فهرس الكتاب

الصفحة 374 من 1009

=الخَبَز-

جاى گود و فرو رفته از زمين كه مورد اطمينان باشد.

=الخُبْزَة-

يك قرص نان.

=خَبَشَ-

-خَبْشًا الأشياءَ من هاهنا و هاهنا: آن چيزها را از آنجا و اينجا جمع آورى كرد.

=خَبَصَ-

-خَبْصًا الشي ءَ بالشي ء: آن چيز را با چيزى ديگر آميخت.

=خَبَّصَ-

تَخْبيصًا: حلواى خرما و روغن درست كرد.

=خَبَطَ-

-خَبْطًا هُ: او را به سختى زد،- الشي ءَ: آن چيز را سخت لگدمال كرد،- الشجَرةَ: درخت را بست و تكان داد و برگهاى آن را ريخت،- الليلَ: شبانگاه بيراهه رفت،- الشيطانُ زيدًا: شيطان زيد را آزار داد،- البعيرَ: شتر را نشانه زد.

=خُبِطَ-

سرما خورد، زكام شد.

=الخَبَط-

برگ ريخته ى درخت.

=الخَبْطَة-

ج خِبَط و خُبَط: باز مانده ى آب در بركه يا ظرف، بازمانده ى شير در مشك، چيزى كم؛ «عليهِ خَبْطَةٌ مِن الْجَمَالِ» : كمى زيبائى دارد، سرما خوردگى.

=خَبَلَ-

-خَبْلًا هُ: او را تباه كرد،- يدَه:

دست او را بى حس كرد،- هُ الخزنُ او الدّهرُ او الداءُ: خرد يا اندام او را تباه كرد،- هُ عَن كذا: او را از چيزى بازداشت.

=خَبِلَ-

-خَبَلًا و خَبَالًا: ديوانه شد،- تِ الْيَدُ:

دست بى حس و حركت شد.

=خَبَّلَ-

تَخْبِيلًا يَدَهُ: دست او را بى حس و حركت كرد،- هُ الحزنُ او الدهْرُ اوِ الداءُ: اندوه يا روزگار يا بيمارى خرد او را تباه يا عضوى از بدن وى را فاسد كرد،- هُ عن كذا: او را از آن چيز بازداشت.

=الخَبْل-

مص، فِتنه، قرض و استعاره،- ج خُبُول: تباهى اعضاى بدن، بيمارى فالج، بريدن دستها و پايها.

=الخَبَل-

مص،- (ح) : پرنده ايست كه صداى آن همانند صداى جغد است،- ج خُبُول: تباهى اعضاى بدن، مبتلا شدن به فالج، بريدن دستها و پايها.

=الخَبِل-

ديوانه،- مِن الدَّهر: روزگارى سخت كه مردم در آن شاد نباشند.

=خَبَنَ-

-خَبْنًا و خِبَانًا الثوبَ: جامه را دوخت،- الطعَامَ: خوراك را در جيب خود نگهداشت،- الشاعرُ: شاعر در شعر خود خبن آورد.

=الخَبْن-

مص،- في الشعْرِ: حذف دومين قسمت ساكن شعر است.

=الخُبْنَة-

ج خُبَن: تازدگى جامه، جيب، آنچه از غذا كه در تازدگى جامه نهند.

=الخَبُوط-

من الخيل: اسبى كه همواره پاى بر زمين كوبد.

=الخَبِي ء-

[خبأ] : آنچه كه پنهان شده باشد.

=الخَبِيئَة-

ج خَبَايَا [خبأ] : آنچه كه پنهان شده باشد؛ «خَبَايَا الأَرضِ» : آنچه مواد طبيعى و معادن كه در باطن زمين باشد.

=الخَبِيث-

ج خُبُث و خُبَثَاء و أَخْبَاث و خِبَثَة: پليد، هر چيز فاسد، نجس، ناپاك، حرام، بد، آنكه بسيار خباثت داشته باشد.

=الخَبِيثَة-

ج خَبِيثَات و خَبَائِث: مؤنث (الخبيث) است.

=الخَبِير-

ج خُبَرَاء: دانا، فقيه، كارشناس،- في اصْطِلَاح المَحَاكِم: و در اصطلاح دادگاهها بمعناى كارشناس مسائل مختلف امور قضائى است،- بِكَذَا:

دانا به چيزى، آگاه بر موضوعى، كشتزار.

=الخَبِيز-

نان پخته، تريد.

=الخُبَّيْزَة-

[خبز] (ن) : مترادف (الخُبَّازَى) است.

=الخَبيص-

(ط) : حلواى خرما و روغن.

=الخَبِيصَة-

(ط) : حلواى خرما و روغن.

=الخَبِيط-

شير غليظ كه بر آن شير دوشيده ريزند و بياميزند، حوضى كه شتران آن را لگدمال و ويران كرده باشند،- من الخَيْل:

اسب لگد زن و پايكوب بر زمين.

=الخَتَّار-

آنكه با نقض عهد خيانت كند.

=الخَتَّال-

حيله گر، خدعه گر.

=الخَتَّالة-

مؤنث (الخَتّال) است.

=الخِتَام-

ج خُتُم: آنچه كه با آن چيزى را پايان دهند، گِل؛ «فى الخِتام» : اخيرًا، در پايان.

=الخِتَامِيّ-

«كلمة خِتَامِيَّة» : سخنرانى پايانى جلسه يا جشن.

=الخِتَان-

اسم است از (خَتَنَ) .

=الخِتَانَة-

مترادف (الخِتَان) است بمعناى ختنه كردن پسران، حرفه ى ختنه كننده.

=خَتَرَ-

-خَتْرًا هُ: با بدترين نحوى به او خيانت و نقض عهد كرد،- خترًا و خُتُورًا تْ نفسُهُ: بد طينت و فاسد شد.

=خَتِرَ-

-خَتَرًا: بر اثر خوردن زهر يا داروئى سست و ناتوان شد.

=خَتَّرَ-

تَختِيرًا هُ الشرابُ: شراب او را سست و ناتوان كرد.

=خَتَلَ-

-خَتْلًا و خَتَلَانًا هُ: او را گول زد و فريب داد.

=الخِتْل-

جائى كه در آن پنهان شوند، سوراخ و لانه ى خرگوش.

=خَتَمَ-

-خَتْمًا و خِتَامًا الشي ءَ و عليه: بر روى چيزى مُهر زد،- العملَ: از كار فارغ شد،- الكتابَ: همه ى كتاب را خواند،- اللّهُ له بالخَيْر: خداوند پايان و عاقبت او را خير كند،- على قلبِهِ: او را نادان كرد،- عَلَيْك بابَه: از تو دورى جُست،- الإناء: ظرف را با گِل و جز آن بست،- الزرعَ و عليه: كِشت را براى اولين بار آبيارى كرد.

=خَتَّمَ-

تَخْتِيمًا: به معناى (خَتَمَ) با مبالغه است،- هُ: انگشترى به دست او كرد.

=الخَتْم-

مص، هر چه كه بوسيله ى آن مهر زنند؛ «خَتْمُ البَرِيد» : مُهر پُست كه بر روى نامه ها يا امانات پستى زنند، عسل؛ «شمعُ الخَتْمِ» : شمع يا لاك كه بر روى آن مهر زنند.

=الخَتَم-

مترادف (الخاتَم) است.

=خَتَنَ-

-خَتْنًا الشي ءَ: آن چيز را بريد،- الصبيَّ: پسر بچه را ختنه كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را فريب داد،-- خُتُونًا و خُتُونَةً هُ: داماد او شد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت