مُرد،- المَرِيضُ: بيمار مُشرف بر مرگ شد.
تَقْبِيصًا [قبض] الشي ءَ: آن چيز را جمع آورى كرد، آن را جمع آورى و پنهان كرد؛ «قَبَّضَ وَجْهَهُ فَتَقَبَّض» : چهره خود را گرفت و گرفته شد،- الْمَالَ فُلانًا: مال يا پول را بدست او سپرد.
=القَبَض-
آنچه از مال كه گرفته شده باشد، غنيمت جمع آورى شده قبل از تقسيم، شِتابزدگى، سُرعت.
=القُبْضَة-
آنچه كه گرفته شده باشد،- مِنَ الشَّي ءِ: مُشتِ پُر.
=القَبْضَة-
اسم مرّة از (قَبَضَ) است، آنچه را كه دريافت كرده باشى؛ (صَارَ الشَّي ءُ في قَبْضَتِه) : آن چيز در تصرف و مالكيت او قرار گرفت، مرگ،- مِنَ الشَّي ء: مُشت پُر از چيزى؛ «قَبْضَة السَّيْف» : دسته شمشير.
=قَبَطَ-
-قَبْطًا الولدُ: آن جوان ترسيد و گريخت. اين كلمه سريانى است.
=القُبْطان-
كاپيتان كشتى. اين واژه ايتاليائى است.
=قَبَعَ-
-قُبُوعًا القنفذُ: خار پُشت سر خود را در پوست خود فرو كرد.
=- الرَّجُلُ في قَمِيصِه: آن مرد سر خود را در گريبان فرو بُرد، رأسَهُ: سر خود را در پيراهن خود فرو كرد،- فِى الأَرضِ: آن مرد به سياحت پرداخت،- في منزلهُ: در خانه خود گوشه گير و پنهان شد.
=القُبْع-
بوق،- عِنْدَ الْعامة: پوشش سر و كُلاه و نام ديگر آن (قَبُّوعَة) است.
=القُبَع-
(ح) : خارپُشت،- (ح) : حشره اى دريائى.
=القُبَعَة-
(ح) : نام پرنده اى كوچك است كه معمولًا جلوى سوراخ موشها مى باشد و هرگاه بترسد يا مورد حمله قرار گيرد خود را به داخل آن سوراخ مىندازد.
=القُبَّعَة-
شاپو (كلاه فرنگى) ، عرقچين، كاپشن كلاه دار كه معمولًا براى كودكان مى باشد.
=القَبْقَاب-
[قبقب] : القُبَاقِب،- ج قباقيب:
كفش چوبى.
=قَبْقَبَ-
قَبْقَبَةً [قبقب] الرجُلُ: آن مرد حماقت كرد،- الفحلُ: شتر نر بسيار صدا كرد.
=القَبْقَب-
[قبقب] ، شكم.
=القِبْقِب-
[قبقب] (ح) : صدف دريائى.
=القَبْقَبَة-
[قبقب] : مص، صداى درون شكم اسب.
=قَبَلَ-
-قَبْلًا على الشي ء: به آن چيز پرداخت و ملازم آن كار شد،- اليَوْمُ: روز نزديك شد،- المَكَانَ: به سوى آن مكان رفت؛ «قَبلت الماشيةُ الوادي» : دامها به سوى دره رفتند،- الرَّجُلُ: سياهى چشمان آن مرد به طرف بينى قرار گرفت،- قَبْلًا و قُبُولات ريحُ القبُول: باد صبا وزيدن گرفت،- قَبْلًا وَ قَبَالَةً بِهِ: او را كفالت و تضمين كرد.
=قَبِلَ-
-قَبَلَةً بِهِ: آن را كفالت و ضمانت نمود- قَبْلًا الرَّجُلُ: سياهى چشمان آن مرد بطرف بينى او قرار گرفت،- قَبُولًا و قُبُولًا الكلام: كلام را تأييد و تصديق نمود،- الشَّي ءَ: آن چيز را گرفت، بدان راضى شد،- تِ القابلَةُ الْوَلَدَ: ماما كودك نوزاد را با دست گرفت؛ «داءُ يَقْبَلُ الشَّفاء» : بيمارى كه درمان آن امكان پذير است؛ «اثمانٌ لا تَقْبَل المُزَاحَمَةَ» : قيمتهاى ثابت،- قَبُولًا و قُبولًا و قَبالَةً تِ المرأة: آن زن قابله و ماما شد.
=قُبِلَ-
القومُ: باد صبا بر آنها وزيد.
=قَبَّلَ-
تَقْبِيلًا [قبل] هُ: او را بوسيد،- تْهُ الحُمَّى: تب خال بر لب او نشست،- العَامِلَ الْعَمَلَ: كارگر را ملزم به كارى كرد.
=القُبْل-
ج أَقْبَال: اين واژه ضدّ (الدبر) است بمعناى پيش يا جلوى هر چيزى،- مِن الزّمانِ: آغاز وقت،- مِن الجَبَلِ: دامنه كوه؛ «رأيْتُهُ قُبْلًا» : او را آشكار از روبرو ديدم.
=قَبْل-
اين واژه ضدّ (بَعْد) است، ظرف زمان و معرب است مانند «ماتَ الخليفةُ و ماتَ الوَزيرُ قَبْلَهُ و مِن قَبْلِهِ» : خليفه مرد و قبل از او وزير مرد. گاهى مضافٌ اليه حذف مى شود و مى توان آن را مبنى بر ضم يا معرب به تنوين بكار برد مانند «ماتَ الخليفة و ماتَ الوزيرُ قَبْلُ و من قبلُ و قبلًا و مِنْ قبلٍ و مِنْ قَبْلِ» ؛ «قَبْلَ كُلِّ شيْ ءٍ» قبل از هر چيزى.
=القُبُل-
ج اقْبَال: اين واژه ضد (الدُّبُر) است بمعناى پيشين هر چيزى.
القُبَل؛ «رأيتُهُ قُبْلًا» : او را آشكارا ديدم.
=القَبَل، آنچه كه براى اولين بار ديده شود، زمين بلند و برجسته، دليل آشكار، دو شاخ گوسفند كه بر چهره گوسفند كج شده باشد، گردن بند عاج كه بر سينه زن و يا اسب آويخته شود، سخن ارتجالى كه بدون نوشته ايراد شود،- في العَيْن: پيشرفتگى سياهى چشم به سمت بينى،- في العَيْنَيْن:
جهت گيرى نگاه هر يك از دو چشم به سوى يكديگر.
=القِبَل-
نيرو و توانائى؛ «مالي به قِبَلٌ» : بر آن توانائى ندارم؛ «مالي قِبَلَ فُلانٍ دينٌ» : به فلانى بدهى ندارم؛ «اتَانِي من قِبَلِهِ» : از سوى او نزد من آمد.
=القُبْلَة-
ج قُبَل: بوسه، كفالت، مترادف (القَبَلَة) است.
=القَبْلَة-
مترادف (القَبَلة) است.
=القِبْلَة-
اسم نوع است از (قَبِلَ) ، آنچه كه در روبروى باشد، جهت و سمت؛ «قِبْلَةُ المُصَلِّي» : قبله، جهتى كه نمازگزار بسوى آن مىيستد،- عند العامة: و در زبان متداول بمعناى جنوب مى باشد.
=القَبَلَة-
ج قَبَل: دانه و مهره كه زن افسونگر با آن سحر و جادو كند.
=القَبَليّ-
منسوب به (القبيلة) است؛ «رَأَيْتُهُ قَبَلِيًّا» : بطور آشكار او را ديدم.
=قَبَّنَ-
تَقْبِينًا [قبن] الشي ءَ: چيزى را با قپان وزن كرد،- هُ بِيَدَيْهِ: با دست خود چيزى را ورانداز و آزمايش كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=القَبْو-
[قبو] : ساختمانى است كه به هم پيوسته باشد.
=القَبْوَة-
[قبو] : اسم مرّة از (قَبَا) است،- ب: