ى سياه رنگى كه بر پوست بدن درآيد، لكه يا اثر سياه بر روى زمين، لكه هاى سياه كه بر روى كره ى ماه به چشم مى خورَد،- (ح) : ماده شتر سياه رنگ.
=الشَّامَّة-
[شمّ] : حسّ بويائى يا شامّه.
=الشَّامتَة-
ج شَوَامِت: مؤنث (الشَّامِت) است، دست و پاى چهار پا يا ستور.
=الشَّامِخ-
ج شُمَّخ: فا، كوه بلند؛ «رجُلٌ شَامِخٌ» : مرد بلند آوازه و پرهمّت؛ «شَامِخُ الأَنْفِ» : مرد متكبر و خودخواه؛ «نَسَبٌ شَامِخٌ» : نسبى بزرگ و شريف.
=الشَّامِخَة-
ج شَوَامِخ و شامِخَات: مؤنث (الشامِخ) است.
=الشَّامِر-
فا؛ «نَاقَةٌ اوْ شَاةٌ شَامِرٌ» : ماده شتر يا گوسفندى كه پستان آن به شكمش چسبيده باشد.
=الشَّامِرَة-
ج شَوَامِر: «ناقةٌ أو شاةٌ شَامِرَةٌ» :
مترادف (شَامِرٌ) است؛ «لثَّةٌ شَامِرَةٌ» : لثه هاى چسبيده به بيخهاى دندان.
=الشَّامِس-
ج شَوَامِس من الرجال: مرد سخت خوى،- مِنَ الْخَيلِ: اسبى كه سوارى ندهد و آرامش نداشته باشد،- مِن الأَيّامِ: روز آفتابى.
=الشَّامِل-
فا، همگان، عامّ.
=الشَّامِيّ-
[شأم] : آنكه منسوب به كشور شام است.
=شانَ-
-شَوْنًا [شون] الرُّؤُوسَ: سرها را باز كرد تا حشراتي را كه بر مغز جاى گرفته اند بيرون كشد.
=شانَ-
-شَيْنًا [شين] هُ: او را زشت گردانيد.