فهرس الكتاب

الصفحة 569 من 1009

(الصُّدْقَة) است.

=الصَّدَقَة-

ج صَدَقَات: صدقه، عطا و بخشش كه براى ثواب مى دهند.

=صَدَمَ-

-صَدْمًا هُ: او را راند و بر بدنش ضربه وارد كرد.

=الصَّدْمَة-

اسم مره از (صَدَمَ) است؛ «صَرعَهُ بِصَدْمةٍ» : با يك ضربه او را زد.

=الصَّدِمَتَانِ-

دو طرف پيشانى.

=الصَّدِمَتَانِ-

مرادف (الصَّدْمَتان) است.

=الصَّدُوح-

آوازخوان، نغمه خوان.

=الصَّدُود-

[صدّ] : بازدارنده و به معناى (الصّادّ) است (مفعولى است بمعناى فاعل) .

=الصَّدُوف-

آنكه بسيار روى گردان باشد، آنكه دهانش بوى بَد بِدَهد.

=الصَّدُوق-

ج صُدْق و صُدُق: هميشه راستگو.

=صَدِيَ-

-صَدَى [صدي] : به سختى تشنه شد.

=الصَّدِي-

[صدي] : آنكه سخت تشنه است.

=الصَّدْيَا-

ج صَوَادٍ [صدي] : مؤنّث (الصدْيَان) است.

=الصَّدْيَان-

[صدي] : مرادف (الصدِي) است.

=الصَّدِيد-

[صدّ] : چرك آغشته به خون.

=الصَّدِيع-

پيراهنى كه زير زره پوشند،- صُدُع: بامداد روشن- پيراهن دو چاك، آنكه سر درد گرفته باشد، پيراهن پاره.

=الصَّدِيغ-

ناتوان، كودك 7 روزه كه مَلاج او سفت شود.

=الصَّدِيق-

ج أَصْدِقاء و صُدَقاء و صُدْقان و جج أَصَادِق: دوست و محبوب؛ «صَديقُك مَنْ صَدَقَك لَا مَنْ صَدَّقَكَ» : دوست تو كسى است كه از قلب دوست باشد نه فقط زبانى.

=الصِّدِّيق-

ج صِدِّيقون: بسيار راستگو، آنكه در راستگويى كامل است، آنكه گفتار و رفتارش يكسان باشد، هميشه نيكوكار و راست كردار، لقب ابو بكر اوّلين خلفاء راشدين.

=الصَّدِيقَة-

مؤنث (الصَّديق) است.

=صَرَّ-

-صَرًّا [صرّ] الصرَّةَ: كيسه را بست،- «الدراهِمَ في الصُّرة» : پولها را در كيسه ريخت.،- «الفَرَسُ اذُنَهُ و بأذنهِ» : اسب گوش خود را براى شنيدن تيز كرد،-- صَرًّا و صَرِيرًا الشّي ءُ: آن چيز بصدا درآمد،- الرّجُلُ: آن مرد فرياد كشيد،- تِ الاذُنُ:

در گوش صدايى شنيده شد،- الرّجُلُ: آن مرد تشنه شد.

=صُرَّ-

[صرّ] النباتُ: گياه را سرما زد.

=الصَّرّ-

[صرّ] : آنچه از پول كه آماده شود و به جاهاى ديگر فرستاده شود.

=الصِّرّ-

[صرّ] : سرما؛ «ريحُ صِرُّ» بادهاى بسيار سرد، بادهاى پر سر و صدا.

=الصِّرَّى-

[صرّ] : «يمينٌ صِرَّى» : سوگند استوار.

=الصُّرَاح-

خالص از هر چيز.

=الصَّرَاح-

مرادف «الصُّرَاح» است.

=الصِّرَاح-

مص، مُرادف «الصُّراح» است؛ «شَتَمَهُ صِراحًا» : آشكارا به او ناسزا گفت.

=الصَّرَاحَة-

صراحت و آشكارا؛ «صَرَاحَةً» : با عبارت و بيانى روشن.

=الصُّرَاحِيّ-

واضح، روشن.

=الصُّرَاحِيَة-

من الخمر: شراب خالص.

=الصُّرَاحِيَّة-

ظرف مي.

=الصَّرَّاح-

آنكه بسيار فرياد زند،- (ح) : طاوس.

=الصرَّاد-

ابر نازكى كه باران ندارد.

=الصِّرَار-

ج أَصِرَّة [صرّ] : ريسمانى كه بر نوك پستان ماده شترى مى بندند كه بچه آن نتواند از پستان مادر شير بنوشد، جاى بلندى كه آب بدان نرسد.

=الصَّرَّار-

[صرّ] : «صَرَّارُ الليلِ» (ح) : نوعى حشره بنام (جُدجُد) است كه به جيرجيرك معروف است.

=الصَّرَارَة-

[صرّ] : آنكه به حج نرفته و يا ازدواج نكرده باشد، اين كلمه براى مفرد و جمع يكسان بكار مى رود.

=الصَّرَّارَة-

[صرّ] (ح) : نوعى عقاب است كه مارها را مى خورد؛ نام ديگر آن (أَبُو صُوَيّ) است.

=الصَّرَارِيّ-

ج صَرَارِيُّون: ملاح، ناوى، كشتيبان.

=الصُّرَاط-

شمشير بلند و برّنده.

=الصِّرَاط-

ج صُرُط: راه،- الْمُستَقيم: راه راست.

=الصَّرَّاع-

آنكه با ديگران بسيار كشتى گيرد.

=الصِّرَاعَة-

كشتى گرفتن.

=الصُّرَّاعَة-

آنكه بسيار كشتى گيرد.

=الصَّرَّاف-

دانشمند علم صرف،- ج صيارفة: صرّاف پول.

=الصِّرَافَة-

صرّافى.

=الصُّرَام-

از نامهاى جنگ، بلاى سخت؛ «رَجُلُ صُرامُ» : آنكه در اراده خود نيرومند است.

=الصَّرَامَة-

سختى و قساوت.

=الصُّرَّة-

ج صُرَر [صرّ] : كيسه پول.

=الصَّرَّة-

[صرّ] : روى ترش كردن، گروه مردم، ناله و شيون، سختى جنگ و گرما و مانند آن، مهره كه در دست گيرند.

=الصِّرَّة-

[صرّ] : سخت ترين فريادها، سرما.

=صَرَّجَ-

تَصْرِيجًا [صرج] الحوضَ: حوض را با سنگ و ساروج بنا نمود،- الحَوْضِ بِالنّورة:

حوض را آهك ماليد.

=صَرَحَ-

-صَرْحًا الأمرَ: امر را بيان نمود.

=صَرُحَ-

-صَرَاحَةً و صُرُوحَةً: با صفا و اخلاص نمايان شد.

=صَرَّحَ-

تَصْرِيحًا [صرح] الأَمرَ: امر را بيان نمود الأمرُ: آن امر آشكار شد،- المُتكلمُ:

گوينده سخن را آشكار گفت،- بِمَا فِى نَفْسِهِ: آنچه كه در دل داشت آشكار كرد،- بِكَذَا: در مورد آن چيز تصريح كرد،- لَهُ بِكَذا: به او اجازه داد،- النَّهارُ: ابر روز رفت و آفتابش درخشان شد،- تِ الخَمرُ: كفِ مِى از بين رفت و خالص شد، تِ السَّنَةُ:

خشكسالى و سختى سال پديدار شد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت