(الصُّدْقَة) است.
ج صَدَقَات: صدقه، عطا و بخشش كه براى ثواب مى دهند.
=صَدَمَ-
-صَدْمًا هُ: او را راند و بر بدنش ضربه وارد كرد.
=الصَّدْمَة-
اسم مره از (صَدَمَ) است؛ «صَرعَهُ بِصَدْمةٍ» : با يك ضربه او را زد.
=الصَّدِمَتَانِ-
دو طرف پيشانى.
=الصَّدِمَتَانِ-
مرادف (الصَّدْمَتان) است.
=الصَّدُوح-
آوازخوان، نغمه خوان.
=الصَّدُود-
[صدّ] : بازدارنده و به معناى (الصّادّ) است (مفعولى است بمعناى فاعل) .
=الصَّدُوف-
آنكه بسيار روى گردان باشد، آنكه دهانش بوى بَد بِدَهد.
=الصَّدُوق-
ج صُدْق و صُدُق: هميشه راستگو.
=صَدِيَ-
-صَدَى [صدي] : به سختى تشنه شد.
=الصَّدِي-
[صدي] : آنكه سخت تشنه است.
=الصَّدْيَا-
ج صَوَادٍ [صدي] : مؤنّث (الصدْيَان) است.
=الصَّدْيَان-
[صدي] : مرادف (الصدِي) است.
=الصَّدِيد-
[صدّ] : چرك آغشته به خون.
=الصَّدِيع-
پيراهنى كه زير زره پوشند،- صُدُع: بامداد روشن- پيراهن دو چاك، آنكه سر درد گرفته باشد، پيراهن پاره.
=الصَّدِيغ-
ناتوان، كودك 7 روزه كه مَلاج او سفت شود.
=الصَّدِيق-
ج أَصْدِقاء و صُدَقاء و صُدْقان و جج أَصَادِق: دوست و محبوب؛ «صَديقُك مَنْ صَدَقَك لَا مَنْ صَدَّقَكَ» : دوست تو كسى است كه از قلب دوست باشد نه فقط زبانى.
=الصِّدِّيق-
ج صِدِّيقون: بسيار راستگو، آنكه در راستگويى كامل است، آنكه گفتار و رفتارش يكسان باشد، هميشه نيكوكار و راست كردار، لقب ابو بكر اوّلين خلفاء راشدين.
=الصَّدِيقَة-
مؤنث (الصَّديق) است.
=صَرَّ-
-صَرًّا [صرّ] الصرَّةَ: كيسه را بست،- «الدراهِمَ في الصُّرة» : پولها را در كيسه ريخت.،- «الفَرَسُ اذُنَهُ و بأذنهِ» : اسب گوش خود را براى شنيدن تيز كرد،-- صَرًّا و صَرِيرًا الشّي ءُ: آن چيز بصدا درآمد،- الرّجُلُ: آن مرد فرياد كشيد،- تِ الاذُنُ:
در گوش صدايى شنيده شد،- الرّجُلُ: آن مرد تشنه شد.
=صُرَّ-
[صرّ] النباتُ: گياه را سرما زد.
=الصَّرّ-
[صرّ] : آنچه از پول كه آماده شود و به جاهاى ديگر فرستاده شود.
=الصِّرّ-
[صرّ] : سرما؛ «ريحُ صِرُّ» بادهاى بسيار سرد، بادهاى پر سر و صدا.
=الصِّرَّى-
[صرّ] : «يمينٌ صِرَّى» : سوگند استوار.
=الصُّرَاح-
خالص از هر چيز.
=الصَّرَاح-
مرادف «الصُّرَاح» است.
=الصِّرَاح-
مص، مُرادف «الصُّراح» است؛ «شَتَمَهُ صِراحًا» : آشكارا به او ناسزا گفت.
=الصَّرَاحَة-
صراحت و آشكارا؛ «صَرَاحَةً» : با عبارت و بيانى روشن.
=الصُّرَاحِيّ-
واضح، روشن.
=الصُّرَاحِيَة-
من الخمر: شراب خالص.
=الصُّرَاحِيَّة-
ظرف مي.
=الصَّرَّاح-
آنكه بسيار فرياد زند،- (ح) : طاوس.
=الصرَّاد-
ابر نازكى كه باران ندارد.
=الصِّرَار-
ج أَصِرَّة [صرّ] : ريسمانى كه بر نوك پستان ماده شترى مى بندند كه بچه آن نتواند از پستان مادر شير بنوشد، جاى بلندى كه آب بدان نرسد.
=الصَّرَّار-
[صرّ] : «صَرَّارُ الليلِ» (ح) : نوعى حشره بنام (جُدجُد) است كه به جيرجيرك معروف است.
=الصَّرَارَة-
[صرّ] : آنكه به حج نرفته و يا ازدواج نكرده باشد، اين كلمه براى مفرد و جمع يكسان بكار مى رود.
=الصَّرَّارَة-
[صرّ] (ح) : نوعى عقاب است كه مارها را مى خورد؛ نام ديگر آن (أَبُو صُوَيّ) است.
=الصَّرَارِيّ-
ج صَرَارِيُّون: ملاح، ناوى، كشتيبان.
=الصُّرَاط-
شمشير بلند و برّنده.
=الصِّرَاط-
ج صُرُط: راه،- الْمُستَقيم: راه راست.
=الصَّرَّاع-
آنكه با ديگران بسيار كشتى گيرد.
=الصِّرَاعَة-
كشتى گرفتن.
=الصُّرَّاعَة-
آنكه بسيار كشتى گيرد.
=الصَّرَّاف-
دانشمند علم صرف،- ج صيارفة: صرّاف پول.
=الصِّرَافَة-
صرّافى.
=الصُّرَام-
از نامهاى جنگ، بلاى سخت؛ «رَجُلُ صُرامُ» : آنكه در اراده خود نيرومند است.
=الصَّرَامَة-
سختى و قساوت.
=الصُّرَّة-
ج صُرَر [صرّ] : كيسه پول.
=الصَّرَّة-
[صرّ] : روى ترش كردن، گروه مردم، ناله و شيون، سختى جنگ و گرما و مانند آن، مهره كه در دست گيرند.
=الصِّرَّة-
[صرّ] : سخت ترين فريادها، سرما.
=صَرَّجَ-
تَصْرِيجًا [صرج] الحوضَ: حوض را با سنگ و ساروج بنا نمود،- الحَوْضِ بِالنّورة:
حوض را آهك ماليد.
=صَرَحَ-
-صَرْحًا الأمرَ: امر را بيان نمود.
=صَرُحَ-
-صَرَاحَةً و صُرُوحَةً: با صفا و اخلاص نمايان شد.
=صَرَّحَ-
تَصْرِيحًا [صرح] الأَمرَ: امر را بيان نمود الأمرُ: آن امر آشكار شد،- المُتكلمُ:
گوينده سخن را آشكار گفت،- بِمَا فِى نَفْسِهِ: آنچه كه در دل داشت آشكار كرد،- بِكَذَا: در مورد آن چيز تصريح كرد،- لَهُ بِكَذا: به او اجازه داد،- النَّهارُ: ابر روز رفت و آفتابش درخشان شد،- تِ الخَمرُ: كفِ مِى از بين رفت و خالص شد، تِ السَّنَةُ:
خشكسالى و سختى سال پديدار شد