جاى گود و فرو رفته از زمين كه مورد اطمينان باشد.
=الخُبْزَة-
يك قرص نان.
=خَبَشَ-
-خَبْشًا الأشياءَ من هاهنا و هاهنا: آن چيزها را از آنجا و اينجا جمع آورى كرد.
=خَبَصَ-
-خَبْصًا الشي ءَ بالشي ء: آن چيز را با چيزى ديگر آميخت.
=خَبَّصَ-
تَخْبيصًا: حلواى خرما و روغن درست كرد.
=خَبَطَ-
-خَبْطًا هُ: او را به سختى زد،- الشي ءَ: آن چيز را سخت لگدمال كرد،- الشجَرةَ: درخت را بست و تكان داد و برگهاى آن را ريخت،- الليلَ: شبانگاه بيراهه رفت،- الشيطانُ زيدًا: شيطان زيد را آزار داد،- البعيرَ: شتر را نشانه زد.
=خُبِطَ-
سرما خورد، زكام شد.
=الخَبَط-
برگ ريخته ى درخت.
=الخَبْطَة-
ج خِبَط و خُبَط: باز مانده ى آب در بركه يا ظرف، بازمانده ى شير در مشك، چيزى كم؛ «عليهِ خَبْطَةٌ مِن الْجَمَالِ» : كمى زيبائى دارد، سرما خوردگى.
=خَبَلَ-
-خَبْلًا هُ: او را تباه كرد،- يدَه:
دست او را بى حس كرد،- هُ الخزنُ او الدّهرُ او الداءُ: خرد يا اندام او را تباه كرد،- هُ عَن كذا: او را از چيزى بازداشت.
=خَبِلَ-
-خَبَلًا و خَبَالًا: ديوانه شد،- تِ الْيَدُ:
دست بى حس و حركت شد.
=خَبَّلَ-
تَخْبِيلًا يَدَهُ: دست او را بى حس و حركت كرد،- هُ الحزنُ او الدهْرُ اوِ الداءُ: اندوه يا روزگار يا بيمارى خرد او را تباه يا عضوى از بدن وى را فاسد كرد،- هُ عن كذا: او را از آن چيز بازداشت.
=الخَبْل-
مص، فِتنه، قرض و استعاره،- ج خُبُول: تباهى اعضاى بدن، بيمارى فالج، بريدن دستها و پايها.
=الخَبَل-
مص،- (ح) : پرنده ايست كه صداى آن همانند صداى جغد است،- ج خُبُول: تباهى اعضاى بدن، مبتلا شدن به فالج، بريدن دستها و پايها.
=الخَبِل-
ديوانه،- مِن الدَّهر: روزگارى سخت كه مردم در آن شاد نباشند.
=خَبَنَ-
-خَبْنًا و خِبَانًا الثوبَ: جامه را دوخت،- الطعَامَ: خوراك را در جيب خود نگهداشت،- الشاعرُ: شاعر در شعر خود خبن آورد.
=الخَبْن-
مص،- في الشعْرِ: حذف دومين قسمت ساكن شعر است.
=الخُبْنَة-
ج خُبَن: تازدگى جامه، جيب، آنچه از غذا كه در تازدگى جامه نهند.
=الخَبُوط-
من الخيل: اسبى كه همواره پاى بر زمين كوبد.
=الخَبِي ء-
[خبأ] : آنچه كه پنهان شده باشد.
=الخَبِيئَة-
ج خَبَايَا [خبأ] : آنچه كه پنهان شده باشد؛ «خَبَايَا الأَرضِ» : آنچه مواد طبيعى و معادن كه در باطن زمين باشد.
=الخَبِيث-
ج خُبُث و خُبَثَاء و أَخْبَاث و خِبَثَة: پليد، هر چيز فاسد، نجس، ناپاك، حرام، بد، آنكه بسيار خباثت داشته باشد.
=الخَبِيثَة-
ج خَبِيثَات و خَبَائِث: مؤنث (الخبيث) است.
=الخَبِير-
ج خُبَرَاء: دانا، فقيه، كارشناس،- في اصْطِلَاح المَحَاكِم: و در اصطلاح دادگاهها بمعناى كارشناس مسائل مختلف امور قضائى است،- بِكَذَا:
دانا به چيزى، آگاه بر موضوعى، كشتزار.
=الخَبِيز-
نان پخته، تريد.
=الخُبَّيْزَة-
[خبز] (ن) : مترادف (الخُبَّازَى) است.
=الخَبيص-
(ط) : حلواى خرما و روغن.
=الخَبِيصَة-
(ط) : حلواى خرما و روغن.
=الخَبِيط-
شير غليظ كه بر آن شير دوشيده ريزند و بياميزند، حوضى كه شتران آن را لگدمال و ويران كرده باشند،- من الخَيْل:
اسب لگد زن و پايكوب بر زمين.
=الخَتَّار-
آنكه با نقض عهد خيانت كند.
=الخَتَّال-
حيله گر، خدعه گر.
=الخَتَّالة-
مؤنث (الخَتّال) است.
=الخِتَام-
ج خُتُم: آنچه كه با آن چيزى را پايان دهند، گِل؛ «فى الخِتام» : اخيرًا، در پايان.
=الخِتَامِيّ-
«كلمة خِتَامِيَّة» : سخنرانى پايانى جلسه يا جشن.
=الخِتَان-
اسم است از (خَتَنَ) .
=الخِتَانَة-
مترادف (الخِتَان) است بمعناى ختنه كردن پسران، حرفه ى ختنه كننده.
=خَتَرَ-
-خَتْرًا هُ: با بدترين نحوى به او خيانت و نقض عهد كرد،- خترًا و خُتُورًا تْ نفسُهُ: بد طينت و فاسد شد.
=خَتِرَ-
-خَتَرًا: بر اثر خوردن زهر يا داروئى سست و ناتوان شد.
=خَتَّرَ-
تَختِيرًا هُ الشرابُ: شراب او را سست و ناتوان كرد.
=خَتَلَ-
-خَتْلًا و خَتَلَانًا هُ: او را گول زد و فريب داد.
=الخِتْل-
جائى كه در آن پنهان شوند، سوراخ و لانه ى خرگوش.
=خَتَمَ-
-خَتْمًا و خِتَامًا الشي ءَ و عليه: بر روى چيزى مُهر زد،- العملَ: از كار فارغ شد،- الكتابَ: همه ى كتاب را خواند،- اللّهُ له بالخَيْر: خداوند پايان و عاقبت او را خير كند،- على قلبِهِ: او را نادان كرد،- عَلَيْك بابَه: از تو دورى جُست،- الإناء: ظرف را با گِل و جز آن بست،- الزرعَ و عليه: كِشت را براى اولين بار آبيارى كرد.
=خَتَّمَ-
تَخْتِيمًا: به معناى (خَتَمَ) با مبالغه است،- هُ: انگشترى به دست او كرد.
=الخَتْم-
مص، هر چه كه بوسيله ى آن مهر زنند؛ «خَتْمُ البَرِيد» : مُهر پُست كه بر روى نامه ها يا امانات پستى زنند، عسل؛ «شمعُ الخَتْمِ» : شمع يا لاك كه بر روى آن مهر زنند.
=الخَتَم-
مترادف (الخاتَم) است.
=خَتَنَ-
-خَتْنًا الشي ءَ: آن چيز را بريد،- الصبيَّ: پسر بچه را ختنه كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را فريب داد،-- خُتُونًا و خُتُونَةً هُ: داماد او شد.