تَفْخِيرًا [فخر] هُ على فلان: او را بر ديگرى برترى داد.
=الفَخْر-
مص، بزرگى، فضيلت، بزرگوارى.
=الفَخَر-
مترادف (الفَخْر) است.
=الفُخْرَة-
مترادف (الفَخْر) است.
=فَخْفَخَ-
فَخْفَخَةً [فخفخ] الرجُلُ: بى دليل ناز و فخر كرد.
=الفَخْفَخَة-
[فخفخ] : مص، فَخر فروشى بيهوده، صداى به هم خوردن ورق كاغذ و يا پيراهن جديد و مانند اينها.
=فَخُمَ-
-فَخَامَةً: بزرگ و تنومند شد، مقام و منزلت او بزرگ شد.
=فَخَّمَ-
تَفْخِيمًا [فخم] هُ: او را بزرگ داشت و از وى تجليل نمود،- الحُرُوفَ في اللَّفظ:
حروف را با صداى درشت تلفظ كرد، بىماله خواند.
=الفَخْم-
آنكه بلند مرتبه باشد، مِنَ المَنْطِق: و در علم منطق به آن (الجَزْل) گفته مى شود.
=الفَخُور-
آنكه بر خود ببالد و بسيار افتخار كند.
=الفَخِير-
مرادف (الفَخُور) است.
=فَدَى-
-فَدىً و فِدىً و فِدَاءً [فدي] الرجُلَ من الأَسْرِ و نحوِه: او را با مال يا جُز آن رها ساخت،- فُلانًا بِنَفسِه: به او «جُعِلْتُ فِداكَ» :
فدايت شوم گفت.
=فَدَّى-
تَفْدِيَةً [فدي] فلانًا بنفسِه: مرادف (فَداه) است.
=الفَدَى-
[فدي] : مص، آنچه از مال و مانند آن كه بعنوان فديه دهند، تاوان.
=الفِدَى-
[فدي] : مص، مرادف (الفَدَى) است؛ «فِدَاك ابي و فِدىً لَكَ أَبى» : پدرم فداى تو شود كه مفهوم دعا و ستايش را دارد و گاهى فعل حذف مى شود و گفته مى شود «بِابي التّلْميذِ المُجْتَهِد» : پدرم فداى دانش آموز كوشا؛ «فِدَى كذا» : فداى چيزى مانند آزاد كردن يا نوشتن مطلبى؛ «مَاتَ فِدَى الوَطَن» :
فداى ميهنش شد و مُرد.
=الفَدَاء-
ج أَفْدِية [فدي] : حجم چيزى، انبار يا مخازنى كه در آن گندم و جو يا خُرما ذخيره كنند، جائيكه در آن بازرگان متاع و غلات خود را قرار مى دهد.
=الفِدَاء-
[فدي] : مص، آنچه از مال و مانند آن كه در برابر آزادى ديگرى دهند.
=الفِدَائِيّ-
[فدي] : آنكه با فداكارى به مسائل مهم و خطرناك مى پردازد؛ «جُنْدِيُّ فِدائِيّ» : سرباز فدائى.
=الفَدَام-
ج فُدُم: مترادف (الْفِدَام) است به معناى آبكش كه از تورى كوچك يا پارچه اى نازك تهيه كنند.
=الفِدَام-
ج فُدُم: آب صاف كن كوچك يا پارچه اى كه بر دهانه لوله آفتابه براى تصفيه آب بندند، پارچه اى كه جلوى دهان شتر را ببندند تا چيزى نخورد يا نگزد، پوزبند.
=الفَدَّام-
مرادف (الفِدام) .
=الفِدَامَة-
پارچه اى كه بر دهان شتر براى جلوگيرى از خوردن يا گزيدن بندند.
=الفَدَّامَة-
مرادف (الفِدَام) براى صاف كن است.
=الفَدَان-
ج فُدُن و أَفْدِنَة و فَدَادِين: دو گاوى كه براى شخم زدن به يكديگر بسته شده باشند.
=الفَدَّان-
ج فُدُن و أَفْدِنَة و فَدَادِين: مرادف (الفَدَان) است، كشتزار،- فِى المسَاحَة:
معادل 4200 متر است؛ «فَدَّانُ الأَرضِ» : در اصطلاح كشاورزى مساحت زمينى است كه دو گاو در يك روز شخم زنند.
=فَدَحَ-
-فَدْحًا هُ الأَمرُ الحِمْلُ أو الدَّيْنُ: آن امر يا بار يا بدهى بر او سنگينى كرد و برايش گران تمام شد.
=فَدَّرَ-
تَفْدِيرًا [فدر] الحجارة: سنگ را شكست و به تكه هاى ريز درآورد.
=الفَدَر-
ج فُدُور (ح) : بز كوهى.
=الفِدْرَة-
ج فِدَر: يك پاره گوشت پخته و سرد، قسمتى از كوه يا پاسى از شب.
=فَدِعَ-
-فَدَعًا: مچ دست يا پاى او پيچيده و كج شد.
=فَدَّعَ-
تَفْدِيعًا [فدع] هُ: مچ دست و يا پاى او را پيچاند و كج كرد.
=الفَدَع-
كجى مچ دست و يا پا، كجى مفصلها يا رگ به رگ شدن آنها.
=الفَدْعَاء-
مؤنث (الأَفْدَع) است.
=الفَدَعَة-
جاى پيچ خوردگى يا رگ به رگ شدن مفاصل.
=فَدَغَ-
-فَدْغًا هُ: او را ضربه زد.
=فَدَمَ-
-فَدْمًا الإِبريقَ و على الإِبريق: دهانه لوله آفتابه را با پارچه صاف كن بست.
=فَدُمَ-
-فُدُومَةً و فَدَامَةً: نادان و احمق شد.
=فَدَّمَ-
تَفْدِيمًا [فدم] فمَ الآنيةِ: روى ظرف را با پارچه يا تورى پوشانيد.
=الفَدْم-
ج فِدَام: نادانى كه از گفتن ناتوان باشد، احمق، آنكه خون او غليظ باشد.
=الفَدْمَة-
مؤنّث (الْفَدْم) است.
=فَدَّنَ-
تَفْدِينًا [فدن] الإِبلَ: شتر را فربه كرد،- البناءَ: ساختمان را بلند ساخت،- الثّوبَ:
پيراهن را به رنگ سرخ درآورد.
=الفَدَن-
ج أَفْدَان: ساختمان پايان يافته، ماده ايست سرخ رنگ.
=الفَدُور-
ج فُدُر (ح) : بز كوهى.
=الفَدُّوم-
پارچه يا تورى كه براى صاف كردن آب يا غذا از آن استفاده كنند.
=الفِدْيَة-
ج فِدًى و فِدَيَات [فدي] : آنچه كه بعنوان فديه و تاوان بپردازند.
=الفَذّ-
[فذّ] : مص،- ج أفذاذ و فُذُود: يگانه، تنها، اولين سهام قمار.
=فَذْلَكَ-
فَذْلَكَةً [فذلك] الحسابَ:
حسابرسى كرد، حسابرا تمام كرد.
=الفَذْلَكَة-
[فذلك] : مص، خلاصه حساب و جز آن.
=فرَّ-
فَرًّا و فِرَارًا و مَفَرًّا و مَفِرًّا: گريخت، از راه مكر و حيله باين سو و آن سو رفت،- الى الشَّيْ ءِ: بسوى آن چيز رفت،-- فُرًّا و فَرَارًا و فِرارًا و فُرارًا عَنِ الأمر: بدنبال آن كار گشت و كاوش نمود.
=الفَرّ-
[فرّ] : مص، فرار كننده (اين كلمه در مذكر و مؤنث و مفرد و جمع يكسان بكار