؛ «حمارٌ او فرسٌ نَعِرٌ» : خر يا اسبى كه خر مگس در بينى آن داخل شده باشد.
ج نُعَر و نُعَرَات: بيخ بينى از درون.
ج نَعَرَات: اسم مرّه از (نَعَرَ) است، صدائى كه از درون بينى درآيد؛ «نَعْرَةٌ النّجم» : وزش باد و سختى گرماى هوا.
: تكبّر و خود بزرگ بينى، امرى كه با اهميت باشد،- ج نُعَر و نُعَرات: بادى كه در بينى افتد و آنرا ناراحت كند، بيخ بينى،- (ح) : خرمگس، ميوه درخت اراك.
: تكبر و خود بزرگ بينى، امرى كه به آن اهميت ورزند.
: مؤنث (النَّعِر) است و بمعناى آنكه در يك جا و مكان قرار نگيرد.
=نَعَسَ-
-نَعْسًا الرجُلُ: آن مرد خواب آلود شد، چرت زد،- جِسْمُهُ او رأيُهُ: جسم و يا انديشه او سست و ضعيف شد،- تِ السُّوقُ: بازار كساد شد.
=النَّعْسَى-
: مؤنث (النَّعْسَان) است.
=النَّعْسَان-
: مرادف (النّاعِس) است.
=نَعَشَ-
-نَعْشًا هُ اللّهُ: خداوند او را بلند مرتبه كرد، او را از نابودى رهائى داد، او را پس از فقر و تنگدستى به رفاه و ثروت رسانيد،- الميّتَ: از مرده به نيكوئى ياد كرد،- طَرْفَهُ: چشم خود را باز كرد تا نگاه كند،- الربيعُ النّاسَ: بهار مردم را در رفاه و زندگى قرار داد،- الشجرةَ: درخت كج شده را راست كرد.
=نُعِشَ: بر روى نعش حمل شد،- فُلانٌ: از لغزشى كه داشت بيرون شد.
=نَعَّشَ-
تَنْعِيشًا [نعش] هُ اللّهُ: خداوند او را بلند مقام و مرتبه كرد.
=النَّعْش-
مص، باقى ماندن، تختى كه پادشاه را موقع بيمارى بر آن حمل مى كردند، تابوت كه مرده را بر آن حمل كنند؛ «بناتُ نَعْشٍ الكُبرى» : در علم ستاره شناسى عبارت از هفت ستاره آسمانى است كه در جهت قطب شمال ديده مى شوند و در نزديكى اينها نيز هفت ستاره ديگر وجود دارند كه آنها را (بناتُ نعش الصُّغرى) نامند.
=نَعَقَ-
-نَعْقًا و نَعِيقًا و ثُعَاقًا و نَعَقَانًا الغرابُ: كلاغ آواز داد،- المُؤذّنُ: مؤذن با صداى بلند اذان گفت،- الرّاعي بِغَنَمِهِ: چوپان گوسفندان را بسختى راند.
=نَعَلَ-
-نَعْلًا القومُ: به آنها كفش داد،- الدّابَّة: سم ستور را نعل زد.
=نَعِلَ-
-نَعَلًا: كفش پوشيد.
=نَعَّلَ-
تَنْعِيلًا [نعل] الدابَّةَ: ستور را نعل زد.
=النَّعْل-
مص،- ج نِعَال و انْعَلُ: كفش، پاپوش،- ج نِعَال: آهن يا نقره كه در نوك غلاف شمشير باشد، زمين سخت و خشن كه گياه در آن نرويد؛ «نَعْلُ الدَّابَّةِ» : نعل سُم ستوران.
=النَّعْلَة-
: آنچه كه كف پا را از سائيده شدن بر زمين نگهدارد، پاپوش.
=نَعَمَ-
-نَعْمَةً و مَنْعَمًا الرجُلُ: آن مرد در رفاه قرار گرفت،- عيشُهُ: زندگى او شيرين و خوش گرديد.
=نَعِمَ-
-نَعْمَةً و مَنْعَمًا الرجُلُ: آن مرد در رفاه قرار گرفت،- عيشُهُ: زندگى او خوب و مرفه شد،- نَعَمًا العودُ: چوب درخت سبز و خوش منظر شد.
=نَعُمَ-
-نُعُومَةً: نرم و صاف شد.
=نَعَّمَ-
تَنْعِيمًا [نعم] الشي ءَ: آنرا نرم كرد،- الرَّجُلَ: او را در رفاه قرار داد، به او (نَعَمْ) گفت،- القومَ: با پاى برهنه بسوى قوم آمد.
=النُّعْم-
ج أَنْعُم: خوشى و رفاه در زندگى.
=نِعْمَ-
: فعل غير منصرفى است كه براى ستايش بكار برده مى شود؛ «نعم الرَّجُلُ زَيْدٌ» زيد مرد خوبى است؛ «نِعْمَ رَجُلا زَيْدٌ» : زيد چه مردى خوب است و بندرت در مثنّى و جمع بكار برده مى شود و گاهى (ما) به آخر آن افزوده مى شود مانند (دَقَّقْتُهُ دَقًّا نِعَمًّا) با كسر عين و يا فتح آن و معناى آن چنين (چه بسيار خوب است آنچه را كه كوبيده ام) و فاعل (نِعْمَ) در آن مستتر است و (ما) بمعناى (شَيْئًا) عنصر فاعل است و نصب آن بنا بر تميز است يعنى (نِعْمَ الشي ءُ شيئًا) . و اما در اين جمله: «انْ فَعَلْتَ فَبِها و نِعْمَتْ» : اين تاء ساكنه بتقدير (نِعْمَتِ الفِعْلَةُ) علامت تأنيث است.
=نَعَمْ-
: بله، آرى. اين كلمه حرف جواب است و چهار معنى دارد. هرگاه بعد از خبر قرار گيرد حرف تصديق است مانند «قامَ زَيْدٌ» كه جواب آن «نَعَمْ» است. و اگر بعد از امر يا نهى قرار گيرد بر آن حرف (وَعْد) اطلاق مى شود، مانند «اضْرِبْ زيدًا» كه جواب آن (نَعَمْ) است يعنى قول ميدهم كه زيد را بزنم، و هرگاه بعد از استفهام بيايد حرف (اعلام) است. مانند «أَقامَ زَيْدٌ» كه جواب آن (نَعَمْ) است يعنى بله زيد برخاسته است، و هرگاه در ابتداى كلام قرار گيرد معناى تأكيد را ميرساند مانند «نَعَمْ انَّ رَبِّي قادرٌ» .
=النَّعَم-
ج أَنْعَام و جج أَنَاعِيم: شتر، و بر گاو و گوسفند نيز اطلاق مى شود.
=نَعِمْ-
: مرادف (نَعَمْ) است.
=نِعِمْ-
: مرادف (نَعَمْ) است.
=النُّعْمَى-
: دست سفيد و نيكو، وقار و آرامش، زندگى سخت، ثروت و دارائى.
=النَّعْمَاء-
ج أَنْعُم: دست سفيد و نيكو.
=النُّعْمان-
: لقب پادشاهان حيره قبل از اسلام، خون؛ «شَقَائِقُ النعْمانِ: درخت گل سرخ رنگ شقايق؛ «شَقِيقَةُ النُّعْمان» : يك دانه گل شقايق.
=النُّعْمَة-
: خوشحالى؛ «نُعْمَةُ العينِ» : آنچه كه باعث خوشحالى باشد.
=النَّعْمَة-
مص، اسم مرّه، خوشگذرانى و برخوردارى؛ «نَعْمَةُ الْعَيْشِ» : زندگى خوش و آسوده.
=النِّعْمَة-
ج نِعَم و أَنْعُم و نِعْمَات و نِعَمَات و نِعِمَات:
دست نرم و سفيد، نعمت و روزى و غيره، خوشحالى؛ حالتى كه انسان از آن لذّت برد؛ «فلانٌ وَاسِعُ النِّعْمة» : فلانى دارا و توانگر و ثروتمند است؛ «وَلِيُّ نِعْمَتِهِ» : ولى نعمت او، بخشنده به او.
=النَّعْنَاع-
[نعنع] (ن) : نعنا.