فهرس الكتاب

الصفحة 675 من 1009

=فَخَّرَ-

تَفْخِيرًا [فخر] هُ على فلان: او را بر ديگرى برترى داد.

=الفَخْر-

مص، بزرگى، فضيلت، بزرگوارى.

=الفَخَر-

مترادف (الفَخْر) است.

=الفُخْرَة-

مترادف (الفَخْر) است.

=فَخْفَخَ-

فَخْفَخَةً [فخفخ] الرجُلُ: بى دليل ناز و فخر كرد.

=الفَخْفَخَة-

[فخفخ] : مص، فَخر فروشى بيهوده، صداى به هم خوردن ورق كاغذ و يا پيراهن جديد و مانند اينها.

=فَخُمَ-

-فَخَامَةً: بزرگ و تنومند شد، مقام و منزلت او بزرگ شد.

=فَخَّمَ-

تَفْخِيمًا [فخم] هُ: او را بزرگ داشت و از وى تجليل نمود،- الحُرُوفَ في اللَّفظ:

حروف را با صداى درشت تلفظ كرد، بىماله خواند.

=الفَخْم-

آنكه بلند مرتبه باشد، مِنَ المَنْطِق: و در علم منطق به آن (الجَزْل) گفته مى شود.

=الفَخُور-

آنكه بر خود ببالد و بسيار افتخار كند.

=الفَخِير-

مرادف (الفَخُور) است.

=فَدَى-

-فَدىً و فِدىً و فِدَاءً [فدي] الرجُلَ من الأَسْرِ و نحوِه: او را با مال يا جُز آن رها ساخت،- فُلانًا بِنَفسِه: به او «جُعِلْتُ فِداكَ» :

فدايت شوم گفت.

=فَدَّى-

تَفْدِيَةً [فدي] فلانًا بنفسِه: مرادف (فَداه) است.

=الفَدَى-

[فدي] : مص، آنچه از مال و مانند آن كه بعنوان فديه دهند، تاوان.

=الفِدَى-

[فدي] : مص، مرادف (الفَدَى) است؛ «فِدَاك ابي و فِدىً لَكَ أَبى» : پدرم فداى تو شود كه مفهوم دعا و ستايش را دارد و گاهى فعل حذف مى شود و گفته مى شود «بِابي التّلْميذِ المُجْتَهِد» : پدرم فداى دانش آموز كوشا؛ «فِدَى كذا» : فداى چيزى مانند آزاد كردن يا نوشتن مطلبى؛ «مَاتَ فِدَى الوَطَن» :

فداى ميهنش شد و مُرد.

=الفَدَاء-

ج أَفْدِية [فدي] : حجم چيزى، انبار يا مخازنى كه در آن گندم و جو يا خُرما ذخيره كنند، جائيكه در آن بازرگان متاع و غلات خود را قرار مى دهد.

=الفِدَاء-

[فدي] : مص، آنچه از مال و مانند آن كه در برابر آزادى ديگرى دهند.

=الفِدَائِيّ-

[فدي] : آنكه با فداكارى به مسائل مهم و خطرناك مى پردازد؛ «جُنْدِيُّ فِدائِيّ» : سرباز فدائى.

=الفَدَام-

ج فُدُم: مترادف (الْفِدَام) است به معناى آبكش كه از تورى كوچك يا پارچه اى نازك تهيه كنند.

=الفِدَام-

ج فُدُم: آب صاف كن كوچك يا پارچه اى كه بر دهانه لوله آفتابه براى تصفيه آب بندند، پارچه اى كه جلوى دهان شتر را ببندند تا چيزى نخورد يا نگزد، پوزبند.

=الفَدَّام-

مرادف (الفِدام) .

=الفِدَامَة-

پارچه اى كه بر دهان شتر براى جلوگيرى از خوردن يا گزيدن بندند.

=الفَدَّامَة-

مرادف (الفِدَام) براى صاف كن است.

=الفَدَان-

ج فُدُن و أَفْدِنَة و فَدَادِين: دو گاوى كه براى شخم زدن به يكديگر بسته شده باشند.

=الفَدَّان-

ج فُدُن و أَفْدِنَة و فَدَادِين: مرادف (الفَدَان) است، كشتزار،- فِى المسَاحَة:

معادل 4200 متر است؛ «فَدَّانُ الأَرضِ» : در اصطلاح كشاورزى مساحت زمينى است كه دو گاو در يك روز شخم زنند.

=فَدَحَ-

-فَدْحًا هُ الأَمرُ الحِمْلُ أو الدَّيْنُ: آن امر يا بار يا بدهى بر او سنگينى كرد و برايش گران تمام شد.

=فَدَّرَ-

تَفْدِيرًا [فدر] الحجارة: سنگ را شكست و به تكه هاى ريز درآورد.

=الفَدَر-

ج فُدُور (ح) : بز كوهى.

=الفِدْرَة-

ج فِدَر: يك پاره گوشت پخته و سرد، قسمتى از كوه يا پاسى از شب.

=فَدِعَ-

-فَدَعًا: مچ دست يا پاى او پيچيده و كج شد.

=فَدَّعَ-

تَفْدِيعًا [فدع] هُ: مچ دست و يا پاى او را پيچاند و كج كرد.

=الفَدَع-

كجى مچ دست و يا پا، كجى مفصلها يا رگ به رگ شدن آنها.

=الفَدْعَاء-

مؤنث (الأَفْدَع) است.

=الفَدَعَة-

جاى پيچ خوردگى يا رگ به رگ شدن مفاصل.

=فَدَغَ-

-فَدْغًا هُ: او را ضربه زد.

=فَدَمَ-

-فَدْمًا الإِبريقَ و على الإِبريق: دهانه لوله آفتابه را با پارچه صاف كن بست.

=فَدُمَ-

-فُدُومَةً و فَدَامَةً: نادان و احمق شد.

=فَدَّمَ-

تَفْدِيمًا [فدم] فمَ الآنيةِ: روى ظرف را با پارچه يا تورى پوشانيد.

=الفَدْم-

ج فِدَام: نادانى كه از گفتن ناتوان باشد، احمق، آنكه خون او غليظ باشد.

=الفَدْمَة-

مؤنّث (الْفَدْم) است.

=فَدَّنَ-

تَفْدِينًا [فدن] الإِبلَ: شتر را فربه كرد،- البناءَ: ساختمان را بلند ساخت،- الثّوبَ:

پيراهن را به رنگ سرخ درآورد.

=الفَدَن-

ج أَفْدَان: ساختمان پايان يافته، ماده ايست سرخ رنگ.

=الفَدُور-

ج فُدُر (ح) : بز كوهى.

=الفَدُّوم-

پارچه يا تورى كه براى صاف كردن آب يا غذا از آن استفاده كنند.

=الفِدْيَة-

ج فِدًى و فِدَيَات [فدي] : آنچه كه بعنوان فديه و تاوان بپردازند.

=الفَذّ-

[فذّ] : مص،- ج أفذاذ و فُذُود: يگانه، تنها، اولين سهام قمار.

=فَذْلَكَ-

فَذْلَكَةً [فذلك] الحسابَ:

حسابرسى كرد، حسابرا تمام كرد.

=الفَذْلَكَة-

[فذلك] : مص، خلاصه حساب و جز آن.

=فرَّ-

فَرًّا و فِرَارًا و مَفَرًّا و مَفِرًّا: گريخت، از راه مكر و حيله باين سو و آن سو رفت،- الى الشَّيْ ءِ: بسوى آن چيز رفت،-- فُرًّا و فَرَارًا و فِرارًا و فُرارًا عَنِ الأمر: بدنبال آن كار گشت و كاوش نمود.

=الفَرّ-

[فرّ] : مص، فرار كننده (اين كلمه در مذكر و مؤنث و مفرد و جمع يكسان بكار

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت