فهرس الكتاب

الصفحة 242 من 1009

=تَرَفَّغَ-

[رفغ] : با فراخ روزى و سربلندى زندگى كرد.

=تَرَفَّقَ-

تَرَفُّقًا [رفق] بهِ: به او مهربانى كرد،- عليه: بر او متكى شد،- في سيره: آهسته راه رفت.

=تَرَفَّلَ-

تَرَفُّلًا: با ناز و تكبر راه رفت،- عليهِ: بر او رياست و سرورى كرد.

=تَرَفَّهَ-

تَرَفُّهًا [رفه] : در آرامش و فراخ روزى بسر برد.

=تَرَقَّى-

تَرَقِّيًا [رقي] : به مقام يا رتبه ى بالاتر ارتقاء يافت،- الرَّجُلَ: به ترقوه ى آن مرد زد.

=تَرَقَّبَ-

تَرَقُّبًا [رقب] هُ: منتظر او شد.

=تَرَقْرَقَ-

تَرَقْرُقًا [رقرق] الماءُ: آب درخشيد و رفت و برگشت، آب به آسانى روان شد،- تِ العينُ: چشم اشك ريخت،- الدَّمْعُ:

اشك در چشم او حلقه زد،- تِ الشَّمْسُ:

خورشيد چنان بنظر رسيد كه گوئى دور مى زند.

=تَرَقَّشَ-

تَرَقُّشًا [رقش] : آراسته شد.

=تَرَقَّصَ-

تَرَقُّصًا [رقص] الشي ءُ: آن چيز با شتاب بالا و پايين رفت.

=تَرَقَّطَ-

تَرَقُّطًا [رقط] : خالهاى سياه و سفيد در آن پديد آمد.

=تَرَقَّقَ-

تَرَقُّقًا [رقق] الشّي ءُ: آن چيز نرم و رقيق شد،- لَهُ: دل او برايش نرم شد و به او مهربانى كرد.

=التَّرْقُوَة-

ج تَرَاقٍ و تَرَايِق (ع ا) : استخوان ترقوه كه در بالاى قفسه ى سينه بين رخنه ى گلو و كتف قرار دارد و يك جفت مى باشند.

=التَّرْقِيد-

[رقد] : گونه اى راه رفتن است؛ «تَرْقِيدُ البيضِ» : قرار دادن تخم زير مرغ تا جوجه درآورد.

=تَرَكَ-

-تَرْكًا و تِرْكانًا هُ: او را رها كرد؛ «تَرَكَهُ و شَأنَهُ» : او را در پى كار خود رها كرد، او را فراموش كرد،- المَيِّتُ امْوالًا: مرده مال و ثروت بجاى گذاشت.

=تَرَكَّى-

تَرَكِّيًا [ركو] عليهِ: بر او اعتماد كرد.

=تَرَكَّبَ-

تَرَكُّبًا [ركب] الشي ءُ: آن چيز تركيب شد،- الشي ءُ من كذا: آن چيز از چيز ديگرى تأليف و آماده شد.

=التَّرْكَة-

زنى كه در خانه ى پدرش مانده باشد و كسى با او ازدواج نكند.، تخم شتر مرغ كه رها شده باشد، تخم پس از خروج جوجه از آن، كلاه خود آهنى كه جنگجو بر سر مى نهد.

=التِّرْكَة-

آنچه كه ترك شده باشد، ميراث؛ «تِركة المَيّت» .

=التَّركَة-

مترادف (التِّركة) است.

=تَرَكَّلَ-

تَرَكُّلًا [ركل] الحافرُ بالمِسْحاة و عليها:

بر بيل با پايش فشار آورد تا به زمين فرو رود،- تِ الأرضُ: زمين با سم چهار پايان كنده شد.

=تَرَكَّنَ-

تَرَكُّنًا [ركن] : استوار و باوقار شد.

=التَّرْكِيب-

[ركب] : مص، به هم پيوستن اجزاء چيزى، آميخته شدن.

=تَرَمَّى-

تَرَمِّيًا [رمي] : تير انداخت و شكار كرد.

=تَرَمْرَمَ-

تَرَمْرُمًا [رمرم] : دهان باز كرد تا سخن گويد ولى چيزى نگفت.

=تَرَمَّزَ-

تَرَمُّزًا [رمز] القومُ: آن قوم بعلت دشمنى و مانند آن در مجالس خود جنب و جوش داشتند.

=تَرْمَسَ-

تَرْمَسَةً تِ الدابَّةُ: در درون فك ستور دانه هائى ريز برآمد.

=التُّرْمُس-

(ن) : گياهى است از رسته ى (القَطّانيات) . اين گياه داراى ساقه اى استوار و مستقيم است و شكوفه ى آن بزرگ و بنفش و داراى دانه هاى ريز و تلخ است.

=التَّرْمُس-

(ف) : ترموس آب، فلاسك كه در آن گرمى و سردى آب را حفظ مى كنند- اين واژه يونانى است-

تَرَمَّضَ-

تَرَمُّضًا [رمض] الصيدَ: شكار را بر روى زمين گرم شكار كرد.

=تَرَمَّقَ-

تَرَمُّقًا [رمق] الماءَ أو اللبنَ: آب يا شير را اندك اندك نوشيد.

=تَرَمَّلَ-

تَرَمُّلًا [رمل] بالدم: به خون آلوده شد،- تِ المرأةُ: آن زن بى شوهر شد.

=تَرَمَّمَ-

تَرَمُّمًا [رمّ] الشي ءَ: آن چيز را ترميم و اصلاح كرد،- العَظْمَ: گوشت روى استخوان را بر كند.

=التِّرْمُومِتْر-

(طب) : ترمومتر، ميزان الحرارة، دماسنج- اين واژه يونانى است-

تَرَنَّى-

تَرَنِّيًا [رنو] : به محبوب خود پيوسته نگاه كرد.

=التُّرَنْج-

ترنج، بالنگ. نام ديگر آن (الاتْرَجّ) است و در زبان متداول به آن (الكَبَّاد) گويند.

=تَرَنَّح-

تَرَنُّحًا [رنح] : در اثر مستى و مانند آن به چپ و راست متمايل شد.

=تَرَنَّمَ-

تَرَنُّمًا [رنم] : صداى خود را طرب انگيز كرد و آواز خوش خواند.

=التُّرْنَوْق-

[رنق] : گِل رودخانه، مسيل پس از فرو نشستن آب.

=التَّرْنُوق-

[رنق] : مترادف (التُّرنُوق) است.

=التُّرْنُوقاء-

[رنق] : مترادف (التُّرنوق) است.

=التَّرْنِيمَة-

[رنم] (مو) : سرود، نغمه، ترانه.

=تَرِهَ-

-تَرَهًا: در تُرّهات و كارهاى پوچ و فاسد قرار گرفت.

=التُّرَّه-

ج- تَرَارِيه: باطل، فاسد.

=تَرَهَّبَ-

تَرَهُّبًا [رهب] : راهب و نيايشگر شد،- هُ: او را وعده ى بد داد و ترسانيد.

=التُّرَّهَة-

ج تُرَّهَات: باطل، بلا، راه فرعى.

=تَرَهْدَنَ-

تَرَهْدُنًا عليهِ: با او شوخى كرد يا او را به شوخى گرفت. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=تَرَهْرَهَ-

تَرَهْرُهًا [رهره] جسمهُ: پوست بدن او سفيد و نرم شد،- السَّرابُ: سراب پيوسته درخشيد.

=تَرَهَّلَ-

تَرَهُّلًا [رهل] : نرم گوشت شد.

=التَّرَهُّل-

[رهل] : نرمى و سستى گوشت.

=تَرَوَّى-

تَرَوِّيًا [روي] : انديشيد،- الحديثَ:

حديث را روايت و نقل كرد،- من الماءِ:

سيراب شد،- القومُ: آن قوم آب مورد نياز خود را برداشتند،- تْ مفاصلُهُ: مفصلهاى او استوار و درشت شد.

=التَّرُوب-

ج تِرَاب: فقير، بينوا.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت